قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

سروِ سَهی

من هر از گاهی دلم را روی کاغذ می تکانم، می نویسم ... می نویسم درد خود را با مداد بی زبانم ...  

 

 


 
درباره :ساحت گور تو سروستان شد؛ ای عزیز دل من؟! تو کدامین سروی؟
پروفایل مدیر : الف.سین.شین

 

 

 



 
 


 

تبریک

همه تو را به هم تبریک می گویند

آن قدر که مبارکی

پاییز ...




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در پنجشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٠

نظرات ()

 
 
غروب غریبی

غزل غزل، به هوا می پرد تمام دلم

دلی که شاهد حزن ترانه های من است

دلی که درد عجیبی گرفته هر جایش

دلی که منقلب از بغض و های های من است

بساط گفتنِ از دردهای من برپاست

تمام حور و ملک رو به روی من جمعند

قرار شد بنویسم من از تمام دلم

بگویم از غم و دردی که دوره ام کردند

من آن کبوتر بی بال بی قرارم که

تمام اهل زمین از تخیلم دورند

مرا به تهمت و تزویر می کنند صدا

گمان مکن که تمامی ز چشم ها، کورند

محبتی که بریزم به دامن همه شان ...

خدای خوب و رحیمم که خوب می دانند ...

من از «غروب غریبی» گلایه ها دارم

تو دیده ای که مرا از خدام می رانند؟!

به واژه واژه ی حرفم قسم که دلگیرم

من از تمام زمین و تمام آدم هاش

خدا! مخاطب من تو ... تمام قلبم تو ...

بگو چگونه بنالم من از دل و غم هاش؟!

خدا ببین تو مرا ... دست های من خالی ست

ببین که عالم و آدم ز عشق ها پوچ است

ببین که بی تو نفس ها تمام می شود و

ببین که چشم دلم بی بهانه در کوچ است

دلم رها ز خودم، چشم ها پر از تشویش

من از سیاهی شب، از زمانه می ترسم

مرا ببر به همان عالمِ جدا از من

مرا ببر که از این بی کرانه می ترسم

ببر مرا که دلم خسته از تحمل هاست

ببر که جای من این جا میان مردم نیست

ببر که بی تو دلم از زمانه می گیرد

بگو که نام من از جمع عاشقان گم نیست ...

.

.

.

و گفتگوی کبوتر – منِ شکسته سبو –

و بوسه های خدا روی پلک عاطفه ام

«خدا! تمامی من تو ... تمام قلبم تو ...»

و لمس بودن او روی کلک عاطفه ام ...

هوا هوای رسیدن، هوا هوای عروج

- و من که ملتهبم از هجوم نامردی

دو بال خسته ی زخمی به روی شانه ی من

و لحظه های رسیدن به اوج بی دردی ... .




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در چهارشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٠

نظرات ()

 
 
نه خیلی سپید، نه خیلی سیاه

برای فریاد کشیدن کمم

برای ساکت ماندن بسیار

دست خودم نیست

نمی توانم مثل قبل باشم این روزها!

حالا منم

نه خیلی سیاه

نه خیلی سپید

خاکستری خاکستری

با لکه های بغض

با لکه های درد

کبوتری که تیر خورده به بال هایش

و قلب زخمی اش دیگر

اشتهای پرواز ندارد ... .




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠

نظرات ()

 
 
داغِ شقایق

بیزارم از تمام رفیقان نا رفیق ...

دلگیرم از تمامی دنیا خدای من

دل خون تر از شقایق پر داغم آن چنان

کآتش گرفته جان و دل مبتلای من

 

ای آسمان شب زده رحمی ... ترحّمی

بر این غریب خسته دل بی نوا بکن

این جا مرا به تیغ ستم ها کشیده اند

شب را از این غریبِ پر از غم رها بکن

 

آری ... ببار بر دل آتش کشیده ام

لبریزم از هجوم غزل های پر غبار

خاموش ... تا رها شوم از داغ و سوز و درد

بر این کویر ملتهب بینوا ببار

 

دلگیرم از تمامی دنیا، تمام شهر

از این همه دروغ و ریا ... اشک بی پناه ...

این جا مرا به حبس ابد حکم داده اند

دلگیرم از قضاوت محتوم و بغض و آه ...

 

اصلاً ببین شکسته تر از قلب من کجاست؟!

این ریزش تمام غرور دل من است

هرچند بی قرار و غریب و شکسته ام

اما دلم به بارش این ابر روشن است

 

بر من ببار تا که بدانم صدای من

در انتهای حنجره محبوس و بسته نیست

بر من ببار تا که دلم حس کند دگر

از این هم دروغ و تظاهر شکسته نیست ... .




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در سه‌شنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩٠

نظرات ()

 
 
از رنجی که می بریم

دروغ است اگر بگویم این روزها حس و حال خوبی دارم! نه ... حالم آن قدرها که باید خوب نیست. انگار از همه جا بوی مرگ می آید یا بوی درد و رنج و غصه های پیاپی. آن قدرها حالِ دلم بد هست که اگر تو هم بگویی حالت خوب است باورم نمی شود. چون می دانم من و تو و خیلی های مثل ما پُریم از دردهای مشترک! پُریم از غصه های وصف ناشدنی. پُریم از حرف هایی که شاید خیلی ها بلد نیستند در آن ها عمیق شوند و درد واقعی ات را بدانند. شاید حتی خودمان هم ندانیم دردمان چیست!

نمی خواهم زبان به گلایه باز کنم و به این سنگیِ سیمانی و این دایره ی نامتناهی اعتراض کنم. انگار فهمیده ام زندگی آن قدرها که ما فکر می کنیم بد نیست. مشکل از قضا و قدر هم نیست. شاید اگر زندگی و تقدیر هم زبان داشتند از این همه رنج تحمیلی شکایت می کردند. شاید تو هم خوب بدانی که زندگی و تقدیر بهانه و توجیه دردهایمان می شود در حالی که نمی توانیم قلباً مشکل را بیندازیم گردن روزگار! می دانی ... مشکل از آدم هاست. من و تو هم نه این که هیچ کاره باشیم. می توانیم ادعا کنیم همه کاره نیستیم اما هیچ کاره هم نیستیم. همه ی ما مقصریم و ما هم حتماً در ساخت این روزهای خاکستری پررنگ نقشی داشته ایم و داریم.

نمی خواهم ادای آدم های فهمیده را در بیاورم. اصلاً آنقدرها عمر نکرده ام که ادعا کنم پرم از تجربه و دانستگی. به سهم یک جوان نسل سومی می دانم. به اندازه ی تو، شاید!

شک ندارم که این آدم هایند که روی جامعه ی شان تأثیر می گذارند که اگر جامعه رویشان مؤثر بود روزگارشان این نمی شد. اما حالا که اوضاعمان این است و همه می نالیم از بیچارگی و رنج، فکر شروع دوباره هم نمیفتیم. همه تقصیر را می اندازیم گردن این و آن. بیچاره ایم دیگر! باید برای آرامش وجدانمان هم که شده از زیر بار این منجلاب یأس و نومیدی شانه خالی کنیم. قیافه مان وقتی شعار می دهیم هم دیدنی است. فقط جمله ها را به هم می بافیم و هزاربار برنامه می چینیم که شعارهایمان را اجرا کنیم. اما پای عمل که به میان می آید می گوییم تلاش منِ تنها مؤثر نیست و همه باید بخواهند که تغییر کنیم. گوش همه ی مان از این حرف ها پر است، نه؟!

این روزها به حد افراطی حس ناسیونالیستی ام فعال شده است. باید جامعه ام را با این بوی گند ریا و دورویی خیلی از آدم های به اصطلاح حسابی اش ببینم و حرف نزنم. چه رنجی بدتر از این؟! این روزها بدجوری حس ناامنی می کنم. صفحه ی حوادث روزنامه ها، اخبارهای هرچند سانسور شده ی رسانه ها و همه و همه ی این ها رنج است. اما باید ساکت باشم. باید کلاه خودم را سفت بچسبم تا باد نبرد. وای از دنیایی که برایمان ساخته اند و ما هم بی گناه درونش دست و پا می زنیم.  چقدررر بیچاره ایم!

دنیایمان دارد طوری می گذرد که اعتقاداتمان روز به روز رنگ سستی می گیرد. من یکی که با خدای خودم هم غریبم. تو را نمی دانم! حتی گاهی وقت ها به فلسفه ی دین داری هم شک می کنم. پر می شوم از اما و اگرها. پر می شوم از چرا و آیاهای بی جواب. به خودم دلداری می دهم که فردا روز دیگری است و همه چیز خوب می شود. اما فرداهای آرمانی ام نمی رسند و من در همین امروزهای چرک آلود غرقم.

پرم از حرف ... امّا ...

اصلاً بی خیال! بیا نیمه ی پر لیوان را نگاه کن! راستی ... این لیوان نیمه ی پُری هم دارد؟!




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٠

نظرات ()

 
 
بی تو اما

می شمارم شمرده و آرام

یک، دو، نه ... بیست ماه می گذرد

در دلم حس صادقی می گفت:

«روزها مثل آه می گذرد ... »

چه بگویم که بعد از این مدّت

بعد از این روزهای رؤیایی

هم منم در تو، هم تویی در من

هر دو همزاد و هر دو دریایی

دست ها مثل پرسش و پاسخ

هر دو با هم به رنگ معنایند

چشم ها خیره بر هم و عاشق

شعرها بی بهانه زیبایند

دست من نیست این جنون عجیب

دست من نیست بی تو می میرم

خوب می دانم و تو می دانی

بی تو رنگ غروب می گیرم.




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در دوشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٠

نظرات ()

 
 
باران و دریا

اینجا کنار ساحل و در بستر عشق

دریا پر است از مستیِ دیدارِ باران

باران غریب و دور و پنهان در پس ابر

دریا پر از دلدادگی، غمگین و گریان

تنهاترین تنها دل دریاست، آری

امواج می کوبند خشم آلود بر سنگ

اینجا کنار ساحل این امواج تشنه

پر می شوند از التهاب سینه ای تنگ

اینجا درون شهر عشق آلود دریا

پنهان تر از پیداست ردّ بوسه ی دوست

چشمان دریا خیره بر ابر است، اما

آیا دل باران کمی هم با دل اوست؟!

دارد صدای پای باران می وزد، کاش

باران ببارد بوسه هایش را به دریا

یک جمله می گویم بگو در گوش باران:

«با من بمان ای مهربان! بارانِ زیبا!»

.

.

.




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٠

نظرات ()

 
 
<< مطالب جدیدتر ........................ مطالب قدیمی‌تر >>

مطالب پیشین
 


Powered By persianblog.ir Copyright © 2009 by sarwesahi
Design By : wWw.Theme-Designer.Com