
خیابان پشت بیمارستان را یادت هست؟! همان خیابان عریض سوت و کور را می گویم که انتهایش می رسید به یک کوچه ی تنگ و باریک. همان کوچه ی بن بستی که در آن پرنده پر نمی زد؛ کوچه ی «میرزا علی». آنجا یک خانه ی متروکه بود با دیوارهای خشتی. می گفتی اینجا تنها یادگار پدربزرگ است. یادت هست؟! یک روز کلیدش را از صندوقچه ی مادربزرگ کش رفته بودی و آمدی مرا هم بردی تا آنجا را ببینم. وارد خانه که شدیم دو-سه پله ای می خورد تا حیاط. سمت راست عمارت بزرگی بود که دل آدم از دیدنش کباب می شد؛ آن قدر که مخروبه بود. آن وسط یک حوض بود که انگار سال ها لب تشنه مانده بود و کمی آن طرف تر یک قفس برای نگهداری مرغ و خروس ها! دستم را گرفتی و دنبالت راه افتادم. کنار ایوان یک لانه ی کبوتر بود. یادت هست؟! می گفتم:«تا به حال تخم کبوتر ندیده ام!» آن وقت آرام کبوتر داخلِ لانه را برداشتی. جفتش کنارش نبود. کبوتر ترسیده بود. قلبش تند می زد. آرام نشاندی اش روی شانه ی من و کبوتر بی لحظه ای تأمّل از روی شانه ام آن چنان عجولانه پر کشید که من از صدای سرعت بال هایش ترسیدم و بی اختیار فریاد کشیدم. دستت را گذاشتی روی لب هایم تا ساکت شوم. کبوتر پرید و روی تخم های کوچکش نشست. گفتی: کبوترِ مادر است ... ، گفتی: مادر است ... . سراغ قفس مرغ ها رفتیم. چند تا پر قهوه ای و سفید و سیاه ریخته بود آن کف! انگار آن خانه ی مخروبه روزها بود که رنگ آب و رُفت و روب به خودش ندیده بود.
می خواستم وارد عمارت شوم. روی اولین پله که پا گذاشتم، فرو رفت ... سنگش بدجوری شکسته بود و زیر پایم لغزید ... تعادلم را حفظ کردم، اما تا رسیدن به آخرین پله نصف عمر شدم. حواست به من نبود ... هنوز کنار قفس مرغ ها بودی و می خواستی پرها را جمع کنی برای کاردستی. با صدای جیغ من از جایت جستی و ... (بقیه در ادامه مطلب).
کلمات کلیدی :دل نوشته های من
.:: ادامه ی مطلب ::.