دریا همچنان بر ساحل مشت می کوفت؛ با تنی خسته از نوازش ساحل...
دستانش از مروارید و گوش ماهی سرشار بود و دلش، در هوس در آغوش کشیدن ساحل عشق...
انوار خورشید مثل همیشه، در افقی دورتر از دورها خسته از تابش روزانه، در دل دریا فرو می رفتند و منظره ی زیبایی از وصل خورشید و دریا به چشم می خورد.
جوان آرام آرام به ساحل نزدیک شد...
ساقه ی خارداری را که در دست داشت بر تن ساحل کشید و تن ساحل را با نام محبوبش زخمی کرد...
دل دریا جوشید... موج ها برآشفتند...
دریا همچون مرهمی دوباره ساحل را در آغوش کشید و زخم را بوسه باران کرد و آن چه در دل داشت، تمام مروارید و صدف ها را بر روی تن درد کشیده ی ساحل گذاشت....
ساحل آرام گرفت...
جوان در خیال محبوبش، قدم به قدم، به دریا نزدیک و نزدیک شد. تنش را با آب دریا خیس کرد و وجودش تماماً در دریا قرار گرفت و... آرام آرام جان سپرد...
و دریا بی تفاوت به بازی روزگار، انتقام تن درد کشیده ی ساحل را از او گرفت و مثل همیشه بر ساحل می کوفت؛ با تنی خسته از نوازش ساحل...
کلمات کلیدی :دل نوشته های من