غزل غزل، به هوا می پرد تمام دلم
دلی که شاهد حزن ترانه های من است
دلی که درد عجیبی گرفته هر جایش
دلی که منقلب از بغض و های های من است
◊
بساط گفتنِ از دردهای من برپاست
تمام حور و ملک رو به روی من جمعند
قرار شد بنویسم من از تمام دلم
بگویم از غم و دردی که دوره ام کردند
◊
من آن کبوتر بی بال بی قرارم که
تمام اهل زمین از تخیلم دورند
مرا به تهمت و تزویر می کنند صدا
گمان مکن که تمامی ز چشم ها، کورند
◊
محبتی که بریزم به دامن همه شان ...
خدای خوب و رحیمم که خوب می دانند ...
من از «غروب غریبی» گلایه ها دارم
تو دیده ای که مرا از خدام می رانند؟!
◊
به واژه واژه ی حرفم قسم که دلگیرم
من از تمام زمین و تمام آدم هاش
خدا! مخاطب من تو ... تمام قلبم تو ...
بگو چگونه بنالم من از دل و غم هاش؟!
◊
خدا ببین تو مرا ... دست های من خالی ست
ببین که عالم و آدم ز عشق ها پوچ است
ببین که بی تو نفس ها تمام می شود و
ببین که چشم دلم بی بهانه در کوچ است
◊
دلم رها ز خودم، چشم ها پر از تشویش
من از سیاهی شب، از زمانه می ترسم
مرا ببر به همان عالمِ جدا از من
مرا ببر که از این بی کرانه می ترسم
◊
ببر مرا که دلم خسته از تحمل هاست
ببر که جای من این جا میان مردم نیست
ببر که بی تو دلم از زمانه می گیرد
بگو که نام من از جمع عاشقان گم نیست ...
.
.
.
و گفتگوی کبوتر – منِ شکسته سبو –
و بوسه های خدا روی پلک عاطفه ام
«خدا! تمامی من تو ... تمام قلبم تو ...»
و لمس بودن او روی کلک عاطفه ام ...
◊
هوا هوای رسیدن، هوا هوای عروج
- و من که ملتهبم از هجوم نامردی –
دو بال خسته ی زخمی به روی شانه ی من
و لحظه های رسیدن به اوج بی دردی ... .
کلمات کلیدی :دل نوشته های من