
من آن سوار مهجبین را می شناسم
آن آشنای غصه بر دوش و پر از مهر
انگار لبخند و نگاه مهربانش
هردم خیالات مرا در جا کند سِحر
¤
من آن سوار مهجبین را دوست دارم
وقتی نگاهش با نگاهم حرف دارد
انگار چشمان به رنگ آسمانش
با اشکهای بیپناهم حرف دارد
¤
ای کاش باشد لحظه و آنی کنارم
تا اشکهای صادقم را او بچیند
تا گریههای بیصدای سینهام را
با جلوهی دریایی روحش ببیند
¤
ای کاش باشد لحظهای تنها کنارم
تا از فرات فاطمه، آرام جانم
مشکی پر از کوثر به سویش پر بگیرد
لبهای خشکش را به سیرابی رسانم
¤
ای کاش باشد لحظهای تنها کنارم
تا بازوان مهربانش را ببوسم
تا شانههای زخمی مولای خود را
با حسرت و بغضی پر از غوغا ببوسم
¤
ای لشکر خونخوار و ننگ آلود تاریخ!
در دست شیطان درون پژمرده بودی
ای کاش با شمشیر تقدیر الهی
در آن کویر مردمیها مرده بودی
¤
مولای من، آقای من، معصوم پنجم!
ای کاش بودی لحظهای تنها کنارم
تا غنچه غنچه اشکهایم را بچینی
بر ساحل دستت چو موجی جان سپارم...
کلمات کلیدی :چاپ در روزنامه ی همشهری