قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

سروِ سَهی

من هر از گاهی دلم را روی کاغذ می تکانم، می نویسم ... می نویسم درد خود را با مداد بی زبانم ...  

 

 


 
درباره :ساحت گور تو سروستان شد؛ ای عزیز دل من؟! تو کدامین سروی؟
پروفایل مدیر : الف.سین.شین

 

 

 



 
 


 

خونخواه خون خدا

به مناسبت سالگرد قیام مختار...

mokhtar

سال اول هجرت بود که در خاندان ثقفی طفلی به دنیا آمد و او را «مختار» نامیدند.

و این میلاد آغازگر تحوّل بزرگی بود که سال ها بعد جهان تشیّع به آن بالیدند و دل های بی قرار و شکسته ی شیعیان حقیقی به خاطر قیام بزرگمردی از اهالی طائف شاد و پر نشاط شد.

بنا به روایتی چهاردهمین روز ربیع الثانی مختار ثقفی برای خونخواهی امام حسین(ع) با ندای «یا لثارات الحسین» در شهر کوفه بپا خواست و پیروزی قیام مختار ثقفی بدون شک نقطه ی عطفی در جهان تشّیع به حساب می آمد. چرا که نظام کفر و ظلم و فساد را در هم شکست و حکومتی عادلانه بر پایه ی احکام و مفاهیم اسلامی به وجود آورد.

قتل عام توابین و بازگشت باقیمانده ی قیام آن ها در کوفه، بازتاب گسترده ای یافت و خشم و نفرت و انزجار شیعیان و خاندان شهدای این واقعه را بر انگیخت. از سویی همکاری والی زُبیری شهر با اشراف هوادار اموی نیز موجب نفرت کوفیان از دستگاه عبیدالله بن زبیر گردید. در این میان کشته شدن رهبران شیعه ی شهر نیز میدان را برای مختار خالی کرد تا او از اوضاع بحرانی کوفه به بهترین شکل سود برد.(1)

مختار فرزند ابوعبیدة بن مسعود ثقفی، سردار شهید جنگ جسر(سال 13 هجری) بود. پدرش صحابه ای بزرگ بود که در جنگ با فارس به شهادت رسید و بعد از پدر، دو برادر دیگر، حکم و جبیر، به مقام رفیع شهادت نائل آمدند و بدین ترتیب مختار نزد عموی خود سعد بزرگ شد. در دوران کودکی، امام علی(ع) او را بسیار مورد لطف و مرحمت خویش قرار می دادند و او را روی زانوان خود می نشاندند و مهر و محبت خویش را خالصانه به او ارزانی می داشتند.

مختار به واسطه ی ایمان راسخ و عمیق و اعتقاد به حفظ عدالت و نوعدوستی از مقام والایی برخوردار بود. تا جایی که عموی او، سعد، که از سوی حضرت علی (ع) و امام حسن(ع) والی مداین بود، هرگاه به جایی می رفت، مختار را به جای خود می گذاشت.

حضرت علی(ع) به او از فتح و ظفر خبر می دادند و میثم تمار نیز در زندان کوفه او را بشارت داد.

مسلم بن عقیل، سفیر امام حسین(ع) مدتی در خانه ی مختار سکونت داشت. او در جریان قیام مسلم، قصد همراهی با او را داشت. اما یکی از عناصر اموی مانع او شد و پس از شهادت مسلم، ابن زیاد او را به زندان انداخت، که با وساطت شوهر خواهرش عبدالله، پسر خلیفه ی دوم، آزاد شد و به مکه نزد عبدالله بن زبیر رفت.

سپس به نزد محمد بن حنفیّه فرزند امام علی(ع) رفت و به وی گفت:«من تصمیم دارم به خونخواهی و پشتیبانی شما قیام کنم. نظر شما چیست؟» محمد پاسخ روشنی نداد(2) و به همین سبب مختار عازم عراق شد.

در رمضان سال 64 هجری، مختار وارد کوفه شد و مردم را به سوی خود دعوت کرد و گفت:

مهدی، محمد بن علی مرا به سوی شما فرستاده که من مورد اعتماد و وزیر برگزیده و امیر او هستم و به من فرمان داده که با بی دینان بجنگم و به خونخواهی خاندان وی و دفاع از محرومان قیام کنم.

بنابر روایتی دیگر حکومت مختار در روز چهارشنبه دوازدهم ربیع الأول سال 66 هجری آغاز شد(3) و بنا بر قولی دیگر 14 ربیع الأول(4)، و در روایتی دیگر 14 ربیع الثانی یا 16 ربیع الثانی بوده است.(5)

مختار در مدت حکومت شانزده یا هیجده ماهه اش، هزاران نفر از قاتلین ملعون سیدالشهداء را به جهنم فرستاد و این تعداد، جدای کشتار ظالمان و مفسدانی است که به دست اصحاب و یاران او و ابراهیم بن مالک اشتر در بیرون شهر کوفه و در کنار رود خازر صورت پذیرفت.

سرانجام، مختار ثقفی، دلیرمرد مقاوم و محبوب دل های سوخته ی شیعیان، در سال 67 ه.ق. در شهر کوفه به دست مصعب بن زبیر به شهادت رسید و این شهادت سرانجام مردم فریبی زبیریان و اشراف سرنگون شده ی قیام مختار بود. چرا که مختار با شهامتی وصف ناشدنی سرهای شمر و عمر بن سعد و خولی بن زیاد را نزد محمد بن حنفیّه فرستاد و دعاگویی و تقدیر محمد بن حنفیه خشم دشمنان حقیقی را بر انگیخت.

ابو محمد بن مختار، در روز عید قربان نزد امام باقر(ع) آمد و بعد از معرفی خود، امام باقر(ع) او را نزد خود خواند. ابومحمد حکم عرض کرد:«آقای من، مردم درباره ی پدر من بسیار سخن می گویند. به خدا قسم سخن راست و درست را تنها کلام شما می دانم و هرچه شما بگویید بی هیچ حرفی می پذیرم»، امام(ع) فرمودند:«سبحان الله، پدرم خبر داد که مختار خانه های خراب ما را آباد کرد، دشمنان ما را به قتل رسانید و هر خونی که از ما ریخته شد طلب نمود». آن گاه سه مرتبه فرمودند:«رحم الله اباک».

امام باقر(ع) در جای دیگری نیز می فرمایند:« به خدا قسم پدرم مرا خبر داد که مختار نزد فاطمه، دختر امیرالمؤمنین، حضرت علی(ع) می آمد و فاطمه برای او فرش پهن نموده و پشتی برایش می گذاشت». سپس فرمودند:«هر حقی که ما نزد کسی داشتیم، مختار مطالبه نمود».

به کار بردن عبارت شکست برای قیام مختار چندان مناسب نیست. زیرا وی به یکی از اهداف اساسی خود، یعنی خونخواهی خاندان رسول الله دست یافت و امام سجاد(ع) نیز پس از کشتن قاتلان امام حسین(ع) و یارانش، وی را ستایش کرد. مختار در محیطی شیعی رشد و پرورش یافت و شناخت عمیقی نسبت به اهل بیت علیهم السلام داشت. هواداران مختار او را دوستدار خاندان رسالت می دانستند و دشمنانش نیز او را دروغگو می خواندند.(6) در واقع حکومت او مستعجل بود، اما بازتاب گسترده ای در تاریخ تشیع داشت.

پ.ن:

1.       تاریخ امامت، ص 163.

2.       انساب الأشراف، ج 6، ص 2647.

3.       تاریخ امامت، ص 165.

4.       بحارالأنوار، ج 45، ص 386.

5.       بحارالأنوار، ج 45، ص 333. قلائدالنحور، ج ربیع الثانی، ص 232.

6.       الفتوح، ج 6، ص 200.

لینک: بولتن نیوز




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٩

نظرات ()

 
 
مچالگی

من همون ابر سیاهم که تو دست غم اسیره

اما بارونی ندارم که بباره که بگیره

دل من خیلی غریبه توی شهر آسمونا

خسته ­ام از همه عالم خسته­ ام از همه دنیا

پره اشکم ولی خشکم پره اندوهم و غمگین

خدایا! بذار ببارم که دلم نباشه چرکین

همه دشتای خیالم دیگه خشک و ­بی ­لباسن

همه­ ی گلای عالم مثه دریا ناسپاسن

دریا سیره آبه اما دل من سیر گناهه

می­ دونم خیلی سیاهم هرچی دارمم سیاهه

دل ساکت و صبورم دیگه تاریکه و خسته

بسّمه این همه تحقیر، دل من خیلی شکسته

خداجون پناه من باش نذار این گوشه بمیرم

بارونی کن نفسامو تا دوباره جون بگیرم




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در سه‌شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٩

نظرات ()

 
 
عاشقان شهادت هنوز صبورند و پایدار

به بهانه ی روز شهدا...

jebhe

هنوز صبور و مقاوم و پایدار است؛ با حرف هایی دلنشین و شنیدنی. مهدی کیانی متولد اول مردادماه 1348، دلیرمرد شانزده-هفده ساله ی روزهای جنگ، از جمله رزمندگانی است که در سال های جنگ تحمیلی عراق علیه ایران رشادت های بی بدیلی از خود به نمایش گذاشته و در سال های 1364 تا 1367 در عملیات والفجر 8، والفجر 10، کربلای 4، کربلای 5 و کربلای 10 حضور داشته است و شجاعانه و دلاورانه برای دفاع از دین و مردم و سرزمینش، جنگیده است. شاید امثال او و برادرش، محمدکریم کیانی، در سال های خاک و خون و پیروزی کم نباشند، اما قطعاً شهامت و ایمان راسخ آن روزهاست که همواره و هنوز در کلام روشن و محکمشان طنین انداز است. محمدکریم، برادر مهدی کیانی، همان کسی که در سال های ابتدایی جنگ مردانه بر روی مین پرید تا همرزم هایش از منطقه ای انباشته از مین عبور کنند و این روزها در بسیاری از نمایشگاه های عکس دفاع مقدس، از او با نام شهید یاد می کنند، اگرچه هنوز زنده است و این ناشناختگی و مطلع نبودن از زنده بودن خداخواه محمدکریم، بدون شک کم لطفی کسانی است که با ادبیات جنگ و دفاع مقدس نا آشنا هستند.

پای گفتگو با مهدی کیانی نشستیم؛ در نظرم بود که گفتگوی هرچند کوتاه ما، پیرامون دیده ها و شنیده ها و خاطرات تلخ و شیرین او از روزهای مقاومت و پایداری باشد و فرصت کوتاه این گفتگو تنها به گردآوری دو خاطره از خاطرات مهدی کیانی انجامید و خود او با تعریفی از جنگ آغازگر این گفتگو شد:

جنگ از دید و نگاه انسان ها تعابیر متفاوتی دارد؛ آن طور که آن روزها جنگ از دید ما انجام وظیفه بود و از دید دشمنان ما اجرای دستور. آن روزها ما به استقبال جنگ نمی رفتیم، که به استقبال انجام حقایق قرآنی می رفتیم. به استقبال انجام تکالیفی که اسلام بر دوش ما گذاشته بود.

 ¤

- خاطره ی اول:

بچه های آن روزها، عجیب قلبشان برای شهادت و پرواز می تپید؛ مثل شهید علیرضا احمدی. علیرضا 14-15 سال بیشتر نداشت، اما همیشه می گفت دلم می خواهد در حالت سجده شهید شوم. فقط و فقط در حالت سجده و رو به روی قبله. و بارها و بارها آرزوی قلبی و معنویش را تکرار می کرد. روزی از روزها در شلمچه، داخل سنگر نشسته بودیم که برای چندمین بار آرزویش را بر زبان آورد. مثل باران گلوله و خمپاره بر سرمان می بارید و دشمن با تانک به سمت نیروهای ما در حرکت بود و این تیرباران بی وقفه ی دشمن تعدادی از بچه های رزمنده را زخمی و حتی شهید کرده بود. از آن جایی که علیرضا احمدی امدادگر بود از بیرون سنگر صدایش زدند برای مداوای زخمی ها. بدون هیچ ترس و اندوهی از سنگر بیرون رفت و نزدیک یک دقیقه بعد از خروج علیرضا از سنگر، یکی از بچه ها به سنگر آمد و گفت: علیرضا شهید شد. ناباورانه از نحوه ی شهادتش پرسیدیم و او بدون اینکه از گفتگوی یک دقیقه پیش ما با علیرضا اطلاعی داشته باشد، گفت: به حالت سجده. و بعد از کمی تأمل اضافه کرد: رو به روی قبله... .

 ¤

- خاطره ی دوم:

مرحله ی دوم کربلای 5 انجام شده بود؛ حدود ساعت ده صبح، پیش از اجرای عملیات، خط را تحویل گرفتیم. خط دپوی کوتاهی داشت، اما شدت آتش دشمن بسیار زیاد بود و عراقی ها از دو سمت به ما تسلط داشتند و با این وجود و با تلفات زیاد بچه ها در زیر تیرباران دشمن، همچنان خط را حفظ کرده بودیم. روز به سمت شب می رفت که آتش و حملات دشمن سبک تر شد؛ اما نیروهای پیاده ی دشمن از طریق کانالی که تنها یک پیاده می توانست از آن عبور کند، تا پشت دپو آمده بودند و در انتظار دستور فرمانده ی خود بودند تا پس از فرمان حمله به ما حمله کنند. در همین لحظه، یکی از بچه های خودی، به اشتباه یکی از نیروهای عراقی را که گیج و منگ بر لبه ی خاکریز ایستاده بود پایین کشید و گفت: «اخوی! بیا پایین تیر می خوری. مگه نمی بینی دشمن داره تیربارونمون می کنه؟!»، سرباز عراقی مات و مبهوت به فرد بسیجی زل زده بود. جوان بسیجی از او پرسید:«چرا رفتی بالا؟! مگه این آتیشا رو نمی بینی؟!»، در همین لحظه مرد عراقی با زبان عربی چند کلمه ای بلغور کرد. بچه ها، با شنیدن حرف های سرباز عرب زبان عراقی، و همینطور با وجود تیراندازی های شدید دشمن به پشت خاکریز نگاهی انداختند و متوجه حضور نیروهای عراقی شدند و با خبررسانی و هماهنگی با بقیه ی بچه ها و با پرتاب چند نارنجک به پشت خاکریز، جلوی پاتک شدید دشمن را گرفتند. این جریانات از 4 تا 10 بامداد ادامه داشت و پشت خاکریز پر شده بود از جنازه های بر روی هم انباشته شده ی دشمن و به خاطر این تلفات، دشمن مجبور به عقب نشینی شد.

 ¤

با وجود مجالی اندک برای گفت و شنود، از خاطراتی شنیدیم که با بیانش اشک بر چشم های مهدی کیانی حلقه زد. کاش می شد از زبان مهدی کیانی بیشتر بشنویم. اما وقت محدود این ملاقات و مشغله های همیشگی و جاری، اجازه ی بیشتر شنیدن را نمی داد. هرچند شنیدن از محمدکریم کیانی نیز از زبان برادرش، قطعاً آموختنی بود، اما تنها چیزی که در میان حرف های مهدی کیانی درباره ی برادرش دانستیم، مجروحیت محمدکریم و قطع شدن پای او از ناحیه ی ساق بود.

به هر حال، اگرچه در تاریخ میهن اسلامیمان امروز روز بزرگداشت مقام شهدای طریق اسلام است؛ اما مقام این از جان گذشتگی ها و جان نثاری های جوانان آن روزها بدون شک والا و ستودنی است. مقامی که نزد خداوند تبارک و تعالی ارجح و برتر است و مستلزم شناخت بیشتر مردمان امروز و نسل های آینده ی ایران اسلامی است. ایران، سرزمین مردمان غیور و مقاوم و دلاور است و با پیشینه ی قوی و پرافتخاری که دارد، همواره همچون مکتبی است برای آموختن و تحصیل مردانگی و انسانیت.

آموختن و تحصیل در مکتب رزمندگانی که با تکیه بر معارف و ایمان عمیق به خداوند در مسیر صحیح و راست الهی گام برداشته اند و مردانه و دلاورانه برای دفاع از سرزمین و ملت و آیین خود جنگیده اند. و ای کاش نسل این روزها، این از خود گذشتگی ها و سرفرازی ها را ارج نهند و همواره برای دفاع از متعلقات حقیقی خود بکوشند و در مقابل دشمنان پنهان و آشکار دلیرانه بایستند و از مقدسات خود دفاع کنند.

لینک: بولتن نیوز ، کلمه




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در یکشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٩

نظرات ()

 
 
ماهی

با لب ­های ظریفش، لب آب را بوسید و فرو رفت...

فرو رفت به عمق صمیمیّت سیّال خیال!

پر بود از شیفتگیِ قطره ­هایِ متّصلِ بی­رنگ. و آرام و بی­ صدا، آن­چنان صمیمی و مرموز، آب را به لب­ هایش می­ دوخت که چشم حیران می­ شد از این لطافت و دل­دادگی و تمجید.

با آب می ­رقصید؛ نرم و بی قرار و دریا­دل! شاید از پشت حصار ساختگی آدم­ها، تخیّلی بی­ بدیل او را به رقص وا می ­داشت و از ورای چشم­ های همیشه گشاده ­اش، آبی بی­ کران دریا را می­ دید به جای تُنگ کوچک مادر...

حالا تُنگ شده بود همه­ ی دارایی­ اش؛ همه ­ی چیزی که متعلّق به او بود... اما بی­ صدا همه­ ی هستی ­اش را به قطره­ های زلال تُنگ بخشید، تنش را بی­ غرور به تن آب کشید و اسارت را بی­ ذره­ ای خشونت و اخم به جان خرید... اسارتی بالإجبار و تحمیلی در زندانی که پیش ­تر از این­، ماهی­ های دلداده ­ی اسیر در آن جان داده بودند برای دل­خوشی آدم­­ ها!

ماهی دلش دریا می­ خواست؛

شاید او هم دوست قرمز کوچکی داشت. شاید او هم کسی را دوست می­ داشت...

 ◊

عجیب می ­ترسید، از چشم ­هایی که به باله­ های سرخ و ظریفش خیره مانده بودند، از سایه­ های سیاهی که پر بودند از ازدحام و شلوغی شهر می­ ترسید...

کودک به اشاره ­ای او را خرید؛ و سهم ماهی شد تُنگ کوچک مادر!

 ◊

دوباره لب ­هایش را به آب بافت و فرو رفت...

فرو رفت به انتهای مبهم اندوه! دلش دریا می ­خواست و این خیال روشن نامتناهی، او را به سکون وا می­ داشت. خاموش ماند در انحنای شیشه ­ای تُنگ!

شاید او هم دوست قرمز کوچکی داشت...

 

چرخید و تن آب را شکافت... در جستجوی وسعتی بی­ نهایت بود که آن را در ابعاد کوچک تُنگ نمی ­یافت. تنش را به تُنگ کوفت!

حالا دیگر بوسه ­هایش را از آب کم می­ گذاشت... بی قرار و پر شور می­ دوید در اندیشه ­های عاشقانه­ ی اندوهبار! او دوست قرمز کوچکی داشت که دوستش می­ داشت... خوب رهایی را می­ شناخت! اسارت دیگر معنایی نداشت... به انحنای شیشه­ ای تُنگ تکیه زد و با هجومی عاشقانه و غم­ آلود پرید...

پر کشید به آبی بی کران آسمانی که بازتاب دریا به آن نور می پاشید!

و ماهی مثل همه­ ی ماهی­ های تُنگ، صبور و ساکت و آرام، کبوترانه پرواز کرد...




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در دوشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٩

نظرات ()

 
 
مگیل

 

magilرمان «مگیل» نوشته ی «محسن مطلق»، داستانی طنز درباره ی رزمنده ای در سال های جنگ تحمیلی عراق علیه ایران است.

این کتاب درباره ی رزمنده ای است که در جبهه ی غرب کشور، به همراه سایر رزمندگان مورد حمله ی جنگنده های عراق قرار می گیرد و در این حمله تنها او و «مگیل» زنده می مانند.

«مگیل» نام قاطری است که به همراه چند استر، تسلیحات و تدارکات لازم را به نیروهای مستقر در خط حمله می رساند. این قاطر از کمین نیروهای دشمن جان سالم به در می برد و مسئول است که رزمنده ای که توسط حمله ی دشمن از ناحیه ی چشم، نابینا و از گوش، ناشنوا شده است را نجات بخشد.

رمان طنز دفاع مقدس «مگیل» از سوی انتشارات سوره ی مهر (وابسته به حوزه ی هنری) به چاپ رسیده است و با شمارگان 2500 نسخه و با بهای 1700 تومان به فروش می رسد.

لازم به تذکر است که انتشارات سوره ی مهر، ناشر برگزیده ی سال های 87 و 88 است.

 

لینک: بولتن نیوز




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در سه‌شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٩

نظرات ()

 
 
جای امن گلوله ها

ketab

«جای امن گلوله ها»، خاطرات "عبدالرضا آلبوغبیش" رزمنده ای از رزمندگان جنگ تحمیلی ایران است که توسط جواد کاموربخشایش گردآوری و تدوین شده است.

این کتاب وقایع و رخدادهای سال­های ابتدایی جنگ تحمیلی را با زبانی سلیس بیان می دارد و همچنین به زندگی شخصی عبدالرضا آلبوغبیش می پردازد.

در این کتاب چنین آمده است که عبدالرضا آلبوغبیش تنها کسی بوده است که در زمان شهادت و شکنجه های ناجوانمردانه ی "حجت الاسلام شریف قنوتی"، روحانی مسجد جامع خرمشهر و اولین روحانی شهید دفاع مقدس، حاضر بوده است و پیرامون شهادت ایشان چنین نوشته شده است:

«آن قدر شیخ را زدند که نایی برایش باقی نماند، به طوری که در برابر ضربه ها هیچ عکس العملی نشان نمی داد. سر و صورتش خونی و بدنش کرخت شده بود. انگار بر اثر ضربه ها حالت نیمه بیهوشی به او دست داده بود. مدتی بعد بعثی ها از شکنجه شیخ خسته شدند و او را به حال خود رها کردند.

در این لحظه فرمانده آن عده، که شخص سیه چرده و تنومندی بود، نیروها را از دور و بر شیخ کنار زد و سر نیزه ای را در شقیقه ی شیخ فرو برد و آن را چرخاند. از حنجره ی بغض آلود شیخ، تنها آیه ی استرجاع (انالله و انا الیه راجعون) و الله اکبر به گوش می رسید. فرمانده ی بعثی با همان سر نیزه، کاسه ی سر شیخ را طوری در آورد که مغز سر نمایان شد و روی آسفالت سوزان خیابان چهل متری ریخت. محاسن شیخ با خون سرش رنگین شد و بدنش به حالت نشسته کنار ماشین افتاد. بعثی ها با دیدن این صحنه دوباره به رقص و پایکوبی پرداختند و این بار می گفتند:«قتلنا الخمینی، قتلنا الخمینی» یعنی ما یک خمینی کشتیم».

«جای امن گلوله ها»، خاطرات عبدالرضا آلبوغبیش توسط جواد کاموربخشایش گفت و گو و تدوین شده است و از سوی انتشارات سوره ی مهر به چاپ رسیده است.

آلبوغبیش در آغازین روزهای جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، رشادت های زیادی از خود نشان داد و در 24 مهرماه 1359 در نبرد رویارو با یعثی ها، سیزده گلوله به بدنش اصابت کرد؛ اما تقدیر چنان بود که  زنده بماند.

این کتاب مشتمل از زندگی شخصی عبدالرضا آلبوغبیش از کودکی تا حال و همچنین بخشی با عنوان «روایات تکمیلی» است که خاطراتی از رزمندگان ابتدایی دفاع مقدس در آن گنجانده شده است.

این کتاب با شمارگان 2500 نسخه، با بهای 4500 تومان به فروش می رسد و هم اکنون آماده ی دومین چاپ از سوی انتشارات سوره ی مهر است.

گفتنی است که انتشارات سوره ی مهر (وابسته به حوزه ی هنری) ناشر برگزیده ی سال های 87 و 88 بوده است.

 

لینک: بولتن نیوز




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در سه‌شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٩

نظرات ()

 
 
ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد

به بهانه ی میلاد محمد (ص)...

mohammad

در سپیده دم روز جمعه، شهر مکرّم مکّه به یمن ولادت پیام آوری پاک و شریف، از نور معنویت و اخلاص سرشار شد. طفلی از مادری آمنه نام، تولد یافت که زمین از میلادش معجزه ها دید و آسمان برای این ولادت فریاد «جاء الحق و زهق الباطل» سر داد.

عام الفیل بود. درست همان سالی که اصحاب فیل به هلاکت رسیدند.

ملائکه برای آمنه شراب بهشتی آوردند و آمنه از آن جرعه ای نوشید و در سایه سار امن الهی مولودی را بر زمین نهاد که سراسر گیتی را به یک باره از نوری معنوی روشن نمود و بت های همه ی عالم متأثر از حضور پیامبری به حق و مبارک بر زمین افتادند.

ملائکه ی مقرب و ارواح پیامبران الهی در آنِ میلاد و ظهورش حاضر شدند و حوریان، او را به آب های بهشت غسل دادند و به عطرهای مینو معطر ساختند.

و به خواست خداوند تبارک و تعالی مولودی عظیم و بزرگ بر تاریخ خاکستری آن روزها نمایان شد که تاریکی های گیتی را سپیدی و روشنی بخشید. بزرگی و مبارکی این میلاد تا حدی بود که آتشکده ی سرزمین فارس پس از هزارها سال روشنایی مطلق، به خاموشی گرایید و چهارده کنگره از ایوان کسری فرو ریخت.

دریاچه پرستان سرزمین ساوه، خشک و نمکزار شدن دریاچه ی محبوبشان را به تماشا نشستند و طاق کسری به اذن الهی از میان به دو نیم شد که همواره این دو نیمه شدن هویداست. و همه و همه ی این رخدادها از میلادی عظیم خبر می داد که آیین های تلقینی و ساختگی را در هم می شکست و سلیسانه تولد طفلی طاهر و پاک را به جهانیان نوید می داد. طفلی که سال ها بعد منجی همه ی انسان ها شد که خداوند عزّوجلّ او را پیامبر خاتم نامید و آیینی جامع و شامل را به واسطه ی او بر آدمیان عرضه داشت.

او را محمّد نامیدند؛ طفلی از تبار ایمان و یقین و اخلاص. چهره ی نورانی و درخشندگی پیشانی بشکوهش، دیده ها را مشعوف می ساخت و بوی مشک از وجود پاک و بی آلایشش با فضا می آمیخت و منظره ای روحانی را به نمایش می گذاشت.

و از همان آغاز، درد و رنجی غریب با زندگیش همراه بود که نخستینِ این دردها که از زمان میلادش آن را بی گلایه بر جان خرید، درد بی پدری و یتیمی بود.

محمّد(ص) اگرچه در سایه ی محبت پدری که پیش از میلادش چهره در نقاب خاک کشیده بود، فرزندوار نزیست؛ اما برای همه ی انسان ها همچون پدری مهربان بود و سایه ی رحمتش را بر بندگان خدایش بخشید و در ازای این رحمت و محبتی که به ایشان ابراز می داشت، تنها حق خویش را دوستی و مودّت با اهل بیتش عنوان کرد و این حق را بارها و بارها در میان امتش در سخنان خود بازگو فرمود.

به راستی میلاد حضرت محمّد(ص)، برای اهالی دنیا رحمتی بزرگ از جانب خداوند سبحان بود. رحمتی که به لطف خداوند الگویی تمام عیار و مثال زدنی برای جوامع بشری و خداجویان حقیقی شد.

حضرت محمّد(ص) در طریق زندگانی خویش، ساده وار زیستند و وجودشان سرشار از برکات و خیر و نیکی بود؛ چنانچه اندک طعامی به برکت وجود ایشان جماعتی کثیر را سیر می نمود.

می توان ایشان را به خورشیدی تشبیه کرد، چنانکه بر وجود آدمیان می تابیدند و سایه ای از ایشان بر زمین سرازیر نمی شد. در روایات نیز چنین آمده که در پیش آفتاب، سایه ای نداشتند و کسی یا چیزی را به تاریکی و سیاهی نمی نشاندند.

بخشودگی و امین بودن ایشان در زمان حیات، زبان زد خاص و عام بود و چه بسیار کسانی که به واسطه ی خُلق محمدی ایشان به دینشان می گرویدند.

خداوند رحمت و برکت را در وجود ایشان به تمامی نهاد و ایشان را ولی و راهبر مسلمین و خداجویان قرار داد. از ذات و خصلت و نشانه های ایشان است که صدقه نمی پذیرفتند و هدیه را ارج می نهادند و بر بازوی ایشان مهر نبوت و پیامبری نمایان بود.

همچنین است که در خواب هم از حوادث و رخدادهای زمان و لحظه مطلع بودند و آنچه در بیداری می دیدند و می شنیدند در عالم خواب نیز می دیدند و می شنیدند.

ظهور و میلاد محمّد(ص) در جامعه ی جاهل عرب تبار و در دنیایی که گناه و جهالت را همچون یک عادت، تکرار می نمودند، فرصتی الهی از جانب خداوند بود تا مردم و ملّت های به کفر و شرک پیوسته، مجالی برای بازگشت به سوی خداوند بیابند و بدون شک عصمت و نیک خویی محمد(ص) بهترین هدایتگر در عصر جهالت پیشه ی آن روزها بود.

حضرت محمد(ص) با از بین بردن عادات خرافی و غیر عقلانی مردمان آن روزها و با مقدس جلوه دادن آداب عقلانی و صحیح اسلام، نقش مؤثری در هدایت جامعه ی یکهزار و چهارصد سال پیش داشتند. و همواره در زمان حیات خویش مردم را به نیک سیرتی و خداپرستی و دین مبین اسلام فرا می خواندند، باشد که مردم شیاطین و سایه های پلید را از خویشتن برهانند و مؤمن زندگی کنند. و پیوسته مسلمین را به ظهور آخرین منجی بشارت می دادند و او را هم نام و هم کنیه و هم چهره ی خویش توصیف می نمودند.

هفدهمین روز سومین ماه قمری روز درخشش و میلاد محمد(ص) است؛ بیایید میلاد ایشان را به عنوان یکی از برترین اعیاد مسلمانان به سرور و جشن بنشینیم و برای ظهور آخرین منجی که صدها سال پیش پیامبر(ص) آمدنش را نوید داده بودند دعا کنیم... .

لینک: بولتن نیوز ، صبا ایران




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در یکشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٩

نظرات ()

 
 
مطالب پیشین
 


Powered By persianblog.ir Copyright © 2009 by sarwesahi
Design By : wWw.Theme-Designer.Com