قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ

 

سروِ سَهی

من هر از گاهی دلم را روی کاغذ می تکانم، می نویسم ... می نویسم درد خود را با مداد بی زبانم ...  

 

 


 
درباره :ساحت گور تو سروستان شد؛ ای عزیز دل من؟! تو کدامین سروی؟
پروفایل مدیر : الف.سین.شین

 

 

 



 
 


 

بد عادتی ست شکستن، به جُرمِ دل دادن

هنوز یاد خوش لحظه های بودن تو، نبرده تلخی اندوهِ رفتنت را مرد!

نه گریه های پیاپی دوای درد من است، نه شعرهای غریبم دوای این همه درد

هنوز دردِ دلم را کسی نمی داند، هنوز گرمی عشقت فرا گرفته مرا

به آیه آیه ی شعرم قسم که رفتن تو، غروب تیره ی غم را به قلب من آورد

بد عادتی ست گذشتن از آشیانه ی عشق، بد عادتی ست شکستن به جُرم دل دادن

هوای فاصله سرد است ای بهانه ی من! هوای فاصله سرد و ... هوای فاصله سرد ...

به یاد کوچ تو بودن چه تلخ و رنجور است، هنوز در غم سنگین رفتنت غرقم

نگو که می روم از یادت ای غریبه ی دور، بمان کنار من ای مهربان ترین همدرد

هنوز هر نفسم با خیال تو درگیر ... هنوز در هوس ماندنت هوا دلگیر ...

نمانده طاقت دوری - دلم چه تنگ شده ... -

صدات می کنم:

ای خوب!

پیش من ... بـ ـرگـ ـرد ...




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در یکشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩۱

نظرات ()

 
 
رفتن

ما ناگزیر رفتن و پروانه گشتن ایم

اندوه تلخ دوری و هجران و رفتن ایم

شمعی کنار دفتر تقدیر و سرنوشت

تصویری از تفاوت "تاریک و روشن" ایم

بی کس تر از تمامی دلدادگان شهر

محکوم دل سپردگی و دل شکستن ایم

در این کویر تشنه لب بی قرار عشق

ما بی کران عاشقی و دل سپردن ایم

«رفتن همیشه راه رسیدن نبوده است»*

ما ناگزیر پر زدن و پر کشیدن ایم ...

 

*مصراعی از این شعر علی حیات بخش.




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱

نظرات ()

 
 
دل نازک

بر من غضب نگیر ...

دل من نازک است

زود

می بارد از دو چشم ترم

اشکِ بی قرار ...




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در سه‌شنبه ۸ آذر ۱۳٩٠

نظرات ()

 
 
اِشغال

شماره ات را می گیرم

بوق اشغال می زند

نکند زبانم لال!

قلبت هم اشغال ...




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در جمعه ٥ اسفند ۱۳٩٠

نظرات ()

 
 
زمستان

دستکش ها

فقط دست هایم را گرم می کنند

اما دلم

فقط با دست های تو گرم می شود ... فقط ... .




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در یکشنبه ٢ بهمن ۱۳٩٠

نظرات ()

 
 
قایم باشک

می خواهم چشم بگذارم

تو قایم شوی

و من هیچوقت پیدایت نکنم ...

پ.ن: کاش زندگی هم مثل بازی ها فرصتی داشت برای بچگی!




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در یکشنبه ۱۱ دی ۱۳٩٠

نظرات ()

 
 
سال ها دویده ام از پی خودم، ولی ...

خیابان پشت بیمارستان را یادت هست؟! همان خیابان عریض سوت و کور را می گویم که انتهایش می رسید به یک کوچه ی تنگ و باریک. همان کوچه ی بن بستی که در آن پرنده پر نمی زد؛ کوچه ی «میرزا علی». آنجا یک خانه ی متروکه بود با دیوارهای خشتی. می گفتی اینجا تنها یادگار پدربزرگ است. یادت هست؟! یک روز کلیدش را از صندوقچه ی مادربزرگ کش رفته بودی و آمدی مرا هم بردی تا آنجا را ببینم. وارد خانه که شدیم دو-سه پله ای می خورد تا حیاط. سمت راست عمارت بزرگی بود که دل آدم از دیدنش کباب می شد؛ آن قدر که مخروبه بود. آن وسط یک حوض بود که انگار سال ها لب تشنه مانده بود و کمی آن طرف تر یک قفس برای نگهداری مرغ و خروس ها! دستم را گرفتی و دنبالت راه افتادم. کنار ایوان یک لانه ی کبوتر بود. یادت هست؟! می گفتم:«تا به حال تخم کبوتر ندیده ام!» آن وقت آرام کبوتر داخلِ لانه را برداشتی. جفتش کنارش نبود. کبوتر ترسیده بود. قلبش تند می زد. آرام نشاندی اش روی شانه ی من و کبوتر بی لحظه ای تأمّل از روی شانه ام آن چنان عجولانه پر کشید که من از صدای سرعت بال هایش ترسیدم و بی اختیار فریاد کشیدم. دستت را گذاشتی روی لب هایم تا ساکت شوم. کبوتر پرید و روی تخم های کوچکش نشست. گفتی: کبوترِ مادر است ... ، گفتی: مادر است ... . سراغ قفس مرغ ها رفتیم. چند تا پر قهوه ای و سفید و سیاه ریخته بود آن کف! انگار آن خانه ی مخروبه روزها بود که رنگ آب و رُفت و روب به خودش ندیده بود.

می خواستم وارد عمارت شوم. روی اولین پله که پا گذاشتم، فرو رفت ... سنگش بدجوری شکسته بود و زیر پایم لغزید ... تعادلم را حفظ کردم، اما تا رسیدن به آخرین پله نصف عمر شدم. حواست به من نبود ... هنوز کنار قفس مرغ ها بودی و می خواستی پرها را جمع کنی برای کاردستی. با صدای جیغ من از جایت جستی و ... (بقیه در ادامه مطلب).




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
.:: ادامه ی مطلب ::.
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در پنجشنبه ۱٢ آبان ۱۳٩٠

نظرات ()

 
 
تبریک

همه تو را به هم تبریک می گویند

آن قدر که مبارکی

پاییز ...




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در پنجشنبه ۱٤ مهر ۱۳٩٠

نظرات ()

 
 
غروب غریبی

غزل غزل، به هوا می پرد تمام دلم

دلی که شاهد حزن ترانه های من است

دلی که درد عجیبی گرفته هر جایش

دلی که منقلب از بغض و های های من است

بساط گفتنِ از دردهای من برپاست

تمام حور و ملک رو به روی من جمعند

قرار شد بنویسم من از تمام دلم

بگویم از غم و دردی که دوره ام کردند

من آن کبوتر بی بال بی قرارم که

تمام اهل زمین از تخیلم دورند

مرا به تهمت و تزویر می کنند صدا

گمان مکن که تمامی ز چشم ها، کورند

محبتی که بریزم به دامن همه شان ...

خدای خوب و رحیمم که خوب می دانند ...

من از «غروب غریبی» گلایه ها دارم

تو دیده ای که مرا از خدام می رانند؟!

به واژه واژه ی حرفم قسم که دلگیرم

من از تمام زمین و تمام آدم هاش

خدا! مخاطب من تو ... تمام قلبم تو ...

بگو چگونه بنالم من از دل و غم هاش؟!

خدا ببین تو مرا ... دست های من خالی ست

ببین که عالم و آدم ز عشق ها پوچ است

ببین که بی تو نفس ها تمام می شود و

ببین که چشم دلم بی بهانه در کوچ است

دلم رها ز خودم، چشم ها پر از تشویش

من از سیاهی شب، از زمانه می ترسم

مرا ببر به همان عالمِ جدا از من

مرا ببر که از این بی کرانه می ترسم

ببر مرا که دلم خسته از تحمل هاست

ببر که جای من این جا میان مردم نیست

ببر که بی تو دلم از زمانه می گیرد

بگو که نام من از جمع عاشقان گم نیست ...

.

.

.

و گفتگوی کبوتر – منِ شکسته سبو –

و بوسه های خدا روی پلک عاطفه ام

«خدا! تمامی من تو ... تمام قلبم تو ...»

و لمس بودن او روی کلک عاطفه ام ...

هوا هوای رسیدن، هوا هوای عروج

- و من که ملتهبم از هجوم نامردی

دو بال خسته ی زخمی به روی شانه ی من

و لحظه های رسیدن به اوج بی دردی ... .




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در چهارشنبه ۳٠ شهریور ۱۳٩٠

نظرات ()

 
 
نه خیلی سپید، نه خیلی سیاه

برای فریاد کشیدن کمم

برای ساکت ماندن بسیار

دست خودم نیست

نمی توانم مثل قبل باشم این روزها!

حالا منم

نه خیلی سیاه

نه خیلی سپید

خاکستری خاکستری

با لکه های بغض

با لکه های درد

کبوتری که تیر خورده به بال هایش

و قلب زخمی اش دیگر

اشتهای پرواز ندارد ... .




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در چهارشنبه ۱٦ شهریور ۱۳٩٠

نظرات ()

 
 
نوروزتان همایون

بهار که می آید تو هم مانند شکوفه ای تازه شکفته، نو می شوی و با اشتیاقی توأمان این طراوت را به جشن می نشینی در کنار سفره ای با سین های هفت تایی!

انگار همه چیز وجود آریایی تو را به این آیین پاک و مبارک می آمیزد و تو بی اغراق در اندیشه ی این طبیعت نیکوی باکره فرو می روی و این طراوت را با اشتیاقی عاشقانه و اهورایی پاس می داری.

تفاوتی نیست که اهل کجای این سرزمین باشی؛ همین که هر سال بوی تازگی و طراوت غیر قابل وصفی در ضمیرت می گنجد و برای تولدی از نو و آغازی سرشار از زیبایی، گرد و خاک از زندگی ات می روبی و به این تبار آریایی و پاک می بالی، برای اثبات ایرانی بودنت کافی ست... .

چه بسیار نوروزگانی که تو تا سین ِسیزدهمین روزش، از تازگی و طراوت سرشار می شوی و به میهمانی مهر و محبت و دوستی می رویو با روحی اهورایی، یگانه اهورای هستی را به شکرانه ی تکرار نوروزی دیگر ستایش می کنی.

به پاس شکوفایی بهاری دوباره، هفت سینت را با سیب و سماق و سنجد و سرکه و سیر و سمنو و سبزه می آرایی و این آرایش شکیل و رؤیایی تو را در لحظاتی هرچند کوتاه و گذرا از متعلقاتی که فراتر از سین های سفره ات هستند، رها می کند! و سال دیگری از بهاران عمرت با همین سین های پر از شوق تحویل می شود!

سین ها همه تعریف طراوت و تمجیدند. نیازی به حرف های دیگر الفبا نیست! نیازی به ماهی های قرمز معصوم در کنار سین هایی به شماره هفت نیست!

ماهی هایمان می میرند؛ بی صدا و دردمند! و ما شادیم برای حیاتی که آن ها به ما می بخشند در ازای فریاد سکوتشان، زیر فشار جبر!

همین هفت نشانه برای نو شدن کافی ست. و ما هم صدای بلبلان و گنجشک های کوچک پرمهر این سرآغاز را به هم تبریک می گوییم... .

غم هایمان را در سال قبل جا می گذاریم و از خداوند تبارک دل خوشی و شادی و ایمان عمیق طلب می کنیم. خدا را به پاس محبت های بی شماری که به ما ارزانی داشته می ستاییم و به ذات اقدس و کبریایی اش توسل می جوییم و برای رسیدن به آرامشی معنوی و روحانی در پناه او دعا می کنیم... .

سلام علی نوح فی العالمین،

سلام علی ابراهیم،

سلام علی موسی و هارون،

سلام علی ال یاسین،

سلام قولا من رب الرحیم،

سلام علیکم بما صبرتم فنعم عقبی الدار،

سلام هی حتی مطلع الفجر...

 

امید که آن کهنه رفته باشد به نکویی و این نو همی آید به شادی...

نوروزتان همایون./




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در سه‌شنبه ٢ فروردین ۱۳٩٠

نظرات ()

 
 
مگیل

 

magilرمان «مگیل» نوشته ی «محسن مطلق»، داستانی طنز درباره ی رزمنده ای در سال های جنگ تحمیلی عراق علیه ایران است.

این کتاب درباره ی رزمنده ای است که در جبهه ی غرب کشور، به همراه سایر رزمندگان مورد حمله ی جنگنده های عراق قرار می گیرد و در این حمله تنها او و «مگیل» زنده می مانند.

«مگیل» نام قاطری است که به همراه چند استر، تسلیحات و تدارکات لازم را به نیروهای مستقر در خط حمله می رساند. این قاطر از کمین نیروهای دشمن جان سالم به در می برد و مسئول است که رزمنده ای که توسط حمله ی دشمن از ناحیه ی چشم، نابینا و از گوش، ناشنوا شده است را نجات بخشد.

رمان طنز دفاع مقدس «مگیل» از سوی انتشارات سوره ی مهر (وابسته به حوزه ی هنری) به چاپ رسیده است و با شمارگان 2500 نسخه و با بهای 1700 تومان به فروش می رسد.

لازم به تذکر است که انتشارات سوره ی مهر، ناشر برگزیده ی سال های 87 و 88 است.

 

لینک: بولتن نیوز




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در سه‌شنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸٩

نظرات ()

 
 
خونخواه خون خدا

به مناسبت سالگرد قیام مختار...

mokhtar

سال اول هجرت بود که در خاندان ثقفی طفلی به دنیا آمد و او را «مختار» نامیدند.

و این میلاد آغازگر تحوّل بزرگی بود که سال ها بعد جهان تشیّع به آن بالیدند و دل های بی قرار و شکسته ی شیعیان حقیقی به خاطر قیام بزرگمردی از اهالی طائف شاد و پر نشاط شد.

بنا به روایتی چهاردهمین روز ربیع الثانی مختار ثقفی برای خونخواهی امام حسین(ع) با ندای «یا لثارات الحسین» در شهر کوفه بپا خواست و پیروزی قیام مختار ثقفی بدون شک نقطه ی عطفی در جهان تشّیع به حساب می آمد. چرا که نظام کفر و ظلم و فساد را در هم شکست و حکومتی عادلانه بر پایه ی احکام و مفاهیم اسلامی به وجود آورد.

قتل عام توابین و بازگشت باقیمانده ی قیام آن ها در کوفه، بازتاب گسترده ای یافت و خشم و نفرت و انزجار شیعیان و خاندان شهدای این واقعه را بر انگیخت. از سویی همکاری والی زُبیری شهر با اشراف هوادار اموی نیز موجب نفرت کوفیان از دستگاه عبیدالله بن زبیر گردید. در این میان کشته شدن رهبران شیعه ی شهر نیز میدان را برای مختار خالی کرد تا او از اوضاع بحرانی کوفه به بهترین شکل سود برد.(1)

مختار فرزند ابوعبیدة بن مسعود ثقفی، سردار شهید جنگ جسر(سال 13 هجری) بود. پدرش صحابه ای بزرگ بود که در جنگ با فارس به شهادت رسید و بعد از پدر، دو برادر دیگر، حکم و جبیر، به مقام رفیع شهادت نائل آمدند و بدین ترتیب مختار نزد عموی خود سعد بزرگ شد. در دوران کودکی، امام علی(ع) او را بسیار مورد لطف و مرحمت خویش قرار می دادند و او را روی زانوان خود می نشاندند و مهر و محبت خویش را خالصانه به او ارزانی می داشتند.

مختار به واسطه ی ایمان راسخ و عمیق و اعتقاد به حفظ عدالت و نوعدوستی از مقام والایی برخوردار بود. تا جایی که عموی او، سعد، که از سوی حضرت علی (ع) و امام حسن(ع) والی مداین بود، هرگاه به جایی می رفت، مختار را به جای خود می گذاشت.

حضرت علی(ع) به او از فتح و ظفر خبر می دادند و میثم تمار نیز در زندان کوفه او را بشارت داد.

مسلم بن عقیل، سفیر امام حسین(ع) مدتی در خانه ی مختار سکونت داشت. او در جریان قیام مسلم، قصد همراهی با او را داشت. اما یکی از عناصر اموی مانع او شد و پس از شهادت مسلم، ابن زیاد او را به زندان انداخت، که با وساطت شوهر خواهرش عبدالله، پسر خلیفه ی دوم، آزاد شد و به مکه نزد عبدالله بن زبیر رفت.

سپس به نزد محمد بن حنفیّه فرزند امام علی(ع) رفت و به وی گفت:«من تصمیم دارم به خونخواهی و پشتیبانی شما قیام کنم. نظر شما چیست؟» محمد پاسخ روشنی نداد(2) و به همین سبب مختار عازم عراق شد.

در رمضان سال 64 هجری، مختار وارد کوفه شد و مردم را به سوی خود دعوت کرد و گفت:

مهدی، محمد بن علی مرا به سوی شما فرستاده که من مورد اعتماد و وزیر برگزیده و امیر او هستم و به من فرمان داده که با بی دینان بجنگم و به خونخواهی خاندان وی و دفاع از محرومان قیام کنم.

بنابر روایتی دیگر حکومت مختار در روز چهارشنبه دوازدهم ربیع الأول سال 66 هجری آغاز شد(3) و بنا بر قولی دیگر 14 ربیع الأول(4)، و در روایتی دیگر 14 ربیع الثانی یا 16 ربیع الثانی بوده است.(5)

مختار در مدت حکومت شانزده یا هیجده ماهه اش، هزاران نفر از قاتلین ملعون سیدالشهداء را به جهنم فرستاد و این تعداد، جدای کشتار ظالمان و مفسدانی است که به دست اصحاب و یاران او و ابراهیم بن مالک اشتر در بیرون شهر کوفه و در کنار رود خازر صورت پذیرفت.

سرانجام، مختار ثقفی، دلیرمرد مقاوم و محبوب دل های سوخته ی شیعیان، در سال 67 ه.ق. در شهر کوفه به دست مصعب بن زبیر به شهادت رسید و این شهادت سرانجام مردم فریبی زبیریان و اشراف سرنگون شده ی قیام مختار بود. چرا که مختار با شهامتی وصف ناشدنی سرهای شمر و عمر بن سعد و خولی بن زیاد را نزد محمد بن حنفیّه فرستاد و دعاگویی و تقدیر محمد بن حنفیه خشم دشمنان حقیقی را بر انگیخت.

ابو محمد بن مختار، در روز عید قربان نزد امام باقر(ع) آمد و بعد از معرفی خود، امام باقر(ع) او را نزد خود خواند. ابومحمد حکم عرض کرد:«آقای من، مردم درباره ی پدر من بسیار سخن می گویند. به خدا قسم سخن راست و درست را تنها کلام شما می دانم و هرچه شما بگویید بی هیچ حرفی می پذیرم»، امام(ع) فرمودند:«سبحان الله، پدرم خبر داد که مختار خانه های خراب ما را آباد کرد، دشمنان ما را به قتل رسانید و هر خونی که از ما ریخته شد طلب نمود». آن گاه سه مرتبه فرمودند:«رحم الله اباک».

امام باقر(ع) در جای دیگری نیز می فرمایند:« به خدا قسم پدرم مرا خبر داد که مختار نزد فاطمه، دختر امیرالمؤمنین، حضرت علی(ع) می آمد و فاطمه برای او فرش پهن نموده و پشتی برایش می گذاشت». سپس فرمودند:«هر حقی که ما نزد کسی داشتیم، مختار مطالبه نمود».

به کار بردن عبارت شکست برای قیام مختار چندان مناسب نیست. زیرا وی به یکی از اهداف اساسی خود، یعنی خونخواهی خاندان رسول الله دست یافت و امام سجاد(ع) نیز پس از کشتن قاتلان امام حسین(ع) و یارانش، وی را ستایش کرد. مختار در محیطی شیعی رشد و پرورش یافت و شناخت عمیقی نسبت به اهل بیت علیهم السلام داشت. هواداران مختار او را دوستدار خاندان رسالت می دانستند و دشمنانش نیز او را دروغگو می خواندند.(6) در واقع حکومت او مستعجل بود، اما بازتاب گسترده ای در تاریخ تشیع داشت.

پ.ن:

1.       تاریخ امامت، ص 163.

2.       انساب الأشراف، ج 6، ص 2647.

3.       تاریخ امامت، ص 165.

4.       بحارالأنوار، ج 45، ص 386.

5.       بحارالأنوار، ج 45، ص 333. قلائدالنحور، ج ربیع الثانی، ص 232.

6.       الفتوح، ج 6، ص 200.

لینک: بولتن نیوز




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در شنبه ٢۸ اسفند ۱۳۸٩

نظرات ()

 
 
جای امن گلوله ها

ketab

«جای امن گلوله ها»، خاطرات "عبدالرضا آلبوغبیش" رزمنده ای از رزمندگان جنگ تحمیلی ایران است که توسط جواد کاموربخشایش گردآوری و تدوین شده است.

این کتاب وقایع و رخدادهای سال­های ابتدایی جنگ تحمیلی را با زبانی سلیس بیان می دارد و همچنین به زندگی شخصی عبدالرضا آلبوغبیش می پردازد.

در این کتاب چنین آمده است که عبدالرضا آلبوغبیش تنها کسی بوده است که در زمان شهادت و شکنجه های ناجوانمردانه ی "حجت الاسلام شریف قنوتی"، روحانی مسجد جامع خرمشهر و اولین روحانی شهید دفاع مقدس، حاضر بوده است و پیرامون شهادت ایشان چنین نوشته شده است:

«آن قدر شیخ را زدند که نایی برایش باقی نماند، به طوری که در برابر ضربه ها هیچ عکس العملی نشان نمی داد. سر و صورتش خونی و بدنش کرخت شده بود. انگار بر اثر ضربه ها حالت نیمه بیهوشی به او دست داده بود. مدتی بعد بعثی ها از شکنجه شیخ خسته شدند و او را به حال خود رها کردند.

در این لحظه فرمانده آن عده، که شخص سیه چرده و تنومندی بود، نیروها را از دور و بر شیخ کنار زد و سر نیزه ای را در شقیقه ی شیخ فرو برد و آن را چرخاند. از حنجره ی بغض آلود شیخ، تنها آیه ی استرجاع (انالله و انا الیه راجعون) و الله اکبر به گوش می رسید. فرمانده ی بعثی با همان سر نیزه، کاسه ی سر شیخ را طوری در آورد که مغز سر نمایان شد و روی آسفالت سوزان خیابان چهل متری ریخت. محاسن شیخ با خون سرش رنگین شد و بدنش به حالت نشسته کنار ماشین افتاد. بعثی ها با دیدن این صحنه دوباره به رقص و پایکوبی پرداختند و این بار می گفتند:«قتلنا الخمینی، قتلنا الخمینی» یعنی ما یک خمینی کشتیم».

«جای امن گلوله ها»، خاطرات عبدالرضا آلبوغبیش توسط جواد کاموربخشایش گفت و گو و تدوین شده است و از سوی انتشارات سوره ی مهر به چاپ رسیده است.

آلبوغبیش در آغازین روزهای جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، رشادت های زیادی از خود نشان داد و در 24 مهرماه 1359 در نبرد رویارو با یعثی ها، سیزده گلوله به بدنش اصابت کرد؛ اما تقدیر چنان بود که  زنده بماند.

این کتاب مشتمل از زندگی شخصی عبدالرضا آلبوغبیش از کودکی تا حال و همچنین بخشی با عنوان «روایات تکمیلی» است که خاطراتی از رزمندگان ابتدایی دفاع مقدس در آن گنجانده شده است.

این کتاب با شمارگان 2500 نسخه، با بهای 4500 تومان به فروش می رسد و هم اکنون آماده ی دومین چاپ از سوی انتشارات سوره ی مهر است.

گفتنی است که انتشارات سوره ی مهر (وابسته به حوزه ی هنری) ناشر برگزیده ی سال های 87 و 88 بوده است.

 

لینک: بولتن نیوز




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در سه‌شنبه ۳ اسفند ۱۳۸٩

نظرات ()

 
 
عاشقان شهادت هنوز صبورند و پایدار

به بهانه ی روز شهدا...

jebhe

هنوز صبور و مقاوم و پایدار است؛ با حرف هایی دلنشین و شنیدنی. مهدی کیانی متولد اول مردادماه 1348، دلیرمرد شانزده-هفده ساله ی روزهای جنگ، از جمله رزمندگانی است که در سال های جنگ تحمیلی عراق علیه ایران رشادت های بی بدیلی از خود به نمایش گذاشته و در سال های 1364 تا 1367 در عملیات والفجر 8، والفجر 10، کربلای 4، کربلای 5 و کربلای 10 حضور داشته است و شجاعانه و دلاورانه برای دفاع از دین و مردم و سرزمینش، جنگیده است. شاید امثال او و برادرش، محمدکریم کیانی، در سال های خاک و خون و پیروزی کم نباشند، اما قطعاً شهامت و ایمان راسخ آن روزهاست که همواره و هنوز در کلام روشن و محکمشان طنین انداز است. محمدکریم، برادر مهدی کیانی، همان کسی که در سال های ابتدایی جنگ مردانه بر روی مین پرید تا همرزم هایش از منطقه ای انباشته از مین عبور کنند و این روزها در بسیاری از نمایشگاه های عکس دفاع مقدس، از او با نام شهید یاد می کنند، اگرچه هنوز زنده است و این ناشناختگی و مطلع نبودن از زنده بودن خداخواه محمدکریم، بدون شک کم لطفی کسانی است که با ادبیات جنگ و دفاع مقدس نا آشنا هستند.

پای گفتگو با مهدی کیانی نشستیم؛ در نظرم بود که گفتگوی هرچند کوتاه ما، پیرامون دیده ها و شنیده ها و خاطرات تلخ و شیرین او از روزهای مقاومت و پایداری باشد و فرصت کوتاه این گفتگو تنها به گردآوری دو خاطره از خاطرات مهدی کیانی انجامید و خود او با تعریفی از جنگ آغازگر این گفتگو شد:

جنگ از دید و نگاه انسان ها تعابیر متفاوتی دارد؛ آن طور که آن روزها جنگ از دید ما انجام وظیفه بود و از دید دشمنان ما اجرای دستور. آن روزها ما به استقبال جنگ نمی رفتیم، که به استقبال انجام حقایق قرآنی می رفتیم. به استقبال انجام تکالیفی که اسلام بر دوش ما گذاشته بود.

 ¤

- خاطره ی اول:

بچه های آن روزها، عجیب قلبشان برای شهادت و پرواز می تپید؛ مثل شهید علیرضا احمدی. علیرضا 14-15 سال بیشتر نداشت، اما همیشه می گفت دلم می خواهد در حالت سجده شهید شوم. فقط و فقط در حالت سجده و رو به روی قبله. و بارها و بارها آرزوی قلبی و معنویش را تکرار می کرد. روزی از روزها در شلمچه، داخل سنگر نشسته بودیم که برای چندمین بار آرزویش را بر زبان آورد. مثل باران گلوله و خمپاره بر سرمان می بارید و دشمن با تانک به سمت نیروهای ما در حرکت بود و این تیرباران بی وقفه ی دشمن تعدادی از بچه های رزمنده را زخمی و حتی شهید کرده بود. از آن جایی که علیرضا احمدی امدادگر بود از بیرون سنگر صدایش زدند برای مداوای زخمی ها. بدون هیچ ترس و اندوهی از سنگر بیرون رفت و نزدیک یک دقیقه بعد از خروج علیرضا از سنگر، یکی از بچه ها به سنگر آمد و گفت: علیرضا شهید شد. ناباورانه از نحوه ی شهادتش پرسیدیم و او بدون اینکه از گفتگوی یک دقیقه پیش ما با علیرضا اطلاعی داشته باشد، گفت: به حالت سجده. و بعد از کمی تأمل اضافه کرد: رو به روی قبله... .

 ¤

- خاطره ی دوم:

مرحله ی دوم کربلای 5 انجام شده بود؛ حدود ساعت ده صبح، پیش از اجرای عملیات، خط را تحویل گرفتیم. خط دپوی کوتاهی داشت، اما شدت آتش دشمن بسیار زیاد بود و عراقی ها از دو سمت به ما تسلط داشتند و با این وجود و با تلفات زیاد بچه ها در زیر تیرباران دشمن، همچنان خط را حفظ کرده بودیم. روز به سمت شب می رفت که آتش و حملات دشمن سبک تر شد؛ اما نیروهای پیاده ی دشمن از طریق کانالی که تنها یک پیاده می توانست از آن عبور کند، تا پشت دپو آمده بودند و در انتظار دستور فرمانده ی خود بودند تا پس از فرمان حمله به ما حمله کنند. در همین لحظه، یکی از بچه های خودی، به اشتباه یکی از نیروهای عراقی را که گیج و منگ بر لبه ی خاکریز ایستاده بود پایین کشید و گفت: «اخوی! بیا پایین تیر می خوری. مگه نمی بینی دشمن داره تیربارونمون می کنه؟!»، سرباز عراقی مات و مبهوت به فرد بسیجی زل زده بود. جوان بسیجی از او پرسید:«چرا رفتی بالا؟! مگه این آتیشا رو نمی بینی؟!»، در همین لحظه مرد عراقی با زبان عربی چند کلمه ای بلغور کرد. بچه ها، با شنیدن حرف های سرباز عرب زبان عراقی، و همینطور با وجود تیراندازی های شدید دشمن به پشت خاکریز نگاهی انداختند و متوجه حضور نیروهای عراقی شدند و با خبررسانی و هماهنگی با بقیه ی بچه ها و با پرتاب چند نارنجک به پشت خاکریز، جلوی پاتک شدید دشمن را گرفتند. این جریانات از 4 تا 10 بامداد ادامه داشت و پشت خاکریز پر شده بود از جنازه های بر روی هم انباشته شده ی دشمن و به خاطر این تلفات، دشمن مجبور به عقب نشینی شد.

 ¤

با وجود مجالی اندک برای گفت و شنود، از خاطراتی شنیدیم که با بیانش اشک بر چشم های مهدی کیانی حلقه زد. کاش می شد از زبان مهدی کیانی بیشتر بشنویم. اما وقت محدود این ملاقات و مشغله های همیشگی و جاری، اجازه ی بیشتر شنیدن را نمی داد. هرچند شنیدن از محمدکریم کیانی نیز از زبان برادرش، قطعاً آموختنی بود، اما تنها چیزی که در میان حرف های مهدی کیانی درباره ی برادرش دانستیم، مجروحیت محمدکریم و قطع شدن پای او از ناحیه ی ساق بود.

به هر حال، اگرچه در تاریخ میهن اسلامیمان امروز روز بزرگداشت مقام شهدای طریق اسلام است؛ اما مقام این از جان گذشتگی ها و جان نثاری های جوانان آن روزها بدون شک والا و ستودنی است. مقامی که نزد خداوند تبارک و تعالی ارجح و برتر است و مستلزم شناخت بیشتر مردمان امروز و نسل های آینده ی ایران اسلامی است. ایران، سرزمین مردمان غیور و مقاوم و دلاور است و با پیشینه ی قوی و پرافتخاری که دارد، همواره همچون مکتبی است برای آموختن و تحصیل مردانگی و انسانیت.

آموختن و تحصیل در مکتب رزمندگانی که با تکیه بر معارف و ایمان عمیق به خداوند در مسیر صحیح و راست الهی گام برداشته اند و مردانه و دلاورانه برای دفاع از سرزمین و ملت و آیین خود جنگیده اند. و ای کاش نسل این روزها، این از خود گذشتگی ها و سرفرازی ها را ارج نهند و همواره برای دفاع از متعلقات حقیقی خود بکوشند و در مقابل دشمنان پنهان و آشکار دلیرانه بایستند و از مقدسات خود دفاع کنند.

لینک: بولتن نیوز ، کلمه




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در یکشنبه ٢٢ اسفند ۱۳۸٩

نظرات ()

 
 
ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد

به بهانه ی میلاد محمد (ص)...

mohammad

در سپیده دم روز جمعه، شهر مکرّم مکّه به یمن ولادت پیام آوری پاک و شریف، از نور معنویت و اخلاص سرشار شد. طفلی از مادری آمنه نام، تولد یافت که زمین از میلادش معجزه ها دید و آسمان برای این ولادت فریاد «جاء الحق و زهق الباطل» سر داد.

عام الفیل بود. درست همان سالی که اصحاب فیل به هلاکت رسیدند.

ملائکه برای آمنه شراب بهشتی آوردند و آمنه از آن جرعه ای نوشید و در سایه سار امن الهی مولودی را بر زمین نهاد که سراسر گیتی را به یک باره از نوری معنوی روشن نمود و بت های همه ی عالم متأثر از حضور پیامبری به حق و مبارک بر زمین افتادند.

ملائکه ی مقرب و ارواح پیامبران الهی در آنِ میلاد و ظهورش حاضر شدند و حوریان، او را به آب های بهشت غسل دادند و به عطرهای مینو معطر ساختند.

و به خواست خداوند تبارک و تعالی مولودی عظیم و بزرگ بر تاریخ خاکستری آن روزها نمایان شد که تاریکی های گیتی را سپیدی و روشنی بخشید. بزرگی و مبارکی این میلاد تا حدی بود که آتشکده ی سرزمین فارس پس از هزارها سال روشنایی مطلق، به خاموشی گرایید و چهارده کنگره از ایوان کسری فرو ریخت.

دریاچه پرستان سرزمین ساوه، خشک و نمکزار شدن دریاچه ی محبوبشان را به تماشا نشستند و طاق کسری به اذن الهی از میان به دو نیم شد که همواره این دو نیمه شدن هویداست. و همه و همه ی این رخدادها از میلادی عظیم خبر می داد که آیین های تلقینی و ساختگی را در هم می شکست و سلیسانه تولد طفلی طاهر و پاک را به جهانیان نوید می داد. طفلی که سال ها بعد منجی همه ی انسان ها شد که خداوند عزّوجلّ او را پیامبر خاتم نامید و آیینی جامع و شامل را به واسطه ی او بر آدمیان عرضه داشت.

او را محمّد نامیدند؛ طفلی از تبار ایمان و یقین و اخلاص. چهره ی نورانی و درخشندگی پیشانی بشکوهش، دیده ها را مشعوف می ساخت و بوی مشک از وجود پاک و بی آلایشش با فضا می آمیخت و منظره ای روحانی را به نمایش می گذاشت.

و از همان آغاز، درد و رنجی غریب با زندگیش همراه بود که نخستینِ این دردها که از زمان میلادش آن را بی گلایه بر جان خرید، درد بی پدری و یتیمی بود.

محمّد(ص) اگرچه در سایه ی محبت پدری که پیش از میلادش چهره در نقاب خاک کشیده بود، فرزندوار نزیست؛ اما برای همه ی انسان ها همچون پدری مهربان بود و سایه ی رحمتش را بر بندگان خدایش بخشید و در ازای این رحمت و محبتی که به ایشان ابراز می داشت، تنها حق خویش را دوستی و مودّت با اهل بیتش عنوان کرد و این حق را بارها و بارها در میان امتش در سخنان خود بازگو فرمود.

به راستی میلاد حضرت محمّد(ص)، برای اهالی دنیا رحمتی بزرگ از جانب خداوند سبحان بود. رحمتی که به لطف خداوند الگویی تمام عیار و مثال زدنی برای جوامع بشری و خداجویان حقیقی شد.

حضرت محمّد(ص) در طریق زندگانی خویش، ساده وار زیستند و وجودشان سرشار از برکات و خیر و نیکی بود؛ چنانچه اندک طعامی به برکت وجود ایشان جماعتی کثیر را سیر می نمود.

می توان ایشان را به خورشیدی تشبیه کرد، چنانکه بر وجود آدمیان می تابیدند و سایه ای از ایشان بر زمین سرازیر نمی شد. در روایات نیز چنین آمده که در پیش آفتاب، سایه ای نداشتند و کسی یا چیزی را به تاریکی و سیاهی نمی نشاندند.

بخشودگی و امین بودن ایشان در زمان حیات، زبان زد خاص و عام بود و چه بسیار کسانی که به واسطه ی خُلق محمدی ایشان به دینشان می گرویدند.

خداوند رحمت و برکت را در وجود ایشان به تمامی نهاد و ایشان را ولی و راهبر مسلمین و خداجویان قرار داد. از ذات و خصلت و نشانه های ایشان است که صدقه نمی پذیرفتند و هدیه را ارج می نهادند و بر بازوی ایشان مهر نبوت و پیامبری نمایان بود.

همچنین است که در خواب هم از حوادث و رخدادهای زمان و لحظه مطلع بودند و آنچه در بیداری می دیدند و می شنیدند در عالم خواب نیز می دیدند و می شنیدند.

ظهور و میلاد محمّد(ص) در جامعه ی جاهل عرب تبار و در دنیایی که گناه و جهالت را همچون یک عادت، تکرار می نمودند، فرصتی الهی از جانب خداوند بود تا مردم و ملّت های به کفر و شرک پیوسته، مجالی برای بازگشت به سوی خداوند بیابند و بدون شک عصمت و نیک خویی محمد(ص) بهترین هدایتگر در عصر جهالت پیشه ی آن روزها بود.

حضرت محمد(ص) با از بین بردن عادات خرافی و غیر عقلانی مردمان آن روزها و با مقدس جلوه دادن آداب عقلانی و صحیح اسلام، نقش مؤثری در هدایت جامعه ی یکهزار و چهارصد سال پیش داشتند. و همواره در زمان حیات خویش مردم را به نیک سیرتی و خداپرستی و دین مبین اسلام فرا می خواندند، باشد که مردم شیاطین و سایه های پلید را از خویشتن برهانند و مؤمن زندگی کنند. و پیوسته مسلمین را به ظهور آخرین منجی بشارت می دادند و او را هم نام و هم کنیه و هم چهره ی خویش توصیف می نمودند.

هفدهمین روز سومین ماه قمری روز درخشش و میلاد محمد(ص) است؛ بیایید میلاد ایشان را به عنوان یکی از برترین اعیاد مسلمانان به سرور و جشن بنشینیم و برای ظهور آخرین منجی که صدها سال پیش پیامبر(ص) آمدنش را نوید داده بودند دعا کنیم... .

لینک: بولتن نیوز ، صبا ایران




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در یکشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٩

نظرات ()

 
 
روز عشق؛ 10 ربیع الأول یا 14 فوریه

پانزده سال پیش از هجرت پیامبر(ص) بود که پیوندی مبارک و میمون میان حضرت محمد(ص) و خدیجه کبری علیهاالسلام برقرار شد؛ پیوندی پاکیزه و مطهر که در میان اهالی قریش بسی عجیب می نمود. شاید کسی باور نمی کرد که محمدِ امین با بیست و پنج سال سن، کسی را به زنی اختیار کند که قریب بر پانزده سال از او بزرگتر بود.

در میان قریش، خدیجه بنت خویلد بن اسد، به موجب کثرت اموال و املاک و تجاراتی که داشت، به دانایی و کیاست شهرت داشت و او را ملکه بطحاء می خواندند.

در میان مردمان قریش، خدیجه(س) از کسانی بود که ارادتی عجیب به محمد(ص) داشت و همواره انتظار قدوم آن حضرت را می کشید و همیشه از علما، آیه های نبوت آن حضرت را جویا می شد.

شعله های عشق و اشتیاق از بدو آشنایی با محمد(ص) در وجودش زبانه کشید و مشهور است که اشعاری فصیح در ستایش ایشان می سرود و بی محابا کمال محبتش را به خاندان عبدالمطلب ابراز می نمود.

خدیجه(س) هرچند با آن همه دارایی و عزت و بزرگی خواستگارانی هم داشت، اما محبت خاص و به خصوصی که به محمد(ص) داشت، به او مجال اندیشیدن به مردانی چون ابوجهل و ابوسفیان و سایر بزرگان عرب تبار را نمی داد.

فلذا خدیجه(س) محبت خویش را صادقانه بر محمد(ص) ابراز داشت و به واسطه ی بزرگ­مردی از اهالی قریش، پیش نهاد این پیوند مبارک را با پیامبر(ص) مطرح ساخت و با آداب و رسومی خاص این وصلت انجام شد.

خدیجه(س) بانویی از پنج بانوی برگزیده ی هستی، نخستین بانویی بود که پس از بعثت حضرت محمد(ص) به رسالت ایشان ایمان آورد و دارایی و اموال خویش را بی هیچ چشم داشت و انتظاری در راه شکوفایی دین اسلام بخشید و در مدت بیست و چهار سال و یک ماهی که در کنار پیامبر(ص) عاشقانه زیست، تمام اموالش را به پیامبر واگذار نمود و پیامبر در مدت حیات خدیجه(س)، شخص دیگری را به زنی اختیار نفرمود.

اشتیاق و محبت حضرت محمد(ص) به خدیجه(س) چندان بود که پس از رحلت ایشان همیشه به نیکی از آن بانوی گرانقدر یاد می فرمود. چنانکه عایشه اوقاتی به خدیجه(س) حسد می ورزید و او را پیرزنی ساده می پنداشت که محمد(ص) در پاسخ به این حسادت می فرمود:«به راستی که خدیجه(س) بهترین بانویی بود که خداوند نصیب من کرد و به خدا قسم من پس از ایشان هیچ زنی را مثل او نیافتم؛ چرا که زمانی به من ایمان آورد که مردم کافر بودند و زمانی نبوت مرا تصدیق کرد که مردم مرا تکذیب می کردند و اموال خود را خالصانه در اختیار من گذارد زمانی که مردم مرا از خود دور می کردند و خداوند از خدیجه به من فرزندانی روزی کرد و رحم تو را عقیم قرار داد».

دهم ربیع الأول، سالروز ازدواج حضرت محمد(ص) و خدیجه ی طاهره است؛ اگرچه دنیای این روزها با علم و فنون و فناوری های قابل تأمل و حتی لذت های کاذبی در آمیخته است و شاید بسیاری از ما نیز به امروز آمیخته ایم، اما چه خوب است که از گذشته غافل نباشیم و تاریخ را هر از چند گاهی مروری کنیم و دچار غرب زدگی و آیین های اهمالی نشویم.

بدانیم که چه خوب تر است که ما به این پیوند آسمانی ببالیم و هر سال، روز چهاردهم فوریه ی میلادی را به یاد و احترام کشیش عاشق پیشه ای از آیینی متضاد با آیین مان، به هم تبریک نگوییم.

بدانیم که دین اسلام، سرشار از اعیاد و میمنت ها و مناسبت های مبارک است که در هیچ آیینی این برتری موجود نیست.




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در دوشنبه ٢٥ بهمن ۱۳۸٩

نظرات ()

 
 
هشتم ربیع الأول؛ سالروز پرواز امام حسن عسکری (ع)

هشتم ربیع ­الأول، سالروز شهادت امام حسن عسکری(ع) است. ایشان در هشتم ربیع­الثانی سال 232 ه.ق. در مدینةالنبی چشم به جهان گشودند. و به روایت مصباح، تقویم­المحسنین، اختیارات و دروس شهید ولادت آن حضرت در چهارم ربیع­الثانی بوده است. در روایتی 10 ربیع­الثانی و به قولی دیگر در 27 ذی­الحجه ولادت یافته­اند.

پدر آن حضرت، امام هادی علیه­السلام و مادر طاهره و محترم ایشان حدیث یا حُدَیثه یا سوسن یا سلیل است.

امام حسن عسکری(ع) زکی و نقی لقب گرفته­اند و کنیه­ی ایشان ابومحمد است.

این امام بزرگوار در سال­های حیات خویش برای حفظ فرزند مبارکش سختی­ها و مشقّت­های زیادی را متحمل شدند. چنانکه دربار عباسی ایشان را در محل سکونت سپاهیان تُرک­تبار دربار خویش مراقبت می­نمودند تا مهدی(عج) را به محض تولد از بین ببرند.

لذا ایشان عهده­دار حفظ امام زمان(عج) و همچنین مسئول اعلام امامت ایشان به عنوان امام دوازدهم بودند. حاکمان بنی­عباس رفت و آمدهای ایشان را زیر نظر داشتند و مصمم بودند تا در صورت امکان امام دوازدهم را در همان کودکی به شهادت برسانند. به همین منظور ایشان را «عسکر» می­نامند.

زمانی­که امام حسن عسکری(ع) 22 ساله بودند، پدر بزرگوار ایشان امام هادی (ع) به شهادت رسیدند و بدین منظور امام عسکری که تنها 28 سال در این دنیا زیستند به مدت شش سال امامت نمودند.

معتمد عباسی، به عباسیین توصیه می­کرد که بر آن حضرت تنگ بگیرند و ایشان را در منزل خویش محبوس دارند. و بدین ترتیب امام چندین مرتبه در طول حیات خویش در منزل خود حبس شدند.(1)

در بحارالآنوار آمده است که:«ایشان در شب شهادت نامه­های زیادی برای مردم مدینه نوشتند». هنگام نماز صبح روز هشتم ربیع­الآول سال 260 ه.ق. بعد از آنکه امام عصر(عج) آن حضرت را وضو دادند و جوشانده­ای به ایشان خوراندند، به شهادت رسیدند و سامرا، شهری که ایشان مدت­ها در آن ساکن بودند در سوگ ایشان به عزا نشستند و صدای شیون و زاری هایشان از هر سو به گوش می­رسید و مردم شهر سامرا در کنار منزل ایشان جمع شدند و بازارها بسته شد.

مهدی(عج) اگرچه پنج سال بیشتر نداشتند، اما ایشان را غسل داده و کفن نمودند و بر پیکر پاک و مطهر ایشان نماز گزاردند. این در حالی بود که امام حسن عسکری پیش از شهادت فرموده بودند که کسی پس از من به مقام امامت نائل می­شود که پیش از همه بر من نماز گزارد و بدین ترتیب زمانی که جعفر، برادر امام حسن عسکری(ع) جلو آمد که بر بدن مبارک نماز بخواند، پیش از آن­که تکبیر بر زبانش جاری شود، طفلی گندمگون، پیچیده مو، گشاده دندان که همچون ماه شب چهارده می­درخشید را دید که بر جنازه­ی پدر نماز می­خواند.

آن حضرت را در کنار آرامگاه پدر بزرگوارش امام هادی (ع) دفن نمودند.(2)

جعفر این واقعه را نزد معتمد عباسی نقل کرد و عباسیین همه جا را در جستجوی مهدی موعود گشتند، اما اثری از ایشان نیافتند. چرا که غیبت صغرای امام عصر(عج) به اذن خداوند تبارک و تعالی آغاز شده بود.

پ.ن:

1. قلائدالنحور: ج رجب ص 144.

2. فیض العلام: ص 209.




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در شنبه ٢۳ بهمن ۱۳۸٩

نظرات ()

 
 
پنجم ربیع الأول؛ رحلت دخت آفتاب

پنجم ربیع­ الأول یادآور وفات حضرت سکینه علیهاالسلام، دخت گرانمایه­ی امام حسین(ع) است که سال­های ابتدایی ولادتش را در دامان پدرش، سرور و سالار شهیدان و مادر فداکارش، حضرت رباب علیهاالسلام(دختر امری­القیس) تربیت و رشد یافت.

حضرت سکینه(س) یکی از بانوان صبور و مقاوم صحرای کربلاست، که صبر و تحمّل ایشان در برابر مصائب پیش و پس از روز عاشورا همواره زبان­زد خاص و عام است. ایشان در پنجم ربیع­الأول از دنیا رحلت فرمودند.

هرچند تاریخ دقیقی از ولادت ایشان در دسترس نیست، اما تاریخ ولادت ایشان در برخی نسخ حدود سال 50 ه.ق. بیان شده است. بنا به نظر مورخان تاریخ اسلام، سکینه (س) یکی از ده فرزند امام حسین (ع) بود که سه خواهر و شش برادر داشت و در مکتب خانواده­ی مبارکش درس­ها و رفتارها و ادب­ها آموخت.

همسر ایشان عبدالله اکبر، فرزند امام حسن (ع) است که عبدالله در روز عاشورا به همراه امام حسین(ع) به شهادت رسید و پس از واقعه­ی عاشورا، سکینه(س) به همراه مادرش، حضرت رباب (س)، و عمه­اش، حضرت زینب(س) و امام سجاد (ع) و همراه با اسرا به کوفه و شام رفتند و ایشان علاوه بر تحمل داغ از دست دادن پدر و همسر، صبورانه مصیبت­های اسارت را بر جان خریدند.

چهار روز پس از اسارت ایشان در شهر شام بود که حضرت سکینه سلام­الله­علیه همه را صدا زدند و فرمودند: «بیایید که می­خواهم برای شما خوابی تعریف کنم». پس از اجتماع خانواده و یاران ایشان لب به سخن گشود و بیان کرد که: «در خواب اولوالعزم را دیدم؛ حضرت آدم(ع) و ابراهیم(ع) و موسی(ع) و عیسی(ع) و حضرت محمد(ص) همراه با پنج کجاوه از نور به سوی من آمدند. در میان هر کجاوه بانویی بود؛ اولی حوا، دومی آسیه، سومی مریم و چهارمی خدیجه علیهنّ­السلام. به ناگاه چشمم به پنجمین بانو افتاد که دست بر سر می­کوبید و مدام می­نشست و بر می­خاست. پرسیدم: شما کیستی؟! فرمودند: من جدّه­ی تو، مادر پدرت، فاطمه هستم. صدا زدم: به خدا قسم باید بنشینی و دردهای مرا بشنوی. و با گریه به ایشان گفتم: به خدا ما را انکار کردند. ما را پراکنده­اند. حریم ما را مباح دانسته­اند. ای مادرجان! به خدا سوگند پدر مرا به ناحق کشتند. تا جمله­ی آخر را گفتم حضرت گریه­ی شدیدی سر دادند و فرمودند: بس کن سکینه. جگر مرا سوزاندی و دلم را شکستی و بند دلم را بریدی. من پیراهن پدرت را تا قیام قیامت نزد خویش نگه می­دارم تا زمانی که با خدا ملاقات کنم. آن­هنگام فاطمه(س) به­همراه سایرین بر بالای قبر امام حسین(ع) نشست و خون گریست».(1)

سرانجام، حضرت سکینه در شب پنجم ربیع­الأول سال 117ه.ق، 56 سال پس از واقعه­ی جان­سوز کربلا، در مدینه وفات کرد.

در صبح روز رحلتِ حضرت سکینه(س)، محمدبن­عبدالله (نفس زکیّه) به اندازه­ی چهارصد دینار عطر و عود تهیه کرد و پیرامون تابوت آن حضرت در مجمره­ها سوزانید. خالدبن عبدالملک حاکم مدینه که قصد تعویق انداختن در مراسم تشییع آن حضرت را داشت و می­خواست به موجب گرمای هوا به بدن مطهر آن حضرت جسارت شود، گفت مجالی دهید تا من برای نماز خواندن بر جنازه بیایم. اما نیامد. فلذا جنازه­ی آن حضرت تا شب دفن نشد.

پس از آن حضرت سجاد(ع) و به روایتی یحیی­بن­حسن و به روایتی دیگر محمدبن­عبدالله نفس زکیه، بر جنازه­ی ایشان نماز گزاردند و آن حضرت را با احترام به خاک سپردند.(2)

پ.ن:

1. لهوف سید بن طاووس؛ بحارالأنوار: ج 45. نفس المهموم: سوگنامه آل محمد صل الله علیه و آله ص 484-485.

2. فیض العلام: ص 205-206. ریاحین الشریعة: ج 3 ص 280-282.

لینک: بولتن نیوز و آتی نیوز




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در چهارشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٩

نظرات ()

 
 
اول ربیع الأول؛ روز مهم تاریخ

 ali

ماه ربیع­ الأول، ماهی سرشار از سرور و حزن در تاریخ اسلام است و روز نخستین آن حوادث و رخدادهای بسیاری را در دل خود جای داده است. از جمله اینکه این روز، روزی است که بدن مطهر پیامبر خاتم (ص) را پس از گذشت سه روز از رحلت ایشان به خاک سپردند.

در نیمه­ شب اول ربیع ­الأول، امیرالمؤمنین علی (ع) پیکر پاک خاتم­الأنبیا، حصرت محمد (ص) را دفن فرمودند.

این خاکسپاری در حالی بود که حضرت علی (ع)، علاوه بر تحمل این مصیبت و فاجعه­ی جان­سوز، بایستی انواع بی­احترامی به آن حضرت و توجه نداشتن مردم به آداب غسل و کفن و دفن حضرت را به جان می­خرید. چرا که در بین انصار و مهاجرین و سایرین در امر خلافت مشاجره بود و به همین سبب عده­ی بسیاری از مردم و حتی ابوبکر و عمر که بعدها ادعای جانشینی پیامبر (ص) را داشتند، حاضر نشدند و نمازی بر آن حضرت نگزاردند.(1)

بعدها کسانی مثل عایشه اقرار کردند:«به خدا قسم، ما از دفن پیامبر با خبر نشدیم، تا اینکه صدای بیل و کلنگ را در شب چهارشنبه، اول ربیع، از حجره­ی آن حضرت شنیدیم».(2)

بنا به وصیت پیامبر (ص)، حضرت علی (ع) تا سه روز پس از رحلت ایشان، یعنی تا اول ربیع در خانه ماندند؛ چرا که حضرت (ص) به علی (ع) فرموده بودند:«علی جان، تا سه روز از خانه خارج مشو و قرآن را جمع آوری کن...».(3)

به همین دلیل در روز اول ربیع­الأول، هنگامی که بر منزل آن حضرت هجوم آوردند تا بیعت کنند، حضرت علی (ع) فرمودند:«قسم یاد کرده­ام تا جمع قرآن تمام نشود از خانه بیرون نیایم» و آنان بازگشتند.

یکی دیگر از حوادث اولین روز ماه ربیع­الأول، از خودگذشتگی حضرت علی (ع) برای حفظ جان پیامبراکرم (ص) است که در لیلة­المبیت، علی (ع) به جای حضرت محمد (ص) در بستر ایشان خوابیدند؛ چرا که کفار و مشرکان قصد کشتن حضرتش را داشتند.

در این شب، به جبرئیل و میکائیل خطاب رسید که:«من بین شما دو نفر برادری قرار دادم و عمر یکی از شما را از دیگری بیشتر نمودم، کدامیک از شما ایثار و از خودگذشتگی می­کند که عمر طولانی از برای دیگری باشد؟!» هر دو عمر طولانی را طلب کردند و چنان شد که خطاب آمد:«به زمین بنگرید و ببینید که چگونه علی (ع) جان خود را فدای برادرش پیامبر (ص) نموده و بر بالین وی سر نهاده است. به زمین بروید و او را از شر دشمنان حفظ کنید».

و بدین ترتیب جبرئیل بالای سر امیرالمؤمنین و میکائیل سمت پاهای آن حضرت نشست و ندا سر داد:«خداوند در جمع ملائکه به تو مباهات فرموده است».

و اینجا بود که خداوند آیه:«و من الناس من یشری نفسه ابتغاء مرضات الله ... » را در شأن علی بن ابی طالب نازل فرمود؛ «از مردم کسی هست که جان خویش را در راه رضایت خداوند می­فروشد و خداوند بر بندگان مهربان است».(4)

این روز، سالروز هجرت نبی مکرم اسلام (ص) پس از سیزده سال از مکه به مدینه و آغازگر تاریخ هجری مسلمانان است.

بنا به روایتی اولین روز ربیع­الأول، روز شهادت امام حسن عسکری (ع) در سال 260 ه.ق. نیز بوده است.(5)

و البته بنا به قولی دیگر شهادت آن حضرت در چهارم ربیع­الأول و در روایتی در هشتم ربیع­الأول ذکر شده است.

 

1.       المنصف: ص 14، 568. جامع الاحادیث: ج 13 ص 267.

2.       تاریخ الإسلام (ذهبی): ج 1 ص 582. السیرة النبویة (ابن کثیر): جلد 4 ص 538. مسند احمد: ج 6 ص 62، 242، 274.

3.       تفسیر فرات: ص 398. در توحید صدوق: ص 73 هفت روز و در امالی طوسی: ج 1 ص 263 نُه روز است.

4.       سوره­ی بقره: آیه­ی 207.

۵.   قلائد النحور: ج ربیع­الأول ص 2. مصباح کفعمی: ص 523. مصباح المتهجد: ص 732. فیض العلام: ص 201.

لینک: بولتن نیوز ، ملل نیوز ، هامون نیوز ، حماسه نیوز




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٩

نظرات ()

 
 
عزا

چند روز مانده به محرم، همه­جا را پرده­های سیاه و بنرهای داغدار پر می­کنند! شهر بوی حزن می­گیرد و چشم­ها رنگ بغض!

انگار غم دنیا را می­ریزند در دل­هامان!!!

تصمیم می­گیریم انسان شویم! با خود می­گوییم: این محرم دیگر می­شویم عزادار حسین(ع). روی تمام لذت­های کاذبمان خط می­کشیم و روضه گوش می­کنیم و ضجه می­زنیم. باشد که خدا از گناه­های یک ساله­مان بگذرد و دست عفو بر شانه­هایمان کشد. تصمیم می­گیریم انسان شویم... !

محرم که شروع می­شود، دسته­های سینه­زنی و ظرف­های نذری و اشک و شیون و ناله شهر را پر می­کند. شهر بوی اشک می­گیرد و قیمه­های امام حسین(ع). دل و دماغ کار و کسب نیست. الله اکبر! چه مصیبتی­ست که هنوز بعد از صدها سال داغش سوزنده است و جاویدان!!!

اگر حواسمان باشد این تعطیلی دو روزه را نمی­رویم پی سفر و تغییر روحیه! می­رویم دنبال دسته­ها؛ زنجیر به شانه می­کوبیم و دست بر سینه.

عاشورا عزای مولایمان را می­گیریم و نذری می­دهیم و شیر کاکائو پخش می­کنیم. شاید شله زرد و آش و حلوا هم خیر کنیم. مثل یتیم­ها پا به پای مداح­ها در شام غریبان می­گرییم و مشک اشک را می­شکافیم و می­باریم...

و روز یازدهم...

شهر از پارچه­های سیاه و بنرهای عزادار خالی­ست. عزای حسین(ع) را پیش از شهادتش می­گیریم... اصلاً انگار نه انگار که از شهادت و پر کشیدنش گریان و حیرانیم!

از فردا هندزفری هایمان را رو می­کنیم و به لباسمان می­آویزیم و رپ و راک و پاپ گوش می­دهیم.

از فردا یادمان می­رود مسلمانیم...




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در شنبه ٤ دی ۱۳۸٩

نظرات ()

 
 
تعویض

change

شنیدم که کسی به دوستی می­گفت: "اُمُّل"! علت را جویا شدم و این را شنیدم: "به خاطر چادری که سر می ­کند و اعتقادات خشک و مذهبی ­اش"!!!

این را ننوشتم که بگویم چادر یعنی حجاب، و یا بی­توجه بودن به حد و حدود پوشش یعنی بی­دینی!

اُمُّل در لغت یعنی کهنه پرست، یعنی نا آشنا به تجدد و نوگرایی!

عوض شده ­ایم؛ خواه ناخواه! به سمت تغییراتی کشیده شده ­ایم که یا پیش از این پذیرفتیمش و یا به ما تحمیلش کردند!!!

بدبینیم. از هم دوریم. مغروریم. و بی اندازه خودخواه!

عوض شده ­ایم؛

یادم هست که وقتی سه-چهار ساله بودم اصول و فروع دین را برایم گفتند. چه لذتی داشت تکرار شعرگونه­ ی اسامی امامان...

اصل و فرع­های دینمان دارند می­ شکنند... مشکوکم به خودم! من مسلمانم؟! اسماً یا رسماً؟!

این  روزها پرم از دغدغه ­های دینی!

و افکاری که بی­ محابا تسخیرم می­کنند...

یکهزار و چهارصد و اندی سال پیش محمّد(ص) گفت:«نگه داشتن دین در دوره­ ی آخر زمان، همچون نگه داشتن آتش در کف دست است».

در آتش دیگران نسوزیم... آتش نگه داشتن پیش کشمان!!!

دینمان را پشت حرف­هایمان مخفی می­کنیم که مضحکه­ ی نابخردان نشویم... انگار خودمان به ریش نداشته­ مان می­خندیم!

عوض شده ­ایم... و شاید مدرنیسم!!!




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٩

نظرات ()

 
 
یگانگی

etehad

همه ­ی ما آدم­ ها در دنیایی زندگی می­کنیم با بیش از شش میلیارد جمعیت، و این جمعیت شش میلیارد و اندی، هر کدام با عقل و منطق شخصی پیرو بعضی مذاهب و ادیان و اعتقاداتند و حتی حدود 1.1 میلیارد از این جمعیت لامذهب هستند و تنها 20% از این جمعیت را مسلمان­ها تشکیل می­دهند.

مذهب­های کوچک و بزرگ زیادی سرتاسر دنیای ما را فرا گرفته­ است که بعضی خدای حقیقی را به ستایش می­نشینند و بعضی خدایان مجازی را تسبیح و تقدیس می­کنند.

متأسفانه یا خوشبختانه چیزی که انسان­ها را به طور ملموسی از هم متمایز می­کند، همین دین و اعتقادات و یا بی­مذهب بودن آن­هاست.

اما از نظر من اگر هم قرار است این تمایز رنگ موجود بودن بپذیرد، بایستی بین دو گروه برقرار شود؛

اول: انسان­های خداجوی راستین؛ که می­توانند پیرو هریک از آیین­های حقیقی ِخداشناسی از جمله اسلام و آیین یهودیت و مسیحیت باشند،

و دوم: انسان­های جویای خدایان دروغین؛ که در هیچ دین ِمعتقد به یکتاپرستی، وجود چندین خدا معنایی ندارد.

این گروه­بندی، پیروان پیامبران الهی و پیروان دین­های ساختگی را نسبت به هم تفاوت می­بخشد.

کسی­ که پیرو آیین یهودیت و مسیحیتِ حقیقی و بدون تحریف ­است، بدون شک بنده­ای خداجوست و همواره برای رسیدن به کمال حقیقی در تلاش است.

پس اگرچه یهودیت با آمدن مسیح تکمیل شد و مسیحیت نیز با آمدن اسلام به تکامل رسید، اما همه­ی پیروان این ادیان به ذات باری­تعالی به عنوان یگانه خالق جهان هستی ایمان دارند و نیز همه­ی آن­ها به منجی عالم بشریت و روز معاد و رستاخیز معتقدند.

همه ­ی آن­ها برای گستردن پرچم عدل و داد توسط پیشوای آخرالزمان، در تلاشند و این خود برابری یک انتظار و برابری یک آیین از ابتدای رسالت پیامبران تا امروز را بیان می­دارد.

به عبارتی همه ­ی ما، یعنی همه­ ی یکتاپرستان، چه پیرو موسی(ع) و چه پیرو عیسی(ع) و چه پیرو محمّد(ص) باشیم، ابراهیمی هستیم.

بنابراین آیا سلاحی جز اتّحاد و هم­بستگی یکتاپرستان می­تواند شاخ اژدها صفتان جبهه­ ی مقابل ما را در هم بشکند؟!




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٩

نظرات ()

 
 
خدای همیشه

چقدر برای آمدنت خود را گنه پیشه می پندارم مهدی جان(عج)!

انگار هنوز تا رسیدنِ به لبالب انسانیت و معرفت کلی راه در پیش دارم و کوله بارم خالی خالی­ست!

راستش خیلی­هامان، خیلی خوب می­دانیم که در این کوله­ی کم­بار چه­ها گذاشته­ایم و در مسیروصل و همگامی با حضرتش چه­ها جا گذاشته­ایم و چه­ها بر نداشته­ایم!

می دانی؟!

انگار پس از سال­ها، تازه دارم می­شناسمت!!!

جویای مقصر نیستم مولا!

جویای وصل و فرج و ظهورت هستم...

وقتی خواستم برایت بنویسم، انگار به یک­باره تمام تنم بسیج شدند برای نگارش گفته­هایی که از جنس دل­اند!

نمی دانم که تا امروز چقدر با خودم صادق بودم، فقط می دانم که حالا مثل یک طفل نوپا هستم و گویی کسی هوایم را دارد. کسی که هنوز می­پندارم که درست نمی­شناسمش... ! هنوز یادم هست لحظات گنگ و به گل نشسته­ی زندگی­ام را! آن لحظات تلخ و تیره­ای که حتی دوره­ی خاطراتش هم مرا مغموم و غم­زده می­سازد!

بار الها!

به خودم می­اندیشم و به کارهای کرده و نکرده­ام؛ کارهایی که بایستی انجام می­دادم و مرام نگذاشته­ام برای اجرایش، و کارهایی که بر من حرام بود و حریصانه در راه اجرایش گام بر می­داشتم!

خیلی برای گذشته­هایم ناراحتم؛

خدایا!

به رحمتت ایمان دارم... می­دانم می­بخشی مرا... اما چاره چیست وقتی که خود آدمی از خویشتن خویش دلگیر باشد و پیوسته خود را ملامت کند؟!

خویش را به تو سپرده­ام خداوندگار من!

رهایم نکن در منجلاب خویشتن...

خدای همیشه­ام باش ای خدای همیشه...




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در یکشنبه ٧ آذر ۱۳۸٩

نظرات ()

 
 
از رنجی که می بریم

دروغ است اگر بگویم این روزها حس و حال خوبی دارم! نه ... حالم آن قدرها که باید خوب نیست. انگار از همه جا بوی مرگ می آید یا بوی درد و رنج و غصه های پیاپی. آن قدرها حالِ دلم بد هست که اگر تو هم بگویی حالت خوب است باورم نمی شود. چون می دانم من و تو و خیلی های مثل ما پُریم از دردهای مشترک! پُریم از غصه های وصف ناشدنی. پُریم از حرف هایی که شاید خیلی ها بلد نیستند در آن ها عمیق شوند و درد واقعی ات را بدانند. شاید حتی خودمان هم ندانیم دردمان چیست!

نمی خواهم زبان به گلایه باز کنم و به این سنگیِ سیمانی و این دایره ی نامتناهی اعتراض کنم. انگار فهمیده ام زندگی آن قدرها که ما فکر می کنیم بد نیست. مشکل از قضا و قدر هم نیست. شاید اگر زندگی و تقدیر هم زبان داشتند از این همه رنج تحمیلی شکایت می کردند. شاید تو هم خوب بدانی که زندگی و تقدیر بهانه و توجیه دردهایمان می شود در حالی که نمی توانیم قلباً مشکل را بیندازیم گردن روزگار! می دانی ... مشکل از آدم هاست. من و تو هم نه این که هیچ کاره باشیم. می توانیم ادعا کنیم همه کاره نیستیم اما هیچ کاره هم نیستیم. همه ی ما مقصریم و ما هم حتماً در ساخت این روزهای خاکستری پررنگ نقشی داشته ایم و داریم.

نمی خواهم ادای آدم های فهمیده را در بیاورم. اصلاً آنقدرها عمر نکرده ام که ادعا کنم پرم از تجربه و دانستگی. به سهم یک جوان نسل سومی می دانم. به اندازه ی تو، شاید!

شک ندارم که این آدم هایند که روی جامعه ی شان تأثیر می گذارند که اگر جامعه رویشان مؤثر بود روزگارشان این نمی شد. اما حالا که اوضاعمان این است و همه می نالیم از بیچارگی و رنج، فکر شروع دوباره هم نمیفتیم. همه تقصیر را می اندازیم گردن این و آن. بیچاره ایم دیگر! باید برای آرامش وجدانمان هم که شده از زیر بار این منجلاب یأس و نومیدی شانه خالی کنیم. قیافه مان وقتی شعار می دهیم هم دیدنی است. فقط جمله ها را به هم می بافیم و هزاربار برنامه می چینیم که شعارهایمان را اجرا کنیم. اما پای عمل که به میان می آید می گوییم تلاش منِ تنها مؤثر نیست و همه باید بخواهند که تغییر کنیم. گوش همه ی مان از این حرف ها پر است، نه؟!

این روزها به حد افراطی حس ناسیونالیستی ام فعال شده است. باید جامعه ام را با این بوی گند ریا و دورویی خیلی از آدم های به اصطلاح حسابی اش ببینم و حرف نزنم. چه رنجی بدتر از این؟! این روزها بدجوری حس ناامنی می کنم. صفحه ی حوادث روزنامه ها، اخبارهای هرچند سانسور شده ی رسانه ها و همه و همه ی این ها رنج است. اما باید ساکت باشم. باید کلاه خودم را سفت بچسبم تا باد نبرد. وای از دنیایی که برایمان ساخته اند و ما هم بی گناه درونش دست و پا می زنیم.  چقدررر بیچاره ایم!

دنیایمان دارد طوری می گذرد که اعتقاداتمان روز به روز رنگ سستی می گیرد. من یکی که با خدای خودم هم غریبم. تو را نمی دانم! حتی گاهی وقت ها به فلسفه ی دین داری هم شک می کنم. پر می شوم از اما و اگرها. پر می شوم از چرا و آیاهای بی جواب. به خودم دلداری می دهم که فردا روز دیگری است و همه چیز خوب می شود. اما فرداهای آرمانی ام نمی رسند و من در همین امروزهای چرک آلود غرقم.

پرم از حرف ... امّا ...

اصلاً بی خیال! بیا نیمه ی پر لیوان را نگاه کن! راستی ... این لیوان نیمه ی پُری هم دارد؟!




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در یکشنبه ۱٦ امرداد ۱۳٩٠

نظرات ()

 
 
داغِ شقایق

بیزارم از تمام رفیقان نا رفیق ...

دلگیرم از تمامی دنیا خدای من

دل خون تر از شقایق پر داغم آن چنان

کآتش گرفته جان و دل مبتلای من

 

ای آسمان شب زده رحمی ... ترحّمی

بر این غریب خسته دل بی نوا بکن

این جا مرا به تیغ ستم ها کشیده اند

شب را از این غریبِ پر از غم رها بکن

 

آری ... ببار بر دل آتش کشیده ام

لبریزم از هجوم غزل های پر غبار

خاموش ... تا رها شوم از داغ و سوز و درد

بر این کویر ملتهب بینوا ببار

 

دلگیرم از تمامی دنیا، تمام شهر

از این همه دروغ و ریا ... اشک بی پناه ...

این جا مرا به حبس ابد حکم داده اند

دلگیرم از قضاوت محتوم و بغض و آه ...

 

اصلاً ببین شکسته تر از قلب من کجاست؟!

این ریزش تمام غرور دل من است

هرچند بی قرار و غریب و شکسته ام

اما دلم به بارش این ابر روشن است

 

بر من ببار تا که بدانم صدای من

در انتهای حنجره محبوس و بسته نیست

بر من ببار تا که دلم حس کند دگر

از این هم دروغ و تظاهر شکسته نیست ... .




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در سه‌شنبه ۱٥ شهریور ۱۳٩٠

نظرات ()

 
 
بی تو اما

می شمارم شمرده و آرام

یک، دو، نه ... بیست ماه می گذرد

در دلم حس صادقی می گفت:

«روزها مثل آه می گذرد ... »

چه بگویم که بعد از این مدّت

بعد از این روزهای رؤیایی

هم منم در تو، هم تویی در من

هر دو همزاد و هر دو دریایی

دست ها مثل پرسش و پاسخ

هر دو با هم به رنگ معنایند

چشم ها خیره بر هم و عاشق

شعرها بی بهانه زیبایند

دست من نیست این جنون عجیب

دست من نیست بی تو می میرم

خوب می دانم و تو می دانی

بی تو رنگ غروب می گیرم.




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در دوشنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٠

نظرات ()

 
 
باران و دریا

اینجا کنار ساحل و در بستر عشق

دریا پر است از مستیِ دیدارِ باران

باران غریب و دور و پنهان در پس ابر

دریا پر از دلدادگی، غمگین و گریان

تنهاترین تنها دل دریاست، آری

امواج می کوبند خشم آلود بر سنگ

اینجا کنار ساحل این امواج تشنه

پر می شوند از التهاب سینه ای تنگ

اینجا درون شهر عشق آلود دریا

پنهان تر از پیداست ردّ بوسه ی دوست

چشمان دریا خیره بر ابر است، اما

آیا دل باران کمی هم با دل اوست؟!

دارد صدای پای باران می وزد، کاش

باران ببارد بوسه هایش را به دریا

یک جمله می گویم بگو در گوش باران:

«با من بمان ای مهربان! بارانِ زیبا!»

.

.

.




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در پنجشنبه ۱٦ تیر ۱۳٩٠

نظرات ()

 
 
زیر درخت افرا

     پشت شیشه های قصر مرمرین خیالش حبس بود؛ شاید خاتون صدایش می زدند. شاید شاهزاده بود. شاید دختر ِخان! شاید کنیز داشت ... نمی دانم! اما نگاهش هنوز یادم هست. نگاهی که خیره مانده بود به چشم های من. به چشم های منی که پر بودم از تعجب و حیرت! غصه هایش را می دانستم؛ شاید از بر بودم. از چشم هایش درد می بارید. انگار خوب می شناختمش ... خیلی خوب ... . خاتون، چقدررر شبیه من بود.

     شاید زمان قاجار بود. شاید زمان انقلاب مشروطه. یا شاید قبل تر ... قبل تر از این ها! اما تا جایی که از لباس هایش فهمیدم نمی توانست خیلی دورتر از این زمان ها باشد. خاتون، تصویری از من بود، در صد تا دویست سال قبل از حالِ الآنم!

     خواندن و نوشتن را خوب می دانست. مثل من درددل هایش را می نوشت، اما روی کاغذهایی از جنسِ ... جنسِ ... جنسش را نمی دانم. قدیمی بود و کهنه؛ کمی هم زرد. هیچ وقت تنها جایی نمی رفت. نمی گذاشتند تنها باشد. همیشه کسی همراهش بود، شاید کنیز داشت. اما هیچ لحظه ای تنها نمی ماند. دلش می خواست یک بار در یک خلوت معصومانه، در هجوم سختی ها، تنها باشد و در لحظاتِ حزن انگیز زندگی اش -تنهایی- اشک بریزد. اما ناچار بود که اشک هایش را پشت پرده ی پلک هایش نگه دارد. مجبور بود نبارد تا کسی دلیل سرخی پلک هایش را نپرسد. مثل همه ی دخترها و زن های هم دوره اش قلیان می کشید. راستی خیلی خوب هم غذا می پخت. خیلی خوب قالی می بافت. خیلی خوب لباس می دوخت ... یادم هست خانه ی شان این طرف ها نبود. اما خانه ی قشنگی داشتند در یک سرزمین ییلاقی؛ خانه ای دل انگیز با یک مهمانخانه ی بزرگ و کلی اتاق! یکی از اتاق ها برای او بود. میرزا -خدمتکار پدرش- برایش یک میز ساخته بود از چوب درخت افرا تا روی آن درددل هایش را مشق کند. گفتم درخت افرا ... کمی دور از خانه ی شان چند درخت افرا بود که تابستان ها با دخترهای هم سن و سالش زیر سایه ی افراها می نشستند و آرزوهایشان را زیر گوش هم می گفتند. آرزوهای دلی و قلبی! تنها کسی که تمامِ دلش را روی دایره ی آرزوها نمی ریخت، خاتون بود. هیچکس نمی دانست که خاتون، عاشق پسر میرزاست؛ عاشق افراسیاب. میرزا، افرا صدایش می زد. شاید برای همین خاتون شیفته ی سایه ی افراها بود و مُدام میز اتاقش را بو می کشید.

     خاتون اسبدوانی را دوست می داشت. تابستان ها سوار اسب قهوه ای اش می شد. افرا کمکش می کرد تا سوار شود. کمکش می کرد تا یاد بگیرد افسار اسب را چطور در اختیار داشته باشد. خاتون اما ... خوب می دانم و می دانی که اسب سواری بهانه بود.

     بگذار ته قصه را بگویم تا بدانی آخرش چه شد. افرا با دختر دیگری ازدواج کرد. خاتون هم با مرد دیگری. آخر یک روز زیر سایه ی یکی از همان افراها، خاتون راز دلش را برای افرا فاش کرد. آن روزها زمین تا آسمان داستان های عاشقانه با الآن تفاوت داشت. اگر دختری به کسی دل می بست یک در هزار بود که بر او سخت نگیرند و با دلش راه بیایند. «دخترِ خان کجا و یک پسر لاابالیِ بیچاره کجا!» این حرف افرا بود. برای همین بود که افرا رفت با دختری از طبقه ای برابر خودش ازدواج کرد. خاتون کلی برایش اشک ریخت. اما در دل تاریکِ شب؛ پنهانی.

آخر اگر کسی سرخی پلک هایش را می دید محال بود که علت آن را نپرسد.

     اگرچه دنیای من و خاتون با هم یکی بود، اما دنیایی که برایش ساخته بودند متعلق به صد تا دویست سال پیش بود. خاتون حقّ عاشقی نداشت، آخر عشق زمانه اش از جنس دیگری بود و با عشق زمانه ی من تفاوت داشت. خاتون حقّ گریه نداشت. حق نداشت از مردِ محبوبش خواستگاری کند. حق نداشت با کسی که دوستش می داشت ازدواج کند. خاتون یک دختر بود و آن روزها ... می دانی که دختر بایستی نجیب باشد. باید آرام و صبور زندگی کند، بی هیچ تنش و اضطرابی برای خانواده اش. همین که افرا آن قدرها مرد بود که راز دل او را برای کس دیگری نگفت کلی برایش ارزش داشت. با آن که افرا هم راز دلش را زیر درخت افرا برای خاتون فاش کرده بود و از شب و روزهای عاشقانه اش گفته بود اما ...

خاتون به اجبار به عقد مردِ دیگری در آمد. از آن مرد بچه هم آورد. چندتااا ... ؛ و حالا می خواهم بدانی چقدر دنیای نوه ی نبیره اش با دنیای او یکی ست ... . نگاهش هنوز یادم هست؛ از قاب منبسط خواب هایم به چشم هایم زل زده بود و تلخ می بارید ... !!!




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در شنبه ۱۱ تیر ۱۳٩٠

نظرات ()

 
 
شهر پشت دریاها

سهراب!

دلم برای شهر پشت دریاها عجیب تنگ است ...

                                                             عجیب!!!




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در سه‌شنبه ۳ خرداد ۱۳٩٠

نظرات ()

 
 
ردپای خیال

کسی در شهر عاطفه ی من هست

که هنوز ردپای خیالش،

                     چشم هایم را خیس می کند ... .




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در شنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩٠

نظرات ()

 
 
هفت سین

به یاد ندارم که مادربزرگ حتی یک سال بساط هفت سین را مهیا کرده باشد و پای سفره ای از "سین" به شماره ی هفت بنشیند. به یاد ندارم که در این سال های تاکنون ماهی سرخ کوچکی مادربزرگ را از تنهایی در آورد. مادربزرگ بی هیچ گلایه و شکایتی سال هاست که این تنهایی را به جان خریده است و نوروز را تنهایی جشن می گیرد!

شاید در این سال های تاکنون، سالی بوده باشد که مادربزرگ در روز نو، مهمان یکی از چهار جگر گوشه اش باشد، اما به یاد ندارم مهمانش شده باشم در لحظه ی مقدس تحویل سال...

چه بسیار عیدهای صبور و ساکتی که تا سین ِسیزدهمین روزش، بی صدا و کم حرف سپری شده و چه بسیار عیدهای بشکوهی که فرزندان و نوه ها و نتیجه های مادربزرگ زیر سایه ی بزرگترین مام خود به گرمی و طراوت سپری کرده اند و چه بوسه هایی که دست های رنج کشیده و پر درد مادربزرگ می طلبد برای جبران این طراوت ها!

مادربزرگ هیچ وقت هفت سین نچیده است! و مثل مایی که این روزها برای ماهیِ تُنگ های قفس مانندمان پاسبان می شویم، مرگ ماهی قرمزی را پاس نداشته است...

ماهی های مان می میرند، بی صدا و دردمند. و ما شادیم برای حیاتی که آن ها به ما می بخشند در ازای فریاد سکوتشان زیر فشار جبر!

نه سیب و سماق و سنجدی، نه سیر و سرکه و سمنویی، و نه سبزه و ماهی های سرخ پولکی در شکوفایی سال نوی مادربزرگ نیست. به یاد ندارم که از مادربزرگ تخم مرغ رنگی عیدی گرفته باشم!

اما سال نیکوی مادربزرگ، هر سال با سفره ای از میوه و آجیل و گز و آب نبات تحویل می شود. و این نو روزی توفیری نمی کند برای روزهای زندگی مادربزرگ... ساعتش همیشه یک جور می نوازد و حتی عقربه های نقره ای اش روی صفحه ی طلایی رنگ جا به جا نمی شوند. به یاد ندارم که با بهار، مادربزرگ ساعتش را یک ساعت جا به جا کند...

زندگی همان طوری می ماند که بود؛ با سفره ای خالی از سین های هفت تایی!




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در دوشنبه ۱ فروردین ۱۳٩٠

نظرات ()

 
 
مچالگی

من همون ابر سیاهم که تو دست غم اسیره

اما بارونی ندارم که بباره که بگیره

دل من خیلی غریبه توی شهر آسمونا

خسته ­ام از همه عالم خسته­ ام از همه دنیا

پره اشکم ولی خشکم پره اندوهم و غمگین

خدایا! بذار ببارم که دلم نباشه چرکین

همه دشتای خیالم دیگه خشک و ­بی ­لباسن

همه­ ی گلای عالم مثه دریا ناسپاسن

دریا سیره آبه اما دل من سیر گناهه

می­ دونم خیلی سیاهم هرچی دارمم سیاهه

دل ساکت و صبورم دیگه تاریکه و خسته

بسّمه این همه تحقیر، دل من خیلی شکسته

خداجون پناه من باش نذار این گوشه بمیرم

بارونی کن نفسامو تا دوباره جون بگیرم




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در سه‌شنبه ٢٤ اسفند ۱۳۸٩

نظرات ()

 
 
ماهی

با لب ­های ظریفش، لب آب را بوسید و فرو رفت...

فرو رفت به عمق صمیمیّت سیّال خیال!

پر بود از شیفتگیِ قطره ­هایِ متّصلِ بی­رنگ. و آرام و بی­ صدا، آن­چنان صمیمی و مرموز، آب را به لب­ هایش می­ دوخت که چشم حیران می­ شد از این لطافت و دل­دادگی و تمجید.

با آب می ­رقصید؛ نرم و بی قرار و دریا­دل! شاید از پشت حصار ساختگی آدم­ها، تخیّلی بی­ بدیل او را به رقص وا می ­داشت و از ورای چشم­ های همیشه گشاده ­اش، آبی بی­ کران دریا را می­ دید به جای تُنگ کوچک مادر...

حالا تُنگ شده بود همه­ ی دارایی­ اش؛ همه ­ی چیزی که متعلّق به او بود... اما بی­ صدا همه­ ی هستی ­اش را به قطره­ های زلال تُنگ بخشید، تنش را بی­ غرور به تن آب کشید و اسارت را بی­ ذره­ ای خشونت و اخم به جان خرید... اسارتی بالإجبار و تحمیلی در زندانی که پیش ­تر از این­، ماهی­ های دلداده ­ی اسیر در آن جان داده بودند برای دل­خوشی آدم­­ ها!

ماهی دلش دریا می­ خواست؛

شاید او هم دوست قرمز کوچکی داشت. شاید او هم کسی را دوست می­ داشت...

 ◊

عجیب می ­ترسید، از چشم ­هایی که به باله­ های سرخ و ظریفش خیره مانده بودند، از سایه­ های سیاهی که پر بودند از ازدحام و شلوغی شهر می­ ترسید...

کودک به اشاره ­ای او را خرید؛ و سهم ماهی شد تُنگ کوچک مادر!

 ◊

دوباره لب ­هایش را به آب بافت و فرو رفت...

فرو رفت به انتهای مبهم اندوه! دلش دریا می ­خواست و این خیال روشن نامتناهی، او را به سکون وا می­ داشت. خاموش ماند در انحنای شیشه ­ای تُنگ!

شاید او هم دوست قرمز کوچکی داشت...

 

چرخید و تن آب را شکافت... در جستجوی وسعتی بی­ نهایت بود که آن را در ابعاد کوچک تُنگ نمی ­یافت. تنش را به تُنگ کوفت!

حالا دیگر بوسه ­هایش را از آب کم می­ گذاشت... بی قرار و پر شور می­ دوید در اندیشه ­های عاشقانه­ ی اندوهبار! او دوست قرمز کوچکی داشت که دوستش می­ داشت... خوب رهایی را می­ شناخت! اسارت دیگر معنایی نداشت... به انحنای شیشه­ ای تُنگ تکیه زد و با هجومی عاشقانه و غم­ آلود پرید...

پر کشید به آبی بی کران آسمانی که بازتاب دریا به آن نور می پاشید!

و ماهی مثل همه­ ی ماهی­ های تُنگ، صبور و ساکت و آرام، کبوترانه پرواز کرد...




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در دوشنبه ۱٦ اسفند ۱۳۸٩

نظرات ()

 
 
دریاب مرا

ماه، یکهزار و یکصد و هفتاد و دو سال دیگر به دور زمین و زمان گشت...

یکهزار و یکصد و هفتاد و دو سال به دور تو گشت...

ماه به دور ماه گشت!

و این همه سال قمری، ماه به دور تویی چرخید که هستی؛ اما زمان از لحظه­های ظهورت خالی­ست... .




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
.:: ادامه ی مطلب ::.
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در یکشنبه ٢٤ بهمن ۱۳۸٩

نظرات ()

 
 
سراب

 

مادر، موهایش را رنگ می کند تا یک وقت گرد سپیدی موهایش، زندگیش را از رخوت های انبوه به برهوتی مانند نکند، موهایش را رنگ می کند که من طراوت بگیرم!
اما،
خیالش نیست که من مدام
                         سراب می بینم...




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در چهارشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٩

نظرات ()

 
 
کفر

خدایا! کفر در کمین من است... ؛ از تو فقط اشاره...




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در شنبه ۱٦ بهمن ۱۳۸٩

نظرات ()

 
 
پرواز

parvaz

        امشب، درست از همان شب­هایی­ست که هوا خوب است؛ منظورم همان شب­هایی­ست که هوای حال تو خوب است. دلت ابری نیست... به همین خوبی! انگار برف زمستانی یک­بار هم که شده دلت را آرام کرد؛ سپیدی­اش به تو فهماند که بارش سهم ابرهاست، نه چشمان تو!

        امشب، درست از همان شب­هایی­ست که تنهایی؛ و پس از کلی روزهای ممتد نامتناهی، دلت برای نبشتن می­تپد. دست خودت نیست. انگار شادی! از درون شادی و خرسند.  انگار روح جدیدی در وجودت دمیده­اند. از همان تولّدهای ناگهانی که هیچ توجهی به تاریخ تولّدت ندارند... . پری از فکر! و فی­الحال درست همان موسیقی دل­انگیزی می­نوازد که تو دوستش داری! اصلاً انگار همین موسیقی دلت را شاد کرد. انگار خود ِخودش است؛ همان چیزی که روح تو را با جسمت آمیخت! انگار تازه قرار گرفتی... چقدر روح­نواز است!!! یک نوستالژی بدیع. وای! چقدر این احساس­ها را دوست دارم. دیوانه­ام می­کنند...

        امشب، درست از همان شب­هایی­ست که کلّی بمب و نارنجک و خمپاره­ی فکری در ملاجت می­ترکند! می­خواهی مدام افکارت را برای این­ و آن بگویی؛ آخر هم نمی­گویی! چون می­ترسی این سلاح­های فکری برگردد و بخورد به برجکت و ذوقت ناذوق شود! قانع می­شوی که ذهن خودت، جای خوبی­ست برای حفظ این افکار ِتازه به دوران رسیده! برای همین این افکار را انقدر پی می­گیری که الله اعلم!

        امشب، درست از همان شب­هایی­ست که می­خواهی لبخندت را با دیگری نصف کنی؛ آن­طور که هر دو پر شوید از احساس­های دست­نخورده­ی شیرین. انقدر اوج بگیرید از شادی که در کلام نگنجد! به ابعاد برج میلاد، یا نه برج ایفل! نه اصلاً هیچ­کدام؛ اوج بگیرید به بلندای دل­هاتان! من این اوج گرفتن را دوست دارم. وای... خدایا! چقدر این احساس دوست­داشتنی­ست. انگار از تناقض کَنده شدم... به همین خوبی! انقدر احساس سرشاری­ست که در زبان مادری­ام جا نمی­شود، چه رسد به زبان­های بیگانه­ای که شاید خیلی بین تو و دیگران ِتو بلغور شوند.

        امشب، درست از همان شب­هایی­ست که فراخی بال دارم. اصلاً خیلی دلم می­خواهد پرواز را بیاموزم. دلم خیلی می­خواهد با پروازی دیدنی دیگران را محسور کنم. آن­طور که آن­ها هم هوس پرواز کنند. اینطوری کلی پرنده داریم! البته این پروازی که من آرزوی تجربه­اش را دارم پرواز از بعد جسمانی به بعد روحانی­ست. شاید فقط خودم حرفم را بفهمم. بگذار دقیق­تر بگویم. منظورم این است که کالبد انسان­نمای من به واقع آدمیّت را درک کند! خدا می­داند چقدر "انسان" بودن، "انسان" شدن، و "انسان" ماندن برایم مهم است. حداقل انسانیت این امکان را به من می­دهد که فلاسفه­ را دریابم. البته این­جا منظورم از فلاسفه همین فلسفه­های آفرینش و امثالهم است. هرچند تا حدی خودم را از این پرواز دور می­بینم. اما چیزی که هست این است که می­خواهم تا مدت­ها اوج نگیرم. آخر بلند پروازی هم زیاد خوب نیست. باید به خودم این امکان را بدهم که پستی­بلندی­ها را بشناسم و آن­وقت اوج بگیرم. وای... هرچه بیش­تر می­گویم بیش­تر گیج می­شوم. الآن مهم این است که امشب از آن شب­هایی­ست که فراخی بال دارم!

        امشب، درست از همان شب­هایی­ست که حس می­کنم آزادم؛ به واقعیتی بعید رسیده­ام. انگار روح مرده­ام بی­جانی را در خود حل کرد. حالا کلی جان دارد و می­داند آزادی روح چقدر می­ارزد. قرارم نیست. همین است که هست. خوش به ­حال این هوا! چقدر به دلم می­چسبد وقتی امشب آسمان دلم ابری نیست.

       امشب، از آن شب­ها­یی­ست که کلی نشانه انتظارم را می­کشند. گویی قرار است پس از مدت­ها رخوت و بی­روحی، آیه­ها را دریابم. حتماً کسی که روزهاست منتظرش هستم این تغییر را دوست دارد. خودش خوب می­داند که چقدر می­خواهمش. دارم برای حضور ظاهری­اش لحظه­شماری می­کنم. در همین دقایق الآنی!

        آخر امشب از آن شب­هایی­ست که حال دارم. از آن­شب­هایی که دوست دارم هزار بار بخوانم:

:: رَبَّنَاوَأجعَلنَامُسلِمَینِ­لَکَ­وَمِن­ذُرِّیَّتُناأمَّةً­مُسلِمَةً­لَّکَ­وَأَرِنَامَنَاسِکَنَاوَتُب­عَلَینَاإِنَّکَ­أَنتَ­ألتَّوَّابُ­ألرَّحِیمُ ::




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در یکشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٩

نظرات ()

 
 
آرزو

همیشه لحظه­ی مرموز بی­قراری ما

فرشته­های سراسر محبتی هستند

که گرچه از نفس روزهایمان دورند

ولی نشانه­ی کم­حرف ساکتی هستند

میان بی­کسی و لحظه­های غم­دیده

سکوت نازکشان بی­بهانه می­شکند

و فکر کن که چطور صادقانه در دل تو

غرور مبهم و سنگین لانه می­شکند

و لانه­ی تو همان سینه­ی پر از مهر است

همان که جای خیال است و مأمن رویا

و این صداقت حرفی­ست از کلام دلی

که می­رود به حضور فرشته­ی دریا

فرشته گویمت ای دوست ای همه خوبی

اگرچه مثل پری پادشاه دریایی

ولی فرشته­ی دریا درست یعنی تو

همان نشانه­ی پر شور و عشق رویایی

چقدر در نظرم مثل ماه زیبایی

و این صداقت تو در نگاه من زیباست

تو آرزوی منی مهربانترین همدم

چقدر خالی ِجایت کنار من پیداست...

پ.ن:

1. این شعر مخاطب خاص دارد!!!

2. از ایراد ملموس وزنی در یکی از ابیات آگاهم؛ انشالله رفع خواهد شد!




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در شنبه ٢٥ دی ۱۳۸٩

نظرات ()

 
 
آوارگی

                            گفتم از زندگی و عشق فراتر بروم

                                                         ماندم این رحمت و تقدیر خدا را چه کنم

                            اندکی میکده را پیشه کنم بهر خوشی

                                                          ماندم این مستی ننگین خفا را چه کنم

                            گفتم آواره شوم در وطن وحشی پیر

                                                      دین و ایمان و دل و جرم و خطا را چه کنم؟!

                            سرکش و تلخ و پر از جرم شوم، بی غم و درد

                                                           ماندم این راه پر از روی و ریا را چه کنم

                            گفتم آتش بزنم بر تن این پیکر سرد

                                                            ماندم این خلوت خالی هوا را چه کنم

                            کافر کیش خدا گردم و آلوده ی فسق

                                                             ماندم این حرمت آیین خدا را چه کنم

                            طاقتم نیست دگر این همه افسانه ی تلخ

                                                          به چه راهی بروم، یاد جفا را چه کنم؟!

                            تو بیا قبله ی من باش، خداوند زمان!

                                                              بازگو بر من رنجیده، وفا را چه کنم؟!

پ.ن:

شاید دارم سرایش را می­آموزم. خرده نگیرید اگر هنوز مدعی­ام!




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در یکشنبه ۱٩ دی ۱۳۸٩

نظرات ()

 
 
دوری

خدایا! چقدر از شیطان بیزارم... که انقدر ناجوانمردانه افکار صادقم را می خواند. و آن ها را پی می گیرد و می کشاندم تا دور ِدور... تا دوری از تویی که خدای منی!

تا دوری از همه ی نشانه ها! چرا لعنش نمی کنی خدا؟! رهایم کن از دلبستگی...




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در چهارشنبه ۸ دی ۱۳۸٩

نظرات ()

 
 
رخداد

روزهاست که بین تمام اتفاقاتی که رخداد نام می گیرند به چیزهای عجیبی می رسم که شگفتانه می خوانمش!

هنوز چند ماهی از دومین تولد من نمی گذرد... تولد نخستینم روز میلاد و زمینی شدنم بود و دومین تولدم را همین چند روز پیش جشن گرفتم... بعد از نوزده سال!

این چند ماه برای خودم که زندگی ام را نفس می کشم، غریب بود! حرف هایم را هرکسی نمی فهمید و من بودم و خودم!

من بودم و خودی که رو به تکامل بود... و رو به تکامل هست... !

آدم های زیادی هستند که نشانه های ملموسی از خدا دارند. گاهی این نشانه ها را می بینیم و گاهی هم چشممان را بی جرعه ای تأمل به حضورشان می دوزیم. آدم هایی که من آیه های زمینی می خوانمشان!

پیامبران بدون رسالت!

گاهی چقدر حرف زدن سخت می شود؛ دنیایی حرف روی سینه ی پر دغدغه ی خیلی هامان سنگینی می کند، اما خفقان می گیردمان و دورتر از دورها رهایمان می کند!

گویی حشو می گوییم مدام!

زبانمان بی کلام می شود... مثل طنین و آهنگی بی کلام!

کسی که باید از پشت و ورای این موسیقی بی کلام به حرف آید، لال می شود! موسیقی می نوازد... بی کلام و حرفی!

کسی که شاهکار پر غوغای نوازشگر این ساز را می شنود، محو موسیقی اش می شود... نمی فهمد نوازنده ی هستی را و نمی فهمد که او این موسیقی بلند و پر صدا را می نوازد تا صدای قهقهه ی اشک هایش را در هجوم نت های پیاپی کتمان کند!

گاهی حرف هایی هست که می نوازیمش... با آرایشی شکیل و دیدنی!

اما گاهی دیگر حرف هایی می نوازیم بی هیچ آرایه ای! تهی از تشابه و تمثیل و استعاره های مکرر!

خیالمان نیست که آن هایی که گوششان را به این صداها می سپارند، چه می اندیشند یا چقدر از این واژه ها چیز می فهمند. ما واژه ها را می نوازیم... پیوسته و بایسته!

از نهادمان دردهایمان را بر زبانمان می نشانیم...

آن که باید بداند... می داند!

تو در قبال نفهمیدن هیچ کس مسئول نیستی!

تو تنها یک نشانه ای! نشانه ای که شاید گذری کوتاه داشته باشی با آنهایی که می پذیرندت!

حرف هایم شبهه ناک نیست. چند ماهی ست راهم را نشانم دادند... همان نشانه هایی که شاید قبل تر از قبل ها نمی دیدمشان!

روزی که خودم را جلوی خودم نشاندم، به چشم هایم زل زدم. پشت آن چشم های به ظاهر باز پرده ای بود که حقایق پیش از این را از ذهن غریبم پنهان می کرد. خواستم با خود صادق باشم. خواستم نشانه ها را ببینم. خواستم آن پرده ی نامرئی ِتلقینی را از پشت و ورای چشمانم کنار کشم...

برای این تغییر، نیرویی مضاعف بایستی پشتیبانم می شد!

بعد از سلام نمازم بود که از درگاهش خواستم دستانم را بگیرد و از ژرفای حیات دنیوی ام بیرون بکشاندم!

خواستم او پرده ها را بردارد... او پرده ها را برداشت... هم از پیش چشمانم، هم از پیش اسباب شنودم، هم از پیش قلب ساکت و دلداده ام!

کم کم نشانه ها را یافتم... زمین پر بود از آیه! دستانم را گرفته بود و به سمت مسیر اخلاص هدایتم کرد!

آن جا بود که گم شده ام را یافتم...

مسلمانی قانعم نمی کرد... می خواستم مسلم باشم، بی هیچ فریبی!

راه را شناخته بودم که عظیم ترین نشانه را نشانم داد!

خودش را نه... بودنش را نشانم داد! گفت هست... گفت کسی هست که والاترین آیه ی زمینی ست... او را با حضورش بشناس، پیش از ظهورش!

حالا روزهاست که بین تمام اتفاقاتی که رخداد نام می گیرند نشانه هایی حضورش را می نوازند...

در مسیر تکاملم؛ و مضطرب از کج روی و تردید!!!

می خواهم تفکرات شیعی ام را پیوسته به دوره بنشانم! می خواهم وقت حضور ِبا ظهورت کنارت باشم!

زنی از پنجاه زنِ سیصد و سیزده یار منتظر...




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در چهارشنبه ۸ دی ۱۳۸٩

نظرات ()

 
 
پیوند

 

کاج

در بستر تنهایی خویش

سبز و سر زنده و شاد

باد

لبریز گریز از سرما

بی قرار ِبرهوت

و زمین

گِردی دلبند بشر

پر ز خواب ِملکوت

آسمان

صاف و پر از حوصله از گردش ابر

و هم­آغوشی پر قصّه­ی دریا با ماه

سروها

دست در آغوش دعا

لاله­ها

سرخ و پر از روزنه­ای رو به خدا

"و خدایی که در این نزدیکی­ست

لای این شب­بوها"...

کاسه­ای نور و انار

لحظه­ای پر ز قرار

غنچه­های دلت از غصه تهی

خنده­هایت همه از حزن رها

بوسه زن بر لب ماه

شب طویل است و دراز...

لحظه ها در گذر از گردش هر روزه ی خویش

گذری تا فردا... تا دی و بهمن و یک سالگی شمسی ِهجر!

چه غریب است زمستانِ قریب!

لحظه ی وصل مبارک بادت...

 

پ.ن:

پیوند یلدایی ِپاییز، پادشاه فصل­ها، و زمستان، عروس ِسپیدپوش، مبارک!




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در چهارشنبه ۱ دی ۱۳۸٩

نظرات ()

 
 
ابر

چه مغرورانه می­گریزی از برگ­هایم؛

چه ساده اشک­های منتشرت را از من دریغ می کنی...

صادقانه بگویم:

امسال دلم برای بارشت عجیب می تپید!

 

پ.ن:

روزی "پاییز" آمد؛ به یمن قدومش شهر رنگین شد. حالا که می رود... ما می مانیم و زمستانی غریب و قریب!




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در دوشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸٩

نظرات ()

 
 
داغ

داغ، درد غریب و سوزاننده­ی آدمی­ست؛ همان مجادله­ی مرموز احساس و پرواز. کمی فراتر از نداشتن...

داغ یعنی حسرت! یعنی رها کردن متعلّقات ِحیات، بدون رهایی ِدل از احساس!

داغ یعنی از دست دادن... و دل کندن از آنان که زنده­اند در ثانیه­ی نفس­های ما... !

داغ یعنی پذیرش؛ پذیرش تمام مقدّرات ِخداوندگار تقدیرات، خدای مقدّرات ما!

داغ یعنی سخاوت؛ بخشیدن تمام داشته­ها به فلسفه­ی مبهم نداشتن!

داغ یعنی ...

چیزی فراتر از این توصیف و وصف­ها... ! گویی آن­قدر عمیق و جان­سوز و غم­آلود که بیانش در دایره­ی مفاهیم و واژگان نمی­گنجد... .

داغ آن­جاست که دلت را بسوزانند به خاطر پرستش یگانه­ی آفریننده!

داغ آن­­جاست که تو را برنجانند به خاطر پیروی از طریق حقانیت!

داغ آن­جاست که فرزندت را در آغوشت به تیر ِکمانی مهمان کنند، به جای آب!

داغ آن­جاست که فرزندت را رو به روی چشم­هایت جان بگیرند و تو بدون هیچ شکوه­ای او را به معبودت ببخشایی!

داغ آن­جاست که تن و جان و دست­های برادرت را در زیر چنگال خشم­هاشان به بی­جانی کشانند!

داغ آن­جاست که برادرت را برای دین و اعتقاد و ایمانش قربانی کنند!

داغ آن­جاست که تو را به اسارت بگیرند و به ناحق سیاست خویش را به تو ابراز کنند!

داغ آن­جاست که هست و نیستت را صادقانه به خدا ببخشی، بی هیچ گلایه­ای از ذات مقدس کبریایی­اش؛ داغ همان­جایی­ست که مادرت را با پهلویی شکسته، پدرت را با فرقی بریده، برادرت را با سری بر نیزه ببینی و در سوز نداشتنشان بسوزی و به درگاه حضرتش ذره­ای با شکایت ننشینی!

داغ یعنی...

دردی غریب و سوزاننده؛ از آن دردهایی که پر است از اختصاص!

باید حسینی باشی که داغ زینب را فهمیده باشی...




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در دوشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٩

نظرات ()

 
 
هم درد

سه­چهار ساله که بودم، محرم را از صدای دسته­های سینه­زنی و زنجیرزنی می­شناختم. آن­زمان که پدرها و برادرهایمان کوچه­ها را از حضور عاشقانه­شان لبریز می­کردند و در سوز حسین(ع) می­سوختند و اشک­های متصلشان در سوگ شهادت مظلومانه­ی سومین ستاره، بی­محابا ­از چشم­ها می­گریخت.

یادم هست می­دویدم به سمت حزن و اندوه و اشک­های منبسط ِبی­تکرار! انگار هر قطره اشکی، خود به تنهایی مرثیه­ای بود که از نهاد بر چهره می­نشست و ناله­ها، مثنوی غریبی بودند که هر لحظه تازگی داشتند!

یادم هست زنجیر کوچکی که پدر از شاه­عبدالعظیم­حسنی برایم گرفت و من پز داشتنش را به برادرم می­دادم و زیبایی رنگش را بر رخش می­کشیدم! گاه­گاهی هم آن را بر شانه می­کوفتم تا هم­پای سوگواران، عزاداری­ام را اثبات کنم!

آن­سال­ها چه می­دانستم مظلومیّت حسین(ع) و تشنگی چند روزه و علی­اصغر و علی­اکبر و رقیّه و داغ زینب و مردانگی عبّاس یعنی چه؟!

حتی تا همین چند ماه پیش هم نمی­دانستم؛

راستی هم نمی­دانستم و راستی هم نمی­شناختمشان!

تنها اعتقاد داشتم به وجودشان؛ می­دانستم هزار و سیصد و اندی سال پیش دشنه­ای گلوی حسین(ع) را آزرد و کمانی گلوی علی اصغر را!

اما ژرفای این مصیبت در ضمیرم نمی­گنجید؛ داغ را نمی­فهمیدم... خیانت را هم!

کوفیانی که برای حضورش جان می­دادند، به یک­باره میدان را خالی کردند...

به راستی حسین چقدر غریب و مظلومانه زیست، و چقدر غریب و مظلومانه جنگید، و چقدر غریب و مظلومانه دست شهادت را بوسید و بندگی­اش را ثابت کرد.

حالا دارم به خودم فکر می­کنم؛ به "عنوان" یک مسلمان شیعه، به عنوان یک منتظر ظهور، به عنوان یک انسان؛

این­که چقدر از دشمنان ازلی­ام کینه دارم و چقدر برای انتقام مظلومیت­هایی که ناجوانمردانه مُردند، آماده­ام!

این­که چقدر با خودم صادقم که مثل کوفیان شانه از زیر بار "مسئولیت­ها" خالی نکنم!

این­که همه­ی ما معتقدان ِبه اسلام، با هر فکر و منطق و سیاستی که داریم، نهایتاً در دینمان با هم شریکیم!!!

این­که چقدر انسانم که از همین لحظه که مرز آینده­ی پیش روی من است برای انسان­تر شدنم بکوشم؟!

این ها شعار نیست... درد ِدل است؛

می نویسمشان تا هم­دردی بیابم و با او برسیم به اوج اتّحاد!

پُریم از تفرقه! و چشم­های دلمان خاموش است!!!

کاش با هم باشیم... کاش!




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٩

نظرات ()

 
 
نفس

آه!

چقدر تنفسم درد می کند...




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در جمعه ۱٢ آذر ۱۳۸٩

نظرات ()

 
 
رستن

 

رفتنم همیشگی­ست؛

من شبی هزار و یکهزار بار

            روی ریل­های مرگ و زندگی

                         خسته و خمیده می­شوم...

گاه روح خسته و صبور من

بال می­شود و من به سوی آسمان بی­کران

                                        روانه می­شوم...

من چه بی­مجال می­رود دلم

                        سوی لحظه­های مرگ

                           بغض و زخم و اشک و نغمه­های خوف

                                          انتهای رستن و گسستن و رها شدن...

                                      در سکوت مبهم و سیاه شب

                                                       جستن و پریدن و هوا شدن...

من چه بی­قرار می شوم شبی

                از حضور یک سروش پر غرور

می­رود دلم به سمت و سوی حزن،

                       می­برد مرا به­ سمت مرگ و گور...

روی ریل­های سرد و یخ زده

                     تشنگی، بهانه­های غم زده

                                     خستگی، نشانه­های کهنگی،

من چه بی­قرار می شوم شبی

                                       مثل امشبی و درد مردگی...

مرگ و رستن و رهایی و امید

              نغمه­های تازه­ای پر از نوید...

مردنم همیشگی­ست؛

      چون شبی هزار و یکهزار بار

                پا به پای این قطار پر عبور

                          روی ریل­های مرگ و زندگی

                                           مرده و تکیده می شوم...

چون میان هست و بود و ماندنم

                        بی­قرار و دل­پریش و نا امید

                        طعمه­ی دوباره­ی زمین مرده می شوم... .




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در جمعه ۱٢ آذر ۱۳۸٩

نظرات ()

 
 
انباشتگی

پیاده­روهای تا خرخره آدم... خیابان­های تا خرخره ماشین... افکار ِتا خرخره زخمی!!!

شب­های پر ترافیک زیادی از پشت شیشه­ی ماشین­های مسافرکش به این انباشتگی فکر کردم؛ چقدر مبتلایان روزمرگی زیادند.

انگار خیلی چیزها تکراری­اند، آدم­های مچاله­ی عصبانی، صداهای خشنی که هم ردیف جدول­ها توی گوشت فریاد می­کشند به اسم آهنگ!!! یا صداهایی که به افکارت عمق می­دن... نبض عاشقانه­های آرامی که بی­محابا توی ذهنت حسشون می­کنی... و احساست رو چه سلیسانه نوازش می­کنن... ! ذهنت رو می­سپری به همه­ی عاشقانه­ها... !!! وااای...

خسته­ای! خسته­ی خسته­ی خسته...

مشغله­ی امروزت بهترین بهونه­ست واسه فراموشی خستگی­های ذاتی، خستگی­های فطری!


نفس عمیق می­کشی، شاید همین نفس­ها تو رو از فکر کردن به گندیِ اتفاقات تاکنون رها کنه! مسافر کنار دستی­ت هم نفس می­کشه... و مسافر کنار دستی­ش هم!!!

چقدر فکر توی ذهنت مرور می­شن، ناخواسته؛ مثل اوقاتی که ایستادی به نماز، فکرای مسخره و چرندیات و گزافه­گویی­های خیلی­ها رو دوره می کنی!

حالت از دورویی مدعیان بی­چیز به هم می­خوره!

گندت بزنه زندگی که یادم ندادی دفاع کنم از خودم؛ گندت بزنه که نذاشتی تف کنم تو صورت جونورایی که اندازه­ی هم چیز نمی­فهمن!!!

بوی دود، نفس­هات رو به شمارگی می­شونه! دودی که می­رقصه... رقصِ دود، دودِ رقصنده، دودِ رقّاصه... !!!

صدای زنگ نوکیا میاد و پشتش صدایی که خسته­وار می گه:«بله؟!» و پشتش:«تو ترافیکم!» و پشت­ترش:«باشه... خدافظ».

فکرات به هم گره می خوره!

یادم باشه کلاس فردا کنسل شد. یادم باشه زنگ موبایلو قطع کنم که فردا تا ساعت ده کپه­ی مرگمو بذارم!

کاش می شد بخوابم تا ابد... تا ته تهش... تا جایی که بوی گند افتضاحات رو زیر دونه­های خاکی دفن کنم!

کاش می­شد به هم­آغوشی بغض و اندوه پایان بدم! کاش می­شد کاسه­کوزه­ی تموم نفرت­هامو سر نوشته­هام خالی کنم! کاش می­شد جای من این کلمات گریه کنن... کاش این آهنگ لعنتی خفه شه!!! کاش نخ سیگار ته بکشه! کاش این ترافیک کوفتی... !!!

کاش تموم شن... کاش تموم شم!!!

ساک مسافر کناری­م روی پام می­لغزه... خودمو جمع می­کنم، خودشو جمع می­کنه... ساک رو می­کشه رو پاش... نفس عمیق می­کشه، نفس عمیق می­کشم. صدای نفسش خسته­ست... با گوشه­ی چشم مرورش می کنم؛ چشماشو بسته... خوابش میاد؛ مثه من، مثه مسافر بغلی­­ش!

چقدر تنهام! تنها...

یه قهقهه سرمو می­چرخونه سمت ماشین بغلی! زن و شوهری شاید... ، خواهر و برادری شاید... ، همکاری شاید... ، همکلاسی­ای شاید... !!!

و لبخند منبسطی که توی نور چراغ ترمز ماشین جلویی گم میشه!

خیلی چیزها تکراری اند؛ خیابان­های متصل ِبریده بریده!

مسیری که شب­ها پره از انباشتگی! و افکاری که پره از کشمکش و دعوا!

بوی ترمز میاد... بوی بنزین... بوی گند اصطحکاک!!!

بوی رسیدن...

و قدم های ضعیفی که مال توأن!

راهی که باید بری، راهی که باید تموم شه، راهی که عادتت شده! عادت کردی به تکرار و تکرار!

عادت کردی به این روزمرگی ها؛

عادت کردی به پیاده­روهای تا خرخره آدم... خیابان­های تا خرخره ماشین... افکار ِتا خرخره زخمی!!!

عادت کردی به راهی که باید بری، فکری که باید مرور کنی، تقاصی که باید بدی... !

اگه اون میوه ی ممنوعه خورده نمی شد...




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در جمعه ٥ آذر ۱۳۸٩

نظرات ()

 
 
سینوس

عزیزی می گفت:

«زندگی مثل یک تابع سینوسیه؛ لذت بخش ترین اوقاتِ اون درست از همون نقاطی شروع می شه که تقعر منحنی رو به بالاست.

درسته که اون نقطه، نقطه ی مینیمم تابع ست...اما همون لحظاته که منحنی زندگی اوج می گیره و اون لحظه درست لحظه ی رشد و از نو درو کردنه».




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در سه‌شنبه ۱۸ آبان ۱۳۸٩

نظرات ()

 
 
میلاد

گاهی اوقات یه لحظه هایی هست که انگار آدمیزاد خودش رو از سطح دغدغه هاش جدا می کنه و هرچند کوتاه به خودش بر می گرده!

"خودش" رو جلوی خودش می نشونه و شروع می کنه به قضاوت؛ این که تا به امروز چه کرده که خود واقعیش این شده. یا این که چه خودی پیش از این توی ذهنش بوده و تا چه حد تونسته به اون تصور نزدیک بشه!

شاید بارها برگرده به عقب؛ به قبل ترها. به زمانی که خودش رو شناخت! به زمانی که تصمیمات بزرگ گرفت. اوقاتی که خواست تغییر کنه و به سمت مثبت ها قدم برداره.

خب... خیلی از ما این تجربه رو داشتیم و شاید غالب اوقات درباره ی آنچه می پنداشتیم و آنچه به عمل پیوست به خود بالیدیم و یا حسرت خوردیم!

خیلی اوقات تصمیم گرفتیم از نو شروع کنیم و دوباره متولد بشیم؛ مدام برای شنبه های نیامده برنامه ریختیم و چه برنامه هایی که جامه ی عمل نپوشید و تنها حسرتش موند توی دلمون!

هنوز حرف زهره تو گوشمه که می گفت:«توی زندگی گام های بزرگ بردار و برای خودت هدف های بزرگ انتخاب کن، که اگه نتونستی به خود هدفت برسی حداقل توی مسیر ِاون هدف، کلی منفعت بهت برسه و بی نصیب نمونی». شاید خیلی از این گزین گویه ها رو روزانه بشنویم و بدون تأمل از پسش بگذریم. این حرف از خود زهره نبود. از یه اندیشمند شنیده بود. اما زهره این حرف رو خوب فهمید و بهش عمل کرد. الآن هم به هدف خودش رسید و دانشجوی مهندسی صنایع دانشگاه خواجه نصیره!

البته نمی گم هدفش خیلی بزرگ بود؛ هدفش برای خودش بزرگ بود و به نظر من همین مهمه؛ این که آدم برای خواسته های خودش تا حدی تلاش کنه که وقتی بهش رسید به خودش بباله و حسرتی توی دلش نمونه!

نمی خوام به کرده ها و نکرده هام فکر کنم؛ چون در عین فکر کردن به کارهایی که کردم، کارهایی که نکردم ذهنمو پر می کنه و فقط منو از دست خودم ناراحت می کنه و من هیچوقت این حس رو دوست نداشتم! حس می کنم بدترین لحظه ی زندگی، درست همون لحظه ایه که آدم از دست خودش ناراحته! اون موقع با خودش درگیر می شه؛ من خود-درگیری رو دوست ندارم!

مدت هاست که دارم با خودم تمرین می کنم که به شخصیت آرمانی ذهنم برسم؛ یا اگر نمی رسم تا حدی بهش نزدیک بشم...

چند ماهی هست که دارم برای شنبه هایی که باید بیاد برنامه می ریزم و خودمو به چیزهایی که می خوام و از خودم توقع دارم نزدیک می کنم!

توی این مسیر خیلی چیزها رو به دست آوردم و البته چیزهای زیادی رو هم از دست دادم. توی درس های دانشگاهمون یه چیزی هست به عنوان "هزینه ی فرصت"؛ یه جورایی معنیش اینه که: آدم باید یه چیزایی رو از دست بده تا یه چیزایی رو به دست بیاره. اما باید حواسش باشه که اون چیزی که قراره به دستش بیاره کارآییش بیشتر از اون چیزی باشه که در ازاش از دست می ده!

خوشحالم که تونستم اون چیزهایی رو که گذاشته بودم توی برنامه ی شنبه ها، به "انجام" نزدیکشون کنم!!!

خوشحالم که یه کم دارم بزرگ فکر می کنم!

خوشحالم که پس از مدت ها شنبه گذشت و به یکشنبه رسیدم!!!

خوشحالم که این یکشنبه نخستین تولدی بود که فهمیدمش؛

نخستین تولدی که به متولد شدنم بالیدم...

قبل ترها از بزرگ شدن می ترسیدم؛ به خاطر فرصت هایی که پیش از متولد شدن می مردند...

دلم نمی خواد دیگه حسرت بچگیامو بخورم!

می خوام برم تو دل چیزهایی که ازشون می ترسم؛ می خوام شجاعت رو لمس کنم، با همین دلی که خیلی اوقات توی تاریکی ِشب، از سایه ها می ترسه... .




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در یکشنبه ۱٦ آبان ۱۳۸٩

نظرات ()

 
 
دلواپسی

من بودم و سکوت غریب ستاره ها

آنجا که ماه، چشم غمین مرا ربود

در زیر سایه سار حزین شهاب ها

نم نم خیال ِنازک ِمن شعر می سرود

¤

در التهاب لحظه ی پرشور خاطرات

قلب ضعیف و زخمی من تند می تپید

انگار در تمام وجودم شکفته بود

انگار در تمام تنم عشق می جهید

¤

از دوره ی تبسم و لبخند روی او

هردم کویر خاطره هایم سراب شد

دلواپس غروب حضورش شدم ولی

دنیا به روی شهر خیالم خراب شد

¤

فریاد زد تمام صدایم:«به نام عشق!»

فریاد زد:«برای تو من آه می کشم،

ای ناتمام ِاین دل ِغمگین من، بمان

بر بوم هستی ام غم ِجانکاه می کشم»

¤

من ماندم و سکوت غریب ستاره ها

اینجا بدون پرتو ِحسنت زمانه نیست

در زیر سایه سار حزین شهاب ها

دیگر حضور هستی ِمن جاودانه نیست... .




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در یکشنبه ٢ آبان ۱۳۸٩

نظرات ()

 
 
زندگی

سهراب اگر این روزها بود حتماً از نو می سرود، سرود زندگانی را.

دیگر نمی گفت:«زندگی خالی نیست: مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست...».

شاید اگر این روزها می بود، می خواند:«زندگی خالی خالی ست: دیگر حتی امروز، مهربانی هم نیست، سیب و ایمان هم نیست، لاجرم ساده ترین قصه ی اکنون این است: در صمیمانه ترین وسعت حزن، باید از بغض گریست...».




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در شنبه ۱٠ مهر ۱۳۸٩

نظرات ()

 
 
ماکارونی

آدما مثل ماکارونی می مونن؛

بعضیا مثل ماکارونی صدفی کوچیکن و زیاد اذیتت نمی کنن تا جویده بشن و باهاشون دوست بمونی! راحت باهاشون کنار میای و شاید بالاخره یه روزی بتونی مروارید درونیشون رو کشف کنی. اونوقته که ماکارونی صدفی رو به هر نوع ماکارونی دیگه ای ترجیح می دی!

بعضیا مثل ماکارونی پیچ می مونن؛ پرن از آرایش و مارپیچ! یه کمی هم مغزشون نپخته ست. اگه بخوای باهاشون بمونی ظاهراً پخته و جا افتادن. اما لحظه ای ممکنه ببینی که خیلی بی کله ن و باطناً اونطوری نیستن که تصور می شن!

بعضیا مثل ماکارونی لوله ای ان! تو خالی ان و پوچ. خوردنشون هم سخت نیست. ممکنه از هرچی هم پر باشن. سس ماکارونی یا سبزیجات یا... . مثه آدمایی که هیچی نمی دونن و میشه خود آدم هرجوری که خواست بار بیارتشون. موجودات دهن بین و بدون اندیشه!

بعضیا هم مثل ماکارونی رشته این! من حالم از ماکارونی رشته ای به هم می خوره. دراز بی قواره ای که در عین سطح صاف و صیقلیش، جیگرتو در میاره تا از حلقت بره پایین. مدام باید برای قورت دادنش و تحملش از هر وسیله ای استفاده کرد.

اینجور آدما همیشه از در سازگاری میان جلو؛ اما همین که یه کم تو دهنت می مونن صبرت رو لبریز می کنن و ساز ناسازگاری می زنن تا حدی که هرلحظه می خوای از دستشون خلاص بشی! بخصوص زمانی که چرب زبون و چاپلوس هم باشن که حسابی می خوره توی ذوقت!

از این آدم های ماکارونی صفت کم نیستن؛ به هر حال میشه با یه کم سس کچاپ قورتشون داد و باهاشون کنار اومد! اما باید دل شیر داشته باشی که ماکارونی رشته ای رو به هر نوع دیگه ای ترجیح بدی.

لازانیا خوشمزه ترین و پرسخاوت ترین همجنسیه که میشه براشون متصور شد؛ آغوشش همیشه برای سس و پنیر بازه!




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در جمعه ٥ شهریور ۱۳۸٩

نظرات ()

 
 
ابر نوبهار

 سایه باشی یا سیاه، ساکت و همیشه سرد

سخت و خسته و خموش، یا که نغمه خوان درد

 ¤

در خیال روشنم، سبزی و پر از نزول

بارش ترانه ام، بی تو می کند افول

 ¤

تو شبیه قاصدک، پر کشیدی و هنوز

بی تو شمع محفلم، چون چراغ نیمه سوز

 ¤

با تو شاد و دل خوشم، بی تو سرد و نا امید

تکیه گاه هرشبم، سایه ی غمین بید

 ¤

تو پر از رسالتی، مثل یک پیامبر

قلب ســــــاده ی مـــرا، با تبسمی ببر

 ¤

شعرهای صادقم، از حضور تو پرند

عاشقانه های من تا بهار می پرند

 ¤

همدل همیشه ام! مهربانتر از بهار!

دانــه ی محبتـی، در نهـــاد مـن بکـــار

 ¤

با تو سبز می شود، دانه های پر غبار

همچو ابر نوبهـــــار، بر کویــر من ببـــار




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در دوشنبه ۱ شهریور ۱۳۸٩

نظرات ()

 
 
اشک

چشم خیس و گونه خیس و لحظه های ساده خیس

                           اشک های پر فغان و ناله هایم ساده نیست... .




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در سه‌شنبه ٢٦ امرداد ۱۳۸٩

نظرات ()

 
 
خدا، انسان، دوستی

در امتداد لحظه های تجرد، طفلی هست که کودکی هایم را آهسته آهسته می پیماید؛

دستش را که می گیرم و می نشانمش رو به روی نگاهم، برایم از دورتر ها می گوید... از انحنای سادگی و معصومیت!

دلم را به نگاه روشنش می دوزم!

برای غریبگی و سادگی اش می بارم...

از صداقتش به وجد می آیم. می بارم از گریه برای گم کردن عروسک ساختگی اش، از قهرهای کودکانه ای که پر بود از گذشت و دوستی، از لحظه های ساده ای که کوچه های محبت را به سادگی می پیمود... .

دلم را به دستانش پیوند می زنم... دست های کوچکی که همیشه رو به خداست. دست هایی که پرند از دعاهای کودکانه. دست هایی که در عین سکوت، حرّافند!

دست هایی که گله نمی کنند از غم ها، و از شکایت خالی اند.

کودکی هایم چه بی مثال بودند و پر عبور... کاش می شد به دار قالی امروز، کمی، تنها کمی سادگی و سخاوت دیروز را گره زد... .

کاش سهم ما از زندگی لحظه ها را به خاطرات کهن سپردن نبود!

کاش خدا بود و انسان بود و دوستی!!!




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در سه‌شنبه ۱٩ امرداد ۱۳۸٩

نظرات ()

 
 
امشب دلم از آمدنت سرشار است

دوستت دارم؛ دلم واست خیلی تنگه آقا! انگار واژه ها زیر زبونم می لرزن از خونده شدن!

انگار کم میارم مثل همیشه... و مثل همیشه بغضمو می خورم و چشمامو می دوزم به جایی که ذهنمو از تعلقات جدا کنه!

بغض دارم آقا!

آقا؟! یه نگاهی به این پایینا می ندازی؟ آقا به خدا خیلی کوچیکم... آقا خیلی کوچیکم... آقا کوچیکم... کوچیکتم!

مهدی جان؟! چرا من بنده ی بد خدام؟ چرا من یادم می ره بعد نماز دعای فرج بخونم؟ چرا یادم می ره از پنجشنبه عصر منتظرت بنشینم به امید اینکه تصویرتو فردا همه جا به هم نشون می دن و می گن: "مهدی آمد"...؟ چرا جمعه ها صبح گول شیطونو می خورم و خستگی و رخوت هر روزه مو بهونه می کنم که از زیر دعای ندبه در برم؟ چرا یادم می ره ظهر جمعه می تونیم با هم نماز جمعه بخونیم؟ چرا یادم می ره منتظرتم؟ چرا یادم می ره واسه سلامتیت صلوات بفرستم؟ چرا یادم می ره آخر صلوات هام بگم:"وعجل فرجهم"؟ چرا واسه بودنت التماس نمی کنم؟ چرا دارم دور می شم؟ چرا دارم گم می شم از وسعت نامتناهی انتظار؟

چرا من انقدر بنده ی بدی ام؟ حس های غریبمو توی دلم قایم می کنم می گم یه درد دیگه دارم! نمی دونم درد من نبودن توئه! نمی گم نبودنت برام سخته! نمی گم تو نیستی انگار دنیا نیست!

یادم می ره خیلی آقایی! خیلی مهربونی! یادم می ره واسه حل مشکلاتم دعا می کنی! یادم می ره منتظرتم!!!

روزی چند بار یادت می کنم؟ هفته ای چند بار؟ سالی چند بار؟

اما تو یاد همه مون هستی! یاد همه مون...

***"

سلامٌ علی آلِ یاسین. السَّلامُ عَلَیکَ یا داعِیَ الله وَ ربّانیَ آیاتِهِ. السَّلامُ عَلَیکَ یا باب اللهِ وَ دیّانَ دینهِ. السَّلامُ عَلیکَ یا خلیفةَ اللهِ و ناصِرَ حقِّه. السَّلامُ عَلیکَ یا حُجَّةَ اللهِ وَ دَلیلَ إرادتِه...".

سلام می کنم! سلام های پیاپی... تو جواب تک تک سلام ها رو می دی؛ می دونم!

گل نرگس. منجی. ولی عصر...

بغض، ماتم، گریه، اشک، اشک، اشک...

سه شنبه، جمکران، نماز امام زمان(عج)...

امام ِزمان... امام ِحاضر... امام ِهمیشه!




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در سه‌شنبه ٥ امرداد ۱۳۸٩

نظرات ()

 
 
بود و نبود

 

روی مرورگر گوگل نوشتم:«خدا»...

اول نوشت:" این نوشتار به واژه «خدا» به مفهومی که در یکتاپرستی و یکتاپرستی نوبتی به کار می رود، می پردازد. برای مفهوم یزدان پرستانهٔ کلی به الوهیت بنگرید."

پایین تر نوشت:" خُدا نام اطلاق شده در فارسی به موجود آفریدگار جهان؛ اما متمایز از آن، در نظام های ایمانی است، خواه این خدا به صورت یکتا در یکتاپرستی مطرح باشد، یا به صورت الهه ای در کنار دیگر خدایان که در چندخدایی طرح می شود. همچنین چه ارتباطش را با جهان حفظ نموده باشد و چه در امورات آن دخالت نکند. خدا متداول ترین واژه ای است که به آفریدگار فراطبیعی ناظر جهان اطلاق شده است. متکلمان ویژگیهای گوناگونی را به مفاهیم متعدد خدا نسبت داده اند. از معمولترین این ویژگی ها می توان به علم مطلق، قدرت مطلق، حضور در همه جا در آن واحد، خیر اعلی بودن، بسیط بودن و وجود داشتن ضروری اشاره نمود.همچنین خدا به عنوان وجودی مجرد و شخصی وار؛ مرجع تام تعهد اخلاقی و بزرگترین موجود قابل تصور، تلقی شده است."

زبانم لال است؛ لال ِلال ِلال!!!

خدایا؟!

در انحنای بندگیت خود را در پست ترین دره های معنویت یافتم!

انگار تو را نمی فهمم!

هستی، و من چه ساده یاد تو را در لحظه های مبهم حیات گم می کنم. لحظه های سرخوشی و بی عاری...

بودنت را کتمان می کنم تا زیر بار گناه های پیاپی بی هوش نشوم و فراموشم می شود که این کتمان، عین بی هوشی ست... .

روزهاست با آنکه می دانم هستی، دست در گریبان گناه انداخته ام و دلایلی معکوس را توجیه می نامم برای آسودگی خاطرم!

روزهاست خود را آزاد می نامم و آزاده، با آنکه می دانم سر بر سینه ی اسارت گذاشته ام!

پناهم بخش!

تنهایم... تنهای بی تو!

روزهاست دست تنهایی را می بوسم و لحظه های پر از تشویش او را در آغوش می کشم و می بویم... .

می دانم هستی، این منم که نیستم!

پشت نقاب تاریک تنهایی دلم را قاب کرده ام تا چیزی باشد برای دوستی! تو در دلم هستی، از قاب دلم برایم از بودنت می گویی، می گویی که هستم با تو، تویی که نیستی، تویی که مرا بین هجوم رخدادها گم کرده ای!

و زمانی می خوانمت که تنهایی با گوشت و خونم عجین است! پرم از اشک و گلایه!

دستم از دوستی ها خالی ست!

آن وقت زیر گوشم می خوانی:

«هنگامه ی تنهاییت، در لحظات اندوهت، آن هنگام که می خواهی به یادت بیاورند در امتداد لحظه های بی کسی، بخوان مرا، بخوان مرا که آغوشم برای حضورت باز است... می پذیرمت حتی با دامانی پر گناه، شیرینی توبه ات را هم به جانت می چشانم، آن وقت تو هستی و من، آن وقت تو هستی و همه چیز، تو هستی و همه کس، تو هستی و دنیایی، تو هستی و آفریننده ات!

و وقتی که با او هستی، همه چیز نیز از آن توست! تو را برای خودم برگزیدم! بنده ی خودم باش نه همه ی متعلقات من!».

می گویم:"اهدنا الصراط المستقیم"... .آن وقت دستم را می گیری. به گام هایم جان می بخشی!

آن زمان من پر از آرایه ام!

پرم از بودن؛ که بود و نبودم تو می شوی و بودنم با بود تو معنا می پذیرد!

من می مانم و تو!

تنهایی...!




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در پنجشنبه ۱٠ تیر ۱۳۸٩

نظرات ()

 
 
خورشید کعبه

   

« نادِ عَلِیّاً مَظهَرَ العَجائِب تَجِدهُ عَوناً لَکَ فِی النَّوائِب...

بخوان علی(ع) را که مظهر کمالات عجیبه است تا یاری کننده ی تو در تمام مشکلات باشد...».

 "ناد علی کبیر"  

خواستم از تو بگویم... تویی که مظهر عجایبی؛ دیدم نمی شود... زبان از توصیف کمالات عاجز است...

خواستم از تو بگویم... تویی که همای رحمتی؛ باز دیدم نمی شود... رحمت بی کرانت را نمی توان شایسته پاسخ گفت...

چون خواستم از عشق بگویم... نامت بر زبانم جاری شد...

حضرت عشق! "شمساطیلِ" اهل آسمان! "جمحائیلِ" اهل زمین! "قنسومِ" لوح! "منصومِ" قلم! "معینِ" عرش! "امینِ" رضوان! "اصبِ" حورالعین! "حزبیلِ" صُحُف ابراهیم(ع)! "بلقیاطیسِ" عبرانیه! "شراحیلِ" سریانیه! "ایلیا"ی تورات! "اریا"ی زبور! "برا"ی انجیل! "حجرعینِ"  صحف! "علی" قرآن...

سیزدهمین روز هفتمین ماه قمری روز توست... روز تولد طفل کعبه، که قدومش شهر خدا را منور کرد...

تویی که تا چشمان پاکت به چهره ی نورانی و مهتای نبی افتاد، سوره ی مؤمنون را پیشتر از نزول قرآن بر زبان روان ساختی:"قد افلح المؤمنون...":همانا مؤمنان رستگار شدند...

تویی که زاده ی کعبه ای... تویی که نامت را خدای یگانه برگزید...:"علی"!

تویی که روز جمعه مانند خورشید بر روی سنگ سرخ گوشه ی راست کعبه طلوع فرمودی...، و همین که قدم بر زمین نهادی به سجده افتادی و دست ها را رو به آسمان بلند کردی و گفتی:"اشهد ان لا اله الا الله، و أن محمداً رسول الله و اشهد ان علیاً ولی الله..."

برای تولدت حواء بود، ساره بود، آسیه بود، مادر موسی بن عمران بود، مریم مادر عیسی بود...

به دنیا که آمدی حضرت آدم(ع) و نوح(ع) و ابراهیم(ع) و موسی(ع) و عیسی(ع) در آغوشت کشیدند... .

و تو پس از میلادت خواندی:"جاء الحقُّ و زهق الباطل"...

و امروز میلادت، بزرگترین عید دنیاست...

دستانم را بگیر یا غیاث المستغیثین!




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در شنبه ٥ تیر ۱۳۸٩

نظرات ()

 
 
دنیای من

  

دنیای ما آدم ها وسعت بی کرانی داره که مخصوص ما آدم هاست. دنیایی که شاید قواعد و قوانین منحصر به فردی داشته باشه که متعلق به خود ماست؛ قوانینی که خودمون وضعشون کردیم و با استدلال های منطقی یا غیر منطقی بر پایه ی عواطف ما به موادی بدل شدند که تنها افراد خاصی هم پذیرای اون ها هستند.

افرادی که ما به دنیای خودمون وارد می کنیم حتماً باید با این قواعد کنار بیان و اگر اینطور نباشه لاجرم اون ها از دنیای ما محو می شن و تنها جای خالیِ برملایی از اون ها به یادگار می مونه که بر مبنای قواعدی که ما وضع کردیم اون افراد خوب یا بد نام می گیرند.

بارها شده که افرادی بی آزمون به دنیای شخصی ما که متعلق به ماست پا میذارن. به نظر من اون ها کلید ورود به این دنیای خصوصی رو توی مشتشون دارند. گاهی با لبخندی توأمان به لحظه های ما وارد می شن و توی ثانیه های زندگی ما قدم می ذارن و همپای ما پیش میان و کم کم که خیلی از قواعد رو با هم شریک شدیم، عضو لاینفک زندگی ما می شن و ما اون ها رو دوست می خونیم! البته نه دوستی غیر حقیقی و سطحی؛ بلکه دوستی پر عمق و غیر قابل نفوذ! دوستی ِخاص و عمیق و عاطفی!

دوستی اتفاق قشنگیه!

من فکر می کنم میشه برای هر چیزی بدترین و بهترین صورت رو متناسب با شعور و فهم شخصی به تصویر کشید. اما "دوستی" زیباترین و شفاف ترین تصویریه که میشه از یه ارتباط درست کرد؛ که بدون شک هیچ بدی و آثار سوءیی درش نیست.

دو دوست به راحتی می تونن از هم دو پاک خالصِ اهورایی بسازن! دنیای همدیگه رو به اشتراک بذارن ... !

توی دنیای من، یه قاب عکس بزرگ هست که تصاویرش منسجم و متحرکن! تصویر همه ی آدم هایی که به دنیای من وارد شدن، توی اون قاب هست! تصویری که گاهی به خاطر قاعده ی "کم لطفیِ درونیِ" من، بدی های جزئی رو پررنگ می کنه و خوبی های عمقی رو کمرنگ و محو!

توی قاب دنیای من، خیلی از تصاویر محو شدن؛ مثل تصویر اولین دوست من که دیگه دنیامون به هم وصل نیست، و تصویرهای منسجم پررنگی که تازه و شفافند؛ تصویر دوستی های این روزها!
اون هایی که موندن و موندگار شدن، به حرکت در اومدن و توی دنیای من یه گوشه ای روی صندلی های شخصیشون نشستند.

اما خیلی وقته که یه صندلی خاک خورده ی قدیمی توی دورترین قسمت دنیام داره محو می شه! یه صندلی خالی که توش جای خودم خیلی خالیه!

همون "خود"ی که توی دل مشغولی ها و روزمرگی هام گمش کردم و خیلی وقته که دنیای قشنگش رو لا به لای لحظه های مدرنش فراموش کرده!

کسی به نام من که دلش برای دنیای  قدیمیش خیلی تنگ شده... .




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در سه‌شنبه ۱ تیر ۱۳۸٩

نظرات ()

 
 
مثل درخت انجیر

پیش مادربزرگ که می روم، به آن خانه ی قدیمی و سالخورده، انگار همه چیز رنگش را به محبت و دوستی کهنه ای می سپارد که تا اعماق جان رسوخ کرده و همه چیز با دیدار صاحب خانه از نو طراوت خویشتن را بر چهره می کشد.

همان خانه ی قدیمی که تا از درش وارد می شوی باید پرده ای کتانی را پس بزنی تا ساختمان دو طبقه ی قدیمی ساخت را ببینی؛ ساختمانی که شاید قدمتش به سی سال و اندی پیش بازگردد، با آن درخت انجیر که گوشه ی حیاط کز کرده و روی آدم ها خم شده و سایه اش را با دنیایی از مهر به زمین می بخشد.

درخت انجیر هم مثل مادربزرگ تنهاست! گهگاه و شاید فصل به فصل، شمشاد ها و پیچک ها و گل های ریز خردسال دورش را می گیرند و از او بالا می روند تا شاید به بلندترین نقطه ی معلق در هوا برسند، اما تا به کمرهای انجیر دست می کشند، بزرگی و کهنه کاری انجیر را باور می کنند و از خجالت سر به زیر می کشند و می میرند... و غرور همیشه شان را زیر مشتی خاک دفن می کنند... .

درخت انجیر چه انجیرهای شیرینی می دهد! و سالی نیست که مادربزرگ از راه دور و دورادور برایمان یا انجیر کنار نگذارد و یا تا هرکه به ما رسید از جانب مادربزرگ انجیر برایمان نیاورد.

مادربزرگ استاد سرکه اندازی ست. سفارش می کند که برایش از میدان انگور تازه بگیرند و خود یک تنه انگورها را می شوید و می ریزد توی کوزه؛ و بعد از چهل روز در کوزه را که باز می کنی عطری بر مشامت می پیچد که دهان آدم آب می افتد و به ناچار اندکی می نوشد! و مادربزرگ هربار از ترشی سرکه "ماشاءالله" می گوید که نکند چشم زخمی سرکه ی تازه به یک سال هم نرسیده را آسیبی بزند. آن وقت سرکه ها را تقسیم می کند بین بچه ها؛ دختر بزرگ، دختر میانی، دختر کوچک-که مادر من است- و دایی که انشالله خدا حفظش کند که مادربزرگ کلی به داشتنش می نازد!
دایی خیلی هوای مادربزرگ را دارد؛ تقریباً هرسال هم زحمت انجیرچینی گردن دایی می افتد! به سختی از درخت بالا می رود و درخت را تکان می دهد تا انجیرها توی چادر کهنه ی مادربزرگ بریزند و خاکی و گل آلود نشوند. آن وقت می دهد به مادربزرگ که اندکی را هم خشک کند و بشود: انجیر خشک!
حیاط خانه ی مادربزرگ آنقدر بزرگ نیست که مثل خانه ی پیرزن های قدیمی وسطش یک حوض سنگی بزرگ باشد و دورش گلدان بچینند؛ سهم گلدان های مادربزرگ دیواریست که گلدان ها در امتداد درب طبقه ی دوم روی آن صف کشیده اند و هر روز از دستان مادربزرگ آب می نوشند... .

هربار همین که از در وارد می شوی و به تک پله ی گوشه ی حیاط می رسی، مادربزرگ خود را به بالای پله ها می رساند و از آمدنت ابراز خرسندی می کند.

تا به طبقه ی بالایی برسی ده-دوازده پله ای را باید بالا بروی! آن وقت است که می رسی به یک راهروی دراز کم عرض که تماماً پنجره است، با درهای ریلی. مادربزرگ از آن پرده های کتانی، جلو آن راهروی باریک ایوان مانند هم انداخته تا حجاب بالا حفظ شود! آخر تا از بالای پله ها و از پشت آن نرده های کلفت و فلزی کنار راهرو به پایین نگاه می کنی، تا دوردست ها به چشم می خورد و کلی خانه ی قدیمی را می شود از نظر گذراند... و خانه ی مادربزرگ از آن خانه هاییست که به نسبت سایر خانه های آن محله بلندتر است و بیشتر در چشم می آید.

در کنار آن پنجره ی بزرگ دری هم هست که معمولاً همه از آن در وارد میشوند؛ آن درهای ریلی برای رفتن به مهمان خانه ی مادربزرگ است که دور تا دورش مبل چیده اند برای مهمان! از آن مبل های نرم و ابری که آدم می خواهد رویش ولو شود و ساعت ها بخوابد! اما از بچگی یادم هست که آن اتاق برای بچه ها قدغن بود و بچه ها یواشکی و دور از چشم مادربزرگ روی آن مبل های قدیمی بالا و پایین می پریدند و حسابی کیفور می شدند!

از آن در کناری راهرو، یک راهروی بسیار باریک تر که طولش به چهارمتر هم نمی رسد ایوان را به اتاق کوچکی وصل می کند که مادربزرگ همیشه در آنجاست و به آنجا می گویند: هال! سمت چپ هال طاقچه ای قدیمی روی دیوار قرار گرفته که همیشه عکس پدربزرگ- که خدا رحمتش کند که خیلی زود هم از دنیا رفت-روی آن به چشم می خورد، کمی آن طرف تر هم عطر حجرالاسود و کمی بالاتر شعری که مطلعش این است:«بی خبر از هم دگر آسوده خوابیدن چه سود/ بر مزار مردگان خویش نالیدن چه سود»... .

تا به هال وارد می شوی، مادربزرگ با کلی تعارف و لبخند بر لب و چهره ی پرچینش می نشاندت و برایت حرف می زند... و خبرهایی که خیلی وقت است نا شنیده و ناگفته باقی مانده و خبرهایی که پرند از تکرار و تکرار... .

خیلی وقت ها می شود پای حرف های قدیمی مادربزرگ با اشتیاق نشست و از کوزه ی تجربه هایش لبی تر کرد! وقتی از آن قدیم تر ها می گوید... از مادرش جمیله و از پدرش کربلایی اصغر که مرد خوبی هم بود. و از همسرش و آن روزهایی که گذشت! پدربزرگ و مادربزرگ دختردایی و پسرعمه بوده اند و وقتی مادربزرگ 12-13 ساله بود او را برای محمدرضا خواستگاری کردند. و من شیفته ی این داستان ها و خاطرات قدیمی مادربزرگم که هرچه می گذرد بر ارزشش افزوده می شود.

مادربزرگ همیشه نمازش اول وقت است. تا اذان بر زبان مؤذن جاری می شود، مادربزرگ پای سجاده ی قدیمی اش می ایستد و به من هم یاد داده تا اذان تمام نشده به نیت شب اول قبر نمازی بخوانم! ما کجا و مادربزرگ کجا! گاهی فراموشمان می شود که نماز مقدم بر هرچیزی ست. خودم بارها از زبان مادربزرگ شنیده ام که:«به کار بگو نماز دارم، به نماز نگو کار دارم»، آن وقت خودش می ایستد و قامت می بندد و کلام الهی را بر لب روان می سازد... شمرده شمرده و آرام آرام... نماز غفیله ... و گاهی هم به نیت نوه ها و بچه ها نماز جعفرطیار... بعد از نمازهای یومیه هم به دوازده امام سلام می دهد... .

تازگی ها بود که آرزوی همیشه اش برآورده شد و به کربلای معلی خوانده شد برای زیارت سومین امام که او را صادقانه دوست می داشت... دو دعوت پیاپی... .

شب ها که می شود، وقتی ساعتی از نیمه شب می گذرد، بر می خیزد و نماز شب می خواند! انگار بر خود واجب کرده است، چون اگر شبی خواب بماند و به قول خودش سعادت خواندن نماز شب را از دست بدهد، قضایش را حتماً به جا می آورد... .

مادربزرگ تنهاست... مثل آن درخت انجیر. اما آدم هایی که باید مثل گل های باغچه که دور انجیر را می گیرند، دور مادربزرگ باشند، نیستند! یا آن قدر کمند یا نیستند و یا هستند خیلی هم کم!

مادربزرگ صندوقچه ای ست پر از حرف های همیشه! مادربزرگ خیلی هم دوست داشتنی ست!

از خطوط چهره اش کلی حرف پیداست... کلی درس...

خیلی وقت پیش ها از زبانش می شنیدم که می خواند:

«ما شب شد و روز آمد و بیدار نگشتیم/ بر لوح معاصی حسناتی ننوشتیم/ یک وقت نظر کن که بر این کنگره خشتی/ از ما به قیامت که چرا نفس نکشتی»...

و خوب می دانم که فهم این ابیات نیازمند زمان است و گذری چند ساله!

حیف که آدم ها بزرگ می شوند اما فکر آدم ها دیر بزرگ می شود. حیف آدم ها که انقدر فراموش کارند و فراموش می کنند چیزهایی را که نباید فراموش کنند؛ فراموششان می شود روزهایی که مادربزرگ هاشان دورشان می گشتند و مثل مادر هوایشان را داشتند! حیف آدم ها که زندگی و زنده بودن را دیر می فهمند! و جوانی را بی اندیشه سپری می کنند به امید فردا...

به قول مادربزرگ:

«در کوی خرابات یکی پیر نشد/ از خوردن آدمی زمین سیر نشد/ گفتم که به پیری برسم توبه کنم/ بسیار جوان مرد و یکی پیر نشد/ از خوردن آدمی زمین سیر نشد»... .

 پ.ن:

وقتی برایش خواندم بر چشمان روشنش اشک می لغزید.




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در شنبه ۱ خرداد ۱۳۸٩

نظرات ()

 
 
شکست

دیشب،

        کسی دل مرا شکست.

دیشب،

        دل مرا شکست.

دیشب،

        مرا شکست... .




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در جمعه ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٩

نظرات ()

 
 
دام

 

وقتی که عشق پر می گیرد،

دیگر هیچ کاریش نمی شود کرد!

شکارش می کنند،

و پروازی از پس رهایی تا انحنای دام!

 

پ.ن: این نظر منه!




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در سه‌شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۸٩

نظرات ()

 
 
بادبادک

دست لحظه های در گذر را هر روز می گیرم و با هم پیش می رویم... ،
دلم برای نوجوانی تنگ است...

بی بال و پر می پریدیم و تا بی کران ها اوج می گرفتیم!
چه سبک بود بادبادک نوجوانی من... .




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در جمعه ۱٤ اسفند ۱۳۸۸

نظرات ()

 
 
عروج

سفری عظیم در پیش بود... و ذهن تهی از هر دلبستگی مادی.

سفر به مقدس ترین مدینه ی دنیا!

مدینه النبی مدینه ی غریبی بود... تمام اهل بیت از ذهنم می گذشتند و دل از معصومیت آن ها می گرفت... مدینه ی فاضله ای که جای پای حضرت زهرا قدم می نهادم و مزاری نبود که کنارش بنشینم و برای این همه غریبگی بگریم.

و قبر مادرم زهرا بین آن غربت غم زده گم بود.

دومین امام و شهادت جانسوزش... و بقیع و دلدادگی کبوتران...

و گنبد خضرایی که چشم دل از دیدارش سیر نمی شد و تمام ابهتش قلب را تسخیر می کرد... .

و لحظه های وداع و خواهش و التماس و دعا!

مسجد شجره و آن سفیدی پاکی که مرا به احرام می خواند... و دخترکان باکره از گناه! و حاجاتی که کف دستم گذاشته بودم و گرفته بودم رو به آسمان!

و لحظه ی دیدار ...

«ساقی بده پیمانه ای، زآن می که بی خویشم کند/

بر حسن شورانگیز تو، عاشق تر از پیشم کند/

زان می که در شب های غم، بارد فروغ صبحدم/

غافل کند از بیش و کم، فارغ ز تشویشم کند/

نور سحرگاهی دهد، فیضی که می خواهی دهد/

با مسکنت، شاهی دهد، سلطان درویشم کند/

سوزد مرا، سازد مرا، در آتش اندازد مرا/

وز من رها سازد مرا، بیگانه از خویشم کند...» (1)؛

شانه ها سست از گناهِ سرشار و گام ها حریص رسیدن!

و روز موعود بود... چشم ها توان خیرگی نداشتند و پلک ها نشستند از خیسی اشک...

تمام بزرگیش را با نگاه پر گناهم می دیدم و به سجده فرو افتادم.

لحظه، لحظه ی عاشقی بود!

به طواف کعبه رفتم و به دورش گشتم و حجرالاسودش بوسیدم و در حجراسماعیل نمازی گزاردم و از شمیم بهشتی رکن یمانی مستانه بوییدم...

از آب زمزم اسماعیلی نوشیدم...

 و درست لحظه ی وداع که رسید، تمام دلتنگی ام را فریاد کشیدم ... مگر دل از آن جا جدا می شد؟

و امروز پس از پنج سال و اندی از آن حادثه ی عظیم، سیزدهمین روز اولین ماه تابستان را جشن می گیرم...

روزی که از نو متولد شدم...

و حالا:

"جز آستان توام در جهان پناهی نیست..." (2).

۱)رهی معیری،

۲)حضرت حافظ.




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در دوشنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸۸

نظرات ()

 
 
دعوت

 

 

حسی از انتهای طوفانی ترین نقطه ی قلبم بی محابا فوران می کند،

تمام حس و حال غریبم اشک می شوند و بر کویر چهره ام جاری...

تمام کائنات!

مرا به وسعت بی انتهایی خوانده اند...

خدای کبوتران حرم؛

پس از سال ها مرا به میعادگاه دلدادگانت خواندی،

با مشکی پر از التماس و خواهش.

خدای خورشیدی ترین خورشید؛

مرا به دیدار گنبد زرینی خواندی،

که دل نازک دل تمام کبوترانت در پیش آن گروست!

خدای هشتمین شکوفه ی معصوم؛

برای داده و نداده ات شکر...

پنجره ی دلم را به سمت فولادیترین پنجره ی هستی باز کن،

تا برایم دریچه ای شود

رو به روی پنجره ی بهشت،

رو به روی پنجره ی ضامن آهو!

پس از سال ها مرا خواندی به سوی هشتمین سپیده؛

و من به وسعت پاکترین قبله های پرستش،

تربت پر عطر کبریاییت را بر پیشانی می کشم،

و برای تمام نعمت های ابدی

و لطف های بی دریغت

 نماز می برم... .




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸

نظرات ()

 
 
تضادها

من و تو،

غریبه های آشناییم؛

که هنوز طعم غربت را نچشیده، آشناییمان را جار می زنیم...

و بی شک هیچ چیز جز همین تضادها، مفاهیم متضاد را هستی نمی بخشد.

حتما باید طعم تلخ فراق را چشید که معنای با هم بودن را فهمید؟

شاید...

و باید!




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در پنجشنبه ۱٧ دی ۱۳۸۸

نظرات ()

 
 
سرود

میان کشمکش واژه های سلیس

و غلیان کلماتی مطیع

برای خلق سروده ای مکتوب بر تن بی خط کاغذ،

قلم

اسیر دستان شاعری مشعوف

و عباراتی که ناجوانمردانه خط می خورند

زیر هجوم افکاری مردانه...

و این لحظه است که من به شعور شعرها شک می کنم،

برای سکوت ظالمانه در برابر ارکان

و قافیه هایی از نژاد "رسیدن"

و فعل هایی از تبار "تکامل"

و مستی قلم پیر بر لطافت کاغذ!

چه عاشقانه سرودی ست...

تولّد یک عاشقانه ی معصوم.

شعور شعر همینجاست:

بدون وزن

بدون قافیه

بدون ... تو، شاید!




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در دوشنبه ٧ دی ۱۳۸۸

نظرات ()

 
 
مسافر

سلام می کنم به تو؛

به تو که گاه خنده رو و گاهکی شکسته دل،

به سقف ساده ی دلم، نگاه تازه می کنی.

 

دلم گرفته امشبی،

که قلب تو شکسته است...

برای چه؟ برای چه دل گلم شکسته است...؟!

 

سلام کرده ام به تو،

که گاهکی برای من امید تازه می شوی،

و لحظه ای برای من پر از نیاز می شوی،

بیا که دل برای تو،

                    برای لحظه های تو،

                                         گذشته های ناب تو

                                                           چه حسرتی کشیده است... .

 

دلم گرفته امشبی،

مگر تو هم مسافری که گاهکی هوای باغ می کنی؟

همان درخت شاپرک،

                  همان انار سرخ و تک،

                                      همان نگاه قاصدک...

 

سلام می کنم به تو،

به تک گل بهاری ام،

همان که جای خالی اش، همیشه خالی است و من،

دلم گرفته امشبی،

از آن غرور واهی اش...

 

سلام می کنم به تو،

سلام می کنم به تو،

مسافر بهاری ام!

برای من دعا بکن... که من خودم مسافرم!




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در دوشنبه ٢ آذر ۱۳۸۸

نظرات ()

 
 
از همان لحظه گرفتار شدم...

خنده رو، عاشق و شیدا؛

تو چو مجنون و من آن عاشق و لیلا... .

و از آن لحظه گرفتار شدم... .

تو چو خندیدی و من غرق تو بیدار شدم!

رفتی از کوچه قلبم بالا،

و من آن لحظه گرفتار شدم... ،

مثل مجنون و چو لیلا آن شب،

در اتاق و قفس دوست گرفتار شدم... ،

من تو را با همه ی شیطنت و کودکی ات،

از همان لحظه خریدار شدم... ،

و گذشتی آنشب،

از میان نفس سرد خزان،

آمدی دوست شدی با دل زار،

خنده رو مثل همیشه،

رفتی از کوچه قلبم بالا،

شدم آن لحظه چو لیلا، شیدا...

و تو در من شده بودی غنچه...

                            همچو غنچه در دلم روییدی،

                                                        اندکی خندیدی،

                                                                   گونه ام بوسیدی... .

 و گذشتی آن شب،

 از میان نفس سرد خزان،

در زلال باران،

و من آن لحظه گرفتار شدم...  .




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در جمعه ۱ آبان ۱۳۸۸

نظرات ()

 
 
خانه ی جنوبی کوچه

در خانه های شمالی،

کسی مرا نمی شناسد!

امّا...

در خانه های جنوبی کوچه،

کسی هست که هر صبح انتظارم را می کشد...

مردی از پس پرده های سپید!




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در یکشنبه ٥ مهر ۱۳۸۸

نظرات ()

 
 
ترانه ی عاشقی

صدایی می شنوم که می خواند ترانه ی عاشقی را...

وقتی به دقت گوش می دهم،

وقتی غرق در تک تک احساس های عشق می شوم،

بیشتر از پیش و بیش از بیش عاشق می شوم!

عاشق تر از دیروز، و حتی عاشق تر از یک لحظه پیش؛

عاشق می شوم... عاشق تو!




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در دوشنبه ٢ شهریور ۱۳۸۸

نظرات ()

 
 
اهل زمین

من از اهالی زمینم...

و به اینجا نیز ختم می شوم... ،

و سکوت می کنم برای غروب های صورتی دلگیر،

و با نگاهم همه چیز را نارنجی می بینم...:

درخت نارنجی، کوه نارنجی، دریا نارنجی، آسمان نارنجی،

عشق... نارنجی!!!




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در شنبه ٢٠ تیر ۱۳۸۸

نظرات ()

 
 
نابینا

امید؛


به روزهای آبی و سپید امید دارم! با همین چشم های بی نگاه و بی گناهم!


این روزها تنها با دلم می بینم روزهایی را که خیالاتم را رنگی می کنند...

حتی عصای سپیدم را... !

 فرداها اما خبری از خیال سپید نیست!




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در شنبه ۳۱ امرداد ۱۳۸۸

نظرات ()

 
 
آسمون

امروز بعد از مدّت ها سرمو گرفتم رو به آسمون...

تازه یادم اومد آسمون هم یه روزی آبی بود!!!




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در یکشنبه ٢٤ خرداد ۱۳۸۸

نظرات ()

 
 
استاد عشق! روزت مبارک...

با تو آموختم، چگونه زندگی کردن را، صبوری را، محبّت را... !

  با تو آموختم، بهترین ها را، خوبی ها را، دوستی ها را...

با تو آموختم، معنای تمام لحظه هایم را، لحظه هایی که گاه پر از شادی می گذشت و گاهی سرد و یخ زده...

با تو آموختم، الفبای عشق را... بوسه را، مهر را، آغوش را...

با تو آموختم، چگونه دوست بدارم بهترین ها را و چگونه به باد فراموشی بسپرم کینه ها را...

با تو آموختم رنگ ها را و دانستم قلم را، کاغذ را و سبز نوشتم آرزوهایم را...

و حالا؛ دلم می سوزد برای لحظه هایی که بی تو و در فراق تو گذشت !

استاد عشق! روزت مبارک...




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در شنبه ۱٢ اردیبهشت ۱۳۸۸

نظرات ()

 
 
دریا

دریا همچنان بر ساحل مشت می کوفت؛ با تنی خسته از نوازش ساحل...

دستانش از مروارید و گوش ماهی سرشار بود و دلش، در هوس در آغوش کشیدن ساحل عشق...

انوار خورشید مثل همیشه، در افقی دورتر از دورها خسته از تابش روزانه، در دل دریا فرو می رفتند و منظره ی زیبایی از وصل خورشید و دریا به چشم می خورد.

جوان آرام آرام به ساحل نزدیک شد...

ساقه ی خارداری را که در دست داشت بر تن ساحل کشید و تن ساحل را با نام محبوبش زخمی کرد...

دل دریا جوشید... موج ها برآشفتند...

دریا همچون مرهمی دوباره ساحل را در آغوش کشید و زخم را بوسه باران کرد و آن چه در دل داشت، تمام مروارید و صدف ها را بر روی تن درد کشیده ی ساحل گذاشت....

ساحل آرام گرفت...

جوان در خیال محبوبش، قدم به قدم، به دریا نزدیک و نزدیک شد.  تنش را با آب دریا خیس کرد و وجودش تماماً در  دریا قرار گرفت و... آرام آرام جان سپرد...

و دریا بی تفاوت به بازی روزگار، انتقام تن درد کشیده ی ساحل را از او گرفت و مثل همیشه بر ساحل می کوفت؛ با تنی خسته از نوازش ساحل...




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در چهارشنبه ٢٦ فروردین ۱۳۸۸

نظرات ()

 
 
دنیایی ها

آن زمان که پرستوها به سمت خدا پر می کشیدند...

آن زمان که برگ ها نرم نرمک با دنیایی از سخاوت بر صورت سرد زمین بوسه می زدند...

آن زمان که دنیا رنگ و بوی محبّت داشت...

آن زمان که احساس ها پاک بودند و ساده...

آن زمان که عشق ها آتشین بودند و واقعی...

آن زمان که زمین از عطر سادگی سرشار بود...

آن زمان که خشونت معنای این روزها را نداشت...

                                                                من متولّد شدم!!!

              -  میان بحبوحه ی ترس و تشویش،

              -  با اشک هایی از سر دلتنگی،

              -  با وجودی پاک و بی آلایش و خالص،

              -  با وجودی خدایی و الهی و معصوم،

               من متولّد شدم...

و زمین برایم ناشناخته ای بود ناشناس و غریب...

و بر جسم من نامی دنیایی نهادند؛ نامی که معنایش این بود: جاودانه!!!




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
.:: ادامه ی مطلب ::.
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٧

نظرات ()

 
 
بهاری باش!

همه چیز در این دنیا بهانه است؛

باران، آسمان، دریا، درخت، باغ، محبت، ایمان، عشق، امید، بهار...

نوروز هم بهانه است.

برای اینکه ما دل هامان را بسپاریم به دستان مهربان دوستی. دوست بداریم همه ی این بهانه ها را.

و چه خوب است عیدی را بهانه کنیم. و عیدی ما این باشد: محبت!

خدا کنه همه ما بهاری باشیم، بهاریِ بهاریِ بهاری...

دلتو بتکون از همه بدی ها!

بهاری باش!




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در یکشنبه ٢ فروردین ۱۳۸۸

نظرات ()

 
 
بهار نزدیک است...

زمین که خمیازه کشید…

              اطلسی که به عطسه افتاد…

                           سکوت زمستان که شکسته شد…

                                                             یعنی بهار نزدیک است.

                    باید دل ها را تکاند؛

                                        بهار می آید،

                                                    ثانیه به ثانیه…




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در چهارشنبه ٧ اسفند ۱۳۸٧

نظرات ()

 
 
غزل

غزلی تازه سرودم گل من از غم تو...

                                  مانده ام با چه امیدی ببرم پایانش... .




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در شنبه ٢٦ بهمن ۱۳۸٧

نظرات ()

 
 
خیال!

در واپسین لحظات بودنم، تو را جستجو میکنم...

تویی که این روزها، ثانیه به ثانیه در خیالم تکرار می شوی،

                              و تکرار، رمز بودن خاطره هاست...

ای دوست!

خیالاتم را لمس کن... شاید برای ذهن پر خیال من، نوازشگر خوبی باشی...




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در جمعه ٢٥ بهمن ۱۳۸٧

نظرات ()

 
 
بوسه ی خداحافظی...

یادته اون شبی رو که قرار بود واسه همیشه بری؟

من گریه می کردم و توی سکوت صدای هق هقم می پیچید. دلم می خواست هرچی توی دنیا دارم،  عشقم، قلبم و تموم وجودم رو بدم بهت تا نری...

یادته؟!

اون شب بارون می اومد و خط راستی بین چشم من و چشم تو به وجود اومده بود؛

تو بغض کرده بودی؛ شاید متظر تلنگری بودی که باعث بشه تو هم مثل من اشک بریزی. شاید نمی خواستی غرور مردونه ت رو بشکنی...

دستای گرمت با دستای سرد من بازی می کرد و قلبم سخت گرفته بود...

می ترسیدم اگه تو بری... اگه این فاصله ها... !!!

گونه م رو بوسیدی و این آخرین بوسه ای بود که نثارم کردی، و شاید بوسه ی خداحافظی...؟!

آروم زیر لب زمزمه کردی که:«برمی گردم...»، امّا... خیلی وقته به انتظارت نشستم. بیا و جواب تموم نگاه های عاشقونه ی من که به در خیره ست بده...

چقدر فریاد بزنم:«من بابامو می خوام...»!!!




کلمات کلیدی :دل نوشته های من، چاپ در روزنامه ی همشهری
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٧

نظرات ()

 
 
دوست

زمستان چه زود می گذرد، از کوچه ی بی چراغ زمان...

گاهی می شود از کوچه های پر از برف، با دوست، پنهانی عبور کرد...

می شود روی برف ها رد گذاشت... ردّ یک خاطره ی خوش... ردّ یک عبور عاشقانه...

می شود دست دوست را در دست گرفت و آرام فشرد...

می شود با دوست آدم برفی ساخت و او را هنرمندانه آراست...

می شود گاهی زیر برف، دانه های درشت و سپید را نرم نرمک بوسید...

می شود حتّی برف را در آغوش کشید...

می شود زیر برف عاشق شد، عاشق یک دوست... یک همدل صادق و بی ریا...

آری! زمستان می گذرد...

                           می شود در اندک زمانی هم دل سپرد، گاهی!




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٧

نظرات ()

 
 
انتظار

انتظار می کشم، با گذشت سال ها از رفتنت...

آرام می شوم، با یاد آن نگاه های انباشته از ایمانت...

 و آغاز می شوم، با تأمّلی بر واژه های پربار نهج البلاغه...

و جار می زنم، تا همه عالم و آدم بدانند که چقدر عاشقم...

عاشق نمازهای اول وقتت...

عاشق مددت...

و عاشق خودت...

چقدر زیباست که در کنار فرشته ها دنیا بیایی و سر به دنیایی بگذاری که آرزوی تو باشد، فقط با یک گام؛ یک گام از رکن معطّر یمانی  به دنیایی فانی...

و هر لحظه طعم شیرین نادعلی در وجودم سرشار می شود...

و آن زمان تو را میابم که چقدر آسان همای رحمت شدی...

و افسوس می خورم که چرا من نمی توانم در یاد تو باشم...

و بار دیگر به یاد شب قدر می افتم که شب قتل تو بود...

و به یاد ایتامی که نیمه شب ها مهمان تو بودند....

و این بار به یاد سجده ای می افتم که تو را پرواز داد به سوی لبخند های بی نشانی که در انتظارش بودی...

و باز افسوس می خورم که چرا من نمی توانم در یاد تو باشم...

کجا می توانم تو را بیابم؟

من هنوز به تو محتاجم...




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در شنبه ۱٩ بهمن ۱۳۸٧

نظرات ()

 
 
اشک هایم...

دستم نمی چرخد دیگر...

                            روی تن خیس کاغذی که اشک هایم را می شمارد...




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در جمعه ٤ بهمن ۱۳۸٧

نظرات ()

 
 
وصل

آه باران!

آری! باران تنها وسیله ی وصل ما زمینی ها به آسمانی هاست...

قطرات باران چون رشته هایی به هم پیوند می خورند و از آسمان ها به زمین می بارند... و زمین از باران سرشار می شود و طبیعت بوی خدا می گیرد...

خدایی که در این نزدیکی ست...

آری! فلسفه بارش همین است... وصل...

خدای باران های عاشقانه... خدای عاشقانه ها... مرا به آسمان پیوند بده... با همین رشته هایی که از جنس نورند... از جنس توأند...

خدای آبی آسمان... باران را دوست می دارم... و تو را نیز... دوست تر می دارمت...




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در پنجشنبه ٢٦ دی ۱۳۸٧

نظرات ()

 
 
کاش می شد...

کاش می شد عشق را، آب و جارویی کنیم/

 کلبه تاریک آن درویش را، با کمی انگیزه طراحی کنیم/

کاش می شد زورق خورشید را، با مداد نور نقاشی کنیم/

این همه تاریکی و تشویش را،با صدای سوز همراهی کنیم/

یادمان باشد اگر این کاش ها، "شاید" شدند/

دانه امید را گاهی وراندازی کنیم/

شاید اینجا کودکی باشد، دلی باشد و ما/

قاب عکسی ساده را با دل گل آرایی کنیم...




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در دوشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٧

نظرات ()

 
 
باران و پنجره

هنوز پشت پنجره نشسته ام، در انتظار دیدنت.

و باران چه عاشقانه بر شیشه بی قرار پنجره می کوبد.

باران به پنجره اش رسید، امّا من هنوز به تو... !!!




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در دوشنبه ۱٦ دی ۱۳۸٧

نظرات ()

 
 
آدم بزرگای سخت

آی که چقدر دلم واسه نوشتن تنگه خدا!

اونقدر که مطمئنّم دیگه قلمم مثل گذشته ها واژه ها رو به هم پیوند نمی ده تا یه دست نوشته ی بکر بسازه...

اونقدر که می دونم نوشته هام از قبل تر ها هم قدیمی تره و تموم کلماتم پره از تکرار...

انگاری قانون واژها رو فراموش کردم... دیگه نمی تونم واژه ها رو مثل جورچین کنار هم بچینم و از اون ها یه تصویر قشنگ درست کنم...

عجب لحظه های قشنگی رو بی اندیشه می گذرونم؛ لحظه هایی که دیگه نه واسه اینکه نخوام، بلکه واسه اینکه «مجبورم»، بی صدا ازشون عبور می کنم...

گاهی به حال خودم افسوس می خورم، از اینکه دارم بزرگ می شم و رفتارم مثل بزرگترا می شه و در کنارش افکارم هم مثل بزرگترا محکم و سخت و بزرگ می شه...

آرزوهام دارن قد می کشن و توقعاتم روز به روز بیشتر می شه. دلم واسه تموم بچّگی هام تنگ شده... اونقدر که بعضی وقتا می خوام جلوی حرکت ثانیه ها بایستم و مانع عبور لحظه ها بشم... سخته همپای ثانیه ها دویدن... سخته فرصت حسّّ لحظه ها رو از دست دادن...

شادی های بچّگی هام گم شدن. دیگه اثری از اون همه شادی و شیطنت توی وجودم نیست و تنها ترسم اینه که منم مثل خیلی از آدم بزرگا، لحظه های آبی زندگی رو از یاد ببرم و سخت بشم...

سختِ سختِ سخت...!!!




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در یکشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٧

نظرات ()

 
 
خورشید و ماه

وقتی تو نیستی روز را به شب می رسانم برای رسیدن به تو...
امّا تا می آیی، غروب می کنم!


این چه قانونی ست که تنها روز مال من است و شب مال توست؟
مگر نه اینست که تو از من نور می گیری؟
آن وقت تمام زیبایی ها برای توست و تو مظهر زیبایی هستی!


کم کم دارم به تو حسادت می کنم! آخر دریا هم پیش پای تو بلند می شود...




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در یکشنبه ۱٥ دی ۱۳۸٧

نظرات ()

 
 
امید

عاشقانه چشم می دوزم به شمعدانی داخل گلدان... با چشم هایی مرده از ندیدنت...

سال های دور، دست های تو نطفه ی این گل را بست؛ زمانی که چهره ات می خندید و نگاهت چشم های مرا دوره می کرد...

کارتو نگهبانی شمعدانی بود و کار من سیراب نمودنش؛ شمعدانی ازآب سیر شد، امّا من از عشق تو سیر نشده ام!

عاشقانه چشم می دوزم به شمعدانی داخل گلدان... با اشک هایی زنده از ندیدنت...

دست هایم تکیه گاه چانه ام شده و دلم بی قرارانه انتظارت را می کشد...

شمعدانی زنده است به امید آنکه به آسمانش می رسد...

من چه کنم؟ امید داشته باشم که...؟




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧

نظرات ()

 
 
امشب هم نیامدی...

شب عجیبی ست...

در تاریک و روشن کوچه تنهایی دلم آهسته قدم می زنم، چشم به راه دیدنت...

لحظات را می شمارم با انگشت...؛عاشقانه ها را به یاد می آورم...

باران...،

        لبخند...، 

                دریا...،

                          تو...

زیر لب نامت را زمزمه میکنم...؛ خیالت هست، امّا خودت نیستی...

شب عجیبی ست... آهسته مثل هرشب از کوچه تنهایی دلم عبور می کنم....

                                                                                   امشب هم نیامدی...!!!




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧

نظرات ()

 
 
قفس تو

با دستان خسته ام صورت ناله گونم را می پوشانم... دستانم بی محابا خیس می شوند زیر هجوم اشک هایم!!!

تو را به یاد می آورم که اشک هایم را از صورت بر می چیدی و نرم نرمک می بوسیدی شان!

خاطرات باران زده ی گذشته را به یاد می آورم؛افکارم خیس می شوند...

واژه های عاشقانه را می برد با خود باران ذهنم!

آهسته آهسته محو می شوند تمام عاشقانه ها...

دست هایم را از دیدگان برمی دارم!

ریزش اشک هایم را می بینم...

لرز تمام وجودم را می گیرد؛ اسیرم کرده ای باز هم در قفس خود!!!




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧

نظرات ()

 
 
شمع

تو که آمدی، بی اختیار شعله ی شمع وجودم را دستی روشن کرد...

دستی که باور داشتم گرمیش از وجود توست...

عاشق که شدم، رهایم کردی!

رفتنت را به تماشا نشستم ثانیه به ثانیه...

انتظار تو کار من نبود، مگر شمع چند ثانیه عمر می کند؟؟؟




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در یکشنبه ۸ دی ۱۳۸٧

نظرات ()

 
 
ای عشق!!!

حالم اصلاً خوش نیست...

گم شده ام!: - میان خطوط خسته ی کاغذ...

                  - میان هق هق باران...

                  - میان دریایی که شن های ساحل را دست می کشد...

                  - میان هجوم شهاب های مست...

دلم خسته است؛ مثل همیشه لحظه هایم را می شمارم، با انگشت...

اینجا منم! ایستاده ام به امید آنکه دستی پنجره ام را به روی آشنایی بگشاید...

ایستاده ام! در کنار دریای دلم و باران چه سرمستانه نبض هق هقش را در زلال آب ها رها می کند...

حالم اصلاً خوش نیست... زیر هجوم درد قد خمیده ام...

و خسته ام از امید های واهی...، انتظار بیهوده...، گریه های بی مجال...

اینجا منم! ایستاده ام! چوب به دست، نام تو را حک می کنم روی شن های نرم ساحل!

دلم خوش بود که می آیی؛تنها نه... با دلم!

تمامش کن! بشکن آن غرور مردانه را... بشکن سکوت را...

کسی از دور دست ها نامت را فریاد می کشد... فریاد می کشد نامت را:«ای عشق!!!»




کلمات کلیدی :دل نوشته های من
  نوشته شده توسط الف.سین.شین در دوشنبه ٢ دی ۱۳۸٧

نظرات ()

 
 
مطالب پیشین
 


Powered By persianblog.ir Copyright © 2009 by sarwesahi
Design By : wWw.Theme-Designer.Com