همینطور که پیش می ری، می رسی به یه امامزاده که درونش عطر خوش ایمان غوغا می کنه...
دلت پرپر می زنه که بری کنار ضریح و اون رو تا می تونی ببوسی و ازش بخوای کمکت کنه...
اگه کسی تو رو به حال خودت رها کنه، دوست داری زار بزنی؛ چون دلت برای خدات خیلی تنگ شده...
دوست داری با یه بند به اون بالابالاها وصل بشی و بفهمی که او کسی که عاشقشی و دوستش داری، چقدر دلتنگته، می فهمی اون منتظر چنین روزی بوده و تو...
اون بالا سرشار عشقه، سرشار ایمانه، پره از گلبرگ های سرخ دلتنگی؛ اون جا از همه جا راحت تری، اون جا یه دریچه داره که بین تو و خدای توئه، بین تو قبله گاه توئه، بین تو و دنیای توئه...
پس اون گل سرخ برای تو هم مثل سهراب، یه قبله گاه می شه که وقتی به روبه روت نگاه می کنی، می بینی پره از ایمان.
همینطور پیش می ری و از کنار قبرهایی که آدما سال هاست خودشون رو به اون سپردن، رد می شی...
کلمات کلیدی :گذری و گزاره ای
.:: ادامه ی مطلب ::.