آن زمان که پرستوها به سمت خدا پر می کشیدند...
آن زمان که برگ ها نرم نرمک با دنیایی از سخاوت بر صورت سرد زمین بوسه می زدند...
آن زمان که دنیا رنگ و بوی محبّت داشت...
آن زمان که احساس ها پاک بودند و ساده...
آن زمان که عشق ها آتشین بودند و واقعی...
آن زمان که زمین از عطر سادگی سرشار بود...
آن زمان که خشونت معنای این روزها را نداشت...
من متولّد شدم!!!
- میان بحبوحه ی ترس و تشویش،
- با اشک هایی از سر دلتنگی،
- با وجودی پاک و بی آلایش و خالص،
- با وجودی خدایی و الهی و معصوم،
من متولّد شدم...
و زمین برایم ناشناخته ای بود ناشناس و غریب...
و بر جسم من نامی دنیایی نهادند؛ نامی که معنایش این بود: جاودانه!!!
کلمات کلیدی :دل نوشته های من
.:: ادامه ی مطلب ::.